خاطره ای از سفر به کردستان و کرمانشاه و همدان

 

 

 

 

سفر تاريخی به همدان-کردستان و کرمانشاه

 با نگاهی به داستان شيرين و فرهاد

 

                

داستان خسرو و شيرين با تولد خسرو پرويز فرزند هرمز آغاز می شود. هنگامی که خسرو در جوانی به عيش و نوش می پردازد پدرش او را تنبيه می کند. اما در نهايت ب ا وساطت پيران قوم وی را می بخشد. شاپور از شبديز و شيرين برای خسرو پرويز سخن می گويد. شاپور چهره پرويز را تصوير می کند و نزد شيرين می رود. شيرين تصوير خسروپرويز را می بيند و به او دل می بندد و از پيش مهين بانو می گريزد. پرويز شيرين را هنگام آبتنی می بيند و به او دل می بندد. در نهايت با کش و قوس فراوان اين دو با هم ازدواج نمی کنند و خسرو با مريم پيوند زناشويی می بندد.

 

قرارمون ساعت چهار و نيم بود. ميدونستيم راه درازه و ما هم بايد يه ساعت معقولی به عروسی برسيم. به هر حال حول و حوش ساعت 5 جلوی پمپ بنزين سوار شدم. اين ساعت 5 با ساعت پنجی که ايگناسيو دوست لورکا ميميره فرق ميکنه چون ما تازه داريم زنده ميشيم. اولين سورپريز سفر حضور پرشنگ و پری مهربان با جادی و ليلاست. اونا قراره برن سنندج و چون بليت نبود با ما تا همدان با هم هستيم. ايول بهتر از اين نميشه حالا جمع پنج نفريمون تکميله. به سمت بلوار آزادگان ميريم. چون راه ساوه-همدان هم کوتاهتره هم اين تيکه اولش اتوبانه از اين سمت ميريم. با ترافيک تهران ساعت 6 ميتونيم برسيم اتوبان و سفر رو آغاز کنيم. حدود ساعت 10 ميرسيم همدان. چراغ قرمز جايی بود که ميشد سوار خودروهای سنندج شد، ولی چشمتون روز بد نبينه اون قدر شلوغ بود که حتی من و آرنولد با اين هيکل ورزشکاری هم نميتونستيم سوار خودرو بشيم، مضاف به اين که اصلا خودرويی در اون حوالی ديده نميشد. خلاصه به دوستان خوبمون پيشنهاد داديم که بيان بريم عروسی و صبح برن سنندج. اونا هم قبول کردن و رفتيم به سمت دره مرادبيک که الآن جزيی از هموان شده ولی قبلا برای خودش دهی بوده نزديک همدان. واقعا عالی بود، هوای خوب، باغ زيبا و مردم مهربان. وقتی رسيديم عروسی تقريبا تموم شده بود و وليمه رو داده بودن. ليلا و پرشنگ و پری رفتن قسمت زنونه و من و جادی مردونه. جادی رو به عنوان داماد کلی تحويل گرفتن، منم که به زندگی انگلی عادت کردم به عنوان دوست جادی کلی محبت ديدم. به ما که خيلی خوش گذشت. حالا بعد از شام من موندم و جادی، اونم در وضعيتی که نميدونيم عروس و داماد کي هستن. از اونم جالب تر نميدونيم ما از طرف کدومشون دعوت بوديم!!! به هر حال پيش مياد. شب تو باغ خوبيديم با دو تا پتو و پنجره بسته، واقعا هوا عالی بود. صبح علی آقا محبت کرد ما رو برد بالا گردوند. خيلی جالب بود ما کاملا به همدان مسلط بوديم. ظاهرا منطقه مرادبيک منطقه مشهوری بود و چند سال قبل صدا و سيما اومده دست گذاشته چندين هکتار از زمينا رو مال حخود کرده. سال گذشته مردم ريختن و مقدار زيادی از حصارهای اطراف اون رو کندن و ما آثار حصارها رو زمين ميديديم. طبق گفته ها يه نفر هم کشته شده. الآن اونجا يه پاسگاه انتظامی مستقر شده. البته صدا و سيما يه خورده از زمين ها رو پس داده. برای صبحانه برمی گرديم و باز هم شرمنده محبت همه پسرخاله های ليلا ميشيم. خيلی بامحبت هستن. راستی سال بعد بايد برای ميوه خوردن بريم اونجا همش باغه. سيب و گردو که حرف نداره. در اولين فرصت تحقيقات رو شروع میکنم؛ عروس دخترخاله ليلاست. از جمع مهربانان خداحافظی ميکنيم. از کنار مقبره ابن سينا هم رد ميشيم. چراغ برق که ميرسيم ميگن اتوبوس ها صبح زود رد شدن رفتن و بايد تا ظهر صبر کرد. پيشنهاد چيه؟ خوب معلومه ما هم ميريم سنندج. جمع باحال يعنی همين، هر لحظه برنامه رو ميشه عوض کرد

 

فرهاد سنگ تراشی بود که با شاپور نزد استادان هنر می آموخته، شاپور تصويرگر می شود و فرهاد سنگ تراش. هنگامی که شيرين می خواهد حوضی برای شير داشته باشد، شاپور فرهاد را پيدا می کند و به شيرين معرفی می کند. به گفته نظامی شيرين علاوه بر زيبايی بسيار سخن دان بوده و فرهاد در همان ملاقات اول عاشق شيرين می شود. او حوض را درست می کند و دستمزد خود را می گيرد و می رود. اما چه رفتنی که دلش جا مانده بود. فرهاد آن قدر از عشق می گويد که عالم و آدم از عشق او خبردار می شوند و داستان به گوش خسرو پرويز می رسد. پرويز هم خوشحال می شود چون عاشق وقتی کسی را پيدا می کند که مانند او عاشق است احساس هم دردی و همکاری می کند و ناراحت می شود چون رگ غيرتش به جوش می آيد. با اطرافيان مشورت می کند که چه کنم؟ به او می گويند فرهاد را نزد خود بخوان و با پول عشق او را بخر. فرهاد نزد خسرو می آيد و نظامی به زيباترين شکل ممکن مناظره اين دو را نقل می کند:

 

همدان تا سنندج حدود 2 تا دو ساعت و نيم راهه. اونجا ميريم خونه شيدای عزيز. خانواده بسيار شاد و بامحبتی دارن، خيلی دوست داشتنی. نهار اونجا هستيم. يه دلمه خورديم که من به شخصه تا خرخره خوردم. هم دلمه برگ بود، هم بادمجون، هم فلفل و هم گوجه فرنگی. گوشت هم جدا کنارش گذاشته بودن. کرده محلی هم کنارش با سنگک عالی و دوغ خوشمزه محلی. اين يعنی زندگی. حالا اون قدر سنگين شديم که ديگه نميتونيم بريم!! پس چکار میکنيم، شب ميمونيم سنندج. ميريم خانه کردها که مال آصف خان بوده و الان مصادره شده. پيرمردی هم وسط اونجاست با ريش انبوه سفيد، اميرخانه – نوه آصف خان. مجموعه ارزشمند و جالبی بود. بعدشم ميريم بازار خلاف سنندج. همونی که بالای فردوسيه. اونجا عرق و ورق و زرورق رديفه. يکی که گير داده بو د بيا ويسکی بخر خوبه. ليلا موقع نهار لباس کردی پوشيده بود و خيلی بهش ميومد. جادی تصميم داشت که لباس محلی بگيره اما يا اندازه نميشه يا دگمه داره. برميگرديم خونه و با خودرو ميريم کاباقی (= آقای باقی) تا مرغ بريون بخوريم. خيلی خوشمزه بود، اونجا رو بريم بالا ميرسيم به بالای زردآلو. تازه يه جنگلم هست به اسم گردوی کور. يه خواننده محبوب کرد به اسم مرضيه روز قبلش مرده، خيلی محبوبه در حد بانو هايده. قبلا مبارز بوده (چپ ديگه) و مجبور ميشه ايران رو ترک کنه. خلاصه تو بازار CD مراسم فوتش موجود بود. تازه يه CD هم بود درمورد عروسی پيرمرد 70 ساله با دختر 20 ساله. پارسال که با ممد و آرش عزيز اومديم سنندج تو ديدگاه خوابيده بوديم کوه اين ور اسمش ابيدره بود. شب اون قدر به ما محبت کردن که حد نداره. هنوز هم ياد اون محبت ها ميفتم شرمنده ميشم. ممنون برای همه چيز. پرشنگ عزيز خيلی دوست داشت که ما سنندج بمونيم و نريم کرمانشاه، همه از معايب کرمانشاه صحبت ميکردن که موندگارترين جمله مال روژين عزيزه که گفت "کرمانشاه خوش نيه". پرشنگ با من قهر کرد و مجبور شديم از طريق SMS با هم حرف بزنيم J هميشه می گفتم فکر نکنم کسی جرأت کنه روی پرشنگ رو زمين بندازه، هيچ وقت فکر نميکردم خودم روزی اين کار رو بکنم. چه کنم که فرهاد کوه کن ما رو صدا ميکرد.

 

نخستين بار گفتش کز کجايی/ بگفت از دار ملک آشنايی/ 

بگفت آنجا به صنعت در چه کوشند/ بگفت انده خرند و جان فروشند/ 

بگفتا جان فروشی در ادب نيست/ بگفت از عشقبازان اين عجب نيست/ 

بگفت از دل شدی عاشق بدينسان؟/ بگفت از دل تو می گويی من از جان/ 

بگفتا عشق شيرين بر تو چونست/ بگفت از جان شيرينم فزونست/ 

بگفتا هر شب بينی چو مهتاب/ بگفت آری چو خواب آيد کجا خواب/ 

بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک/ بگفت آنگه که باشم خفته در خاک/ 

بگفتا گر خرامی در سرايش/ بگفت اندازم اين سر زير پايش/ 

بگفتا گر کند چشم تو را ريش/ بگفت اين چشم ديگر دارمش پيش/ ....

 

ساعت 7 صبح از سنندج راه افتاديم. ما تو سنندج محبت ديديم، مهمون نوازی ديديم، انسانيت ديديم، دوستی ديديم. ميريم کامياران. هدف ما غار قوری قلعه در نزديکی پاوه ست. ميگن بزرگترين غار آبی آسياست. يعنی از علی صدر هم بزرگتره؟ بله چون اين 13 کيلومتر مکعبه و اون 12 تا!!! عمرش در حدود 65 ميليون ساله. دانشمندا اين رو از طريق اسلاگتيت و استلاگميت حاضر در اونجا فهميدن. خسته نباشن. در ضمن اونجا انواع مهره دار غارزی بوده که الان نيست. نکته مهم اينه که غار دو فاز داره. فاز اول رو همه ميرن اما فاز دوم که تقريبا همه جاهای قشنگ غار و عکس هايی که ما ميبينيم از اونجاست رو فقط گروه های خاص غارنورد با تجهيزات ميرن؛ چون يه چيزی در حدود 200 متر بايد توی آب رفت تا به فاز دوم رسيد. مشهورترين عکس غار هم دقيقا همون جاست که دو تا چتر از سقف آويزونه. غار آب داره و جالبه که آبش رو ميشه خورد. دست کم من خوردم و زنده موندم. بيرون غار موسيقی پخش ميشد از بانو هايده اونم از رستوران اصلی!! خانمی با خيال راحت روسری خودش رو باز کرده و داره موهاشو مرتب ميکنه. زنده باد کردستان آزاد. تا پاوه فقط 20 کيلومتره، بريم؟ بله که ميريم. پاوه بين خود کردها به هزار ماسوله مشهوره. چون منطقه کوهستانيه خونه ها روی هم ساخته شده. منظره بينظيريه. به خصوص که يه جاده کمربندی داره دور شهر که ميشه يه نمای عالی از شهر گرفت. داشتم از پاوه عکس ميگرفتم که ديدم جادی با يه پيرمرد کرد آشنا شده و داره باهاش حرف ميزنه. به شهر ميرسونيمش. همش مشغول شعر خوندنه. جادی شاعر رو ميشناسه. مولوی؟ مرد پير جواب ميده بله. ازش ميپرسم کردی هم شعر بلده؟ ميگه امان از پيری و شعری در مورد پيری ميخونه. شهر رو مبينيم، پيش به سوی قصر شيرين.

 

اين گفت و شنود ادامه می يابد و خسرو در حاضر جوابی فرهاد متحير می ماند. وقتی می بيند که فرهاد با زر و ثروت دست از عشق شيرين نمی شويد مسأله جديدی مطرح می کند که اين کوه [بيستون] مسير ما را دور کرده است، اگر تو با تيشه ات اين کوه را برداری من بی خيال شيرين می شوم. فرهاد می پذيرد و با چشم گريان کوه تراشی را آغاز می کند. او همچنان از عشق شيرين می گويد و کوه را می تراشد. کم کم به اين نتيجه می رسد که امکان اتمام کار وجود ندارد و نااميد می شود تا اين که ...

 

بايد از سه راهی بريم به سمت جاده سرپل ذهاب. وقتی اونجا از سرباز ميرسيم مسير همينه ميگه آره و اگه کسی تو راه دست تکون داد واينستا برو. اما چه مسيری، مسلما يکی از زيباترين جاده هايی که من در عمرم ديده بودم. عالی بود. يه جاهايی پيچ داشت، يه جاهايی گياه و سبزی خالص. درختای دور از هم منظره خيلی قشنگ و بينظيری به وجود آورده بودن. کلی به بچه هايی که ميرن شمال و فقط ترافيک ميبينن خنديديم. خيلی جالب بود. در بين راه چادرهای مشکی با حصيرهای بافته شده دورشون که متعلق به عشايره ميبينيم. براشون دست تکون ميديم و جواب ميدن. پس وايميستيم تا عکس بگيريم. خيلی قشنگه من که شيفته مناظر طبيعی و انسانی هستم. اما بايد يه نکته مهم رو برای بچه هايی که يه وقتی معلمشون بودم بگم. آدم وقتی ميره سفر ميتونه چند جور به قضايا نگاه کنه. آدم ميتونه مثل يه توريست به اطرافش نگاه کنه. توريست ها همون آدمايی هستن که يه کلاه اين جوری ميذارن سرشون، يه دوربين ميگيرن دستشون – که الانم بهتره ديجيتال باشه – همش ميرن اين ور و اون ور. تيپشون داد ميزنه که غريبه هستن، ممکنه خودشونم از مردم اونجا جدا کنن. اين يه نگاه؛ يه نگاه ديگه هم هست که مال مردم شناساست. اونا حتما با خودشون کاغذ و مداد دارن، ممکنه برای اين که بهتر بتونن کارشون رو انجام بدن، لباس مردم اونجا رو بپوشن. همه چی رو به دقت نگاه ميکنن و ثبت ميکنن. مثلا بايد بگن که مردم اون منطقه لباس محلی داشتن که شامل شلوار گشاد کردی، يه کت با دو شکل مختلف، کمربند و چپی ميشد. به دقت مشخصات چادرها رو ذکر ميکنن. مثلا اين که از چی تهيه ميشه مهمه و .. . کلی کار دارن نميتونن به سرعت از کنار اون مردم رد بشن، شايد لازم بشه حتی اونجا زندگی کنن. اينم يه نگاه ديگه، ممکنه يکی مثل يه جامعه شناس به اونجا نگاه کنه. جامعه شناس ميره سراغ روابط مردم اونجا و بعد از اون تحليل ميکنه. ممکنه يکی بخواد بره اونجا و سعی کنه شيوه توليد اون مردم رو شناسايی کنه. اون موقع بايد بره ببينه چطوری زندگی ميکنن، چی ميخورن، از اون مهمتر روابط اونا هنگام توليد کالا چطوريه؟ آيا همه به يه شکل بهره مند ميشن يا مثلا اون رئيس قبيله بيشتر ميگيره. همون طور که حدس زدين من نگاهم مثل يه توريسته، فقط چيزهای قشنگ ديدم، برای همين گير ندين که ای بابا نديدی مردم اون روستا آب لوله کشی ندارن. يا لباس پاره بچه های روستا رو نديدی؟ يا اين که نديدی زن های عشاير با چه مشقتی آب آورده بودن داشتن لباس ها رو می شستن ... من مثلا اينا رو نديدم، من يه توريست بودم

 

شيرين برای تفريح به بيستون می آيد و فرهاد را می بيند. فرهاد با شدت مشغول تراشيدن کوه است و شيرين تحت تأثير قرار می گيرد. وقتی اسب شيرين سقط می شود، فرهاد او را بر روی دستان قدرتمندش می گيرد و به قصر شيرين می برد. دوباره فرهاد نيرو می گيرد و با هر ضربت تيشه سنگی را با خاک يکسان می کند. خبر به خسروپرويز می رسد که چه نشسته ای که شيرين به بيستون رفته و چنين و چنان شده است. خسرو با اطرافيان مشورت می کند و تصميم می گيرند تا با مکر فرهاد را از بين ببرند. سفله ای را می يابند و به او پولی می دهند تا نزد فرهاد برود و به او بگويد که شيرين مرده است. مرد سفله چنين می کند. فرهاد وقتی اين گفته را می شنود تيشه اش را چنان به زمين می کوبد که در زمين فرو می رود و بعدها تيشه درخت انار پرباری می شود که در افسانه ها آمده هر کس از آن انار بخورد، بيماری هايش علاج می شود.

اگر يک دم زنی بی عشق مرده است/ که بر ما يک به يک دمها شمرده است

به بايد عشق را فرهاد بودن/ پس آن گاهی به مردن شاد بودن

فرهاد خودکشی می کند.

 

به نزديکی سر پل ذهاب ميرسيم و حرکت به سمت قصر شيرين. جاده نسبتا خلوته و کلی تانک در اطرافه. جای توس خالی. به قصر شيرين ميرسيم. يه راه زده به سمت خسروی. ليلا ميگه بريم خسروی؟ من هميشه فکر ميکردم خسروی بايد شمال غربی باشه. ميگم خيلی بايد راه باشه، تو نقشه من هم خسروی نيست. بنزين که ميزنيم از آقا ميپرسم تا خسروی چقدر راهه، ميگه 15 کيلومتر!!! برق منو ميگيره. ايول پس بريم. اما طرف ميگه منتها فکر کنم اجازه فرمانداری ميخواد. ای بابا ميگيم ميريم اگه چيزی نگفتن تا خسروی ميريم. وقتی به پست نگهبانی ميرسيم جادی سرعت رو کم ميکنه. الو! کسي هست؟ نه کسی چيزی نگفت. شايد به خاطر چفيه من فکر ميکنن ما فرمانده هستيم. پيش به سوی خسروی. همش اتوبانه. راستی دارن اتوبان ميکشن از تهران به کربلا. اين 15 کيلومتر که آماده بود. به خسروی ميرسيم پرنده پر نميزنه. به گمرک ميرسيم پارک ميکنيم عکس بگيريم يکی ميگه چرا اينجا برو تو. يا علی! اومديم. وقتی جلو ميريم يکی کارت خودرو ی ما رو ميگيره و ميريم جلوتر. به ساختمون آخر ميرسيم. خيلی شيک و مجهز. رسول ميگه سال 74 ساختش رو شروع کردن و دو تا ساختمون قرينه مثل هم در آوردن، يکی برای رفت يکی برای برگشت. نسبتا خلوته، البته دو تا اتوبوس هست و کلی تريلی. اما همه دارن ميان. از يکی ميپرسيم اينجا آخر مرزه ميگن نه هنوز به نقطه صفر نرسيديم. اِ پس اسمش نقطه صفره. يه سرباز داره ميره ميگيم ما رو با خودش ببره. اول ميگه نه اما از اون نه هاست که با يه خورده اصرار راضی ميشه. ميرسيم به نزديکی فَنس ها. جادی اجازه ميگيره عکس بگيريم، سرباز ميگه نه! منطقه، اصلا! اما طبيعيه که پس از چند لحظه اجازه ميده. حالا تو اين گير و دار جادی هم سه پايه خودش رو در مياره!! يهو سرباز ميگه چی! ميخوای با اين عکس بگيری. خوب آره ديگه ميخوايم همه تو عکس باشيم. خيلی عالی بود. مرز رو هم ديديم. برام سؤاله که عراقی ها تا کجا رو گرفته بودن.

 

نظامی گنجوی منظومه خسرو و شيرين را ادامه می دهد. فکر می کنم اين منظومه ارزش چندين بار خواندن را دارد، هم به دليل مضمون زيبا و هم به دليل قدرت بيان کم نظير نظامی که به حق يکی از بهترين شاعران پارسی زبان است. اما من ترجيح می دهم که بر اساس ديده ها، شنيده ها و تخيلم داستان را تغيير دهم و افسانه جديدی بسازم. داستانی برای شروين کوچک و همه بچه های دوست داشتنی برای مواقعی که احساس می کنند همه مضامين را پيشينيان گفته اند و در نتيجه مضامين کهنه اند تا به يادشان بيايد اين ماييم که نو و کهنه می شويم و نه مضامين؛ شايد هم داستانی برای خودم که فراموش نکنم که ادبيات فولکور ارزش چندين بار شنيدن را دارد.

 

استراحت کوتاهی در سالن گمرک ميکنيم و از دستشويی اَبَر تميز اونجا بهره ميگيريم. پيش مسؤول بوفه ميرم. رسول و دوستش. مال خسروی بودن. در مورد زمان جنگ ميپرسم، ميگه با توجه به اين که قصر شيرين و خسروی به شکل يه تورفتگی تو خاک عراقه زمان جنگ عراقيا از بالا ميان و قصر شيرين و خسروی رو قيچی ميکنن. توضيح ميده که همون ميدون اول قصر شيرين يه مسجد مهديه داره که صدام اونجا نماز خونده و اين يعنی عراقيا اينجا رو خاک خودشون حساب کردن، وگرنه نماز تو جای قصبی حرامه. ياد حرف استاد بزرگواری ميفتم که زمان جنگ جبهه بود و ميگفت از اين طرف ما بلندگو گذاشته بوديم به عراقيا ميگفتيم کافر و عامل اسرائيل. از اون طرف عراقی ها هم بلندگو گذاشته بودن پشت سر هم به ما ميگفتن کافر و عامل اسرائيل. البته احتمالا آمريکا هم ميخنديد و اسلحه های خودش رو به طرفين غالب می کرد. در مورد سختی های زمان جنگ گفت، شيراز بوده، شمال هم فرستادنشون، مشهد، يه مدتی تهران و الان هم برگشته خسروی. خسروی برای اين خلوت بود که هوا گرمه و مردم تازه الان ميان بيرون. زمان جنگ بيشتر جوونا که ميتونستن پنهان ميشدن و شب از خونه بيان بيرون و به عراقيا حمله ميکردن. در مورد جاهای ديدنی ميپرسم و اون معرفی ميکنه. اونجا با خودم ميگم پس داستان فرهاد و شيرين رو با اين اطلاعات رايج مردمی و تخيل ميشه دوباره نوشت.

 

خسرو پرويز پادشاه خوشگذران دوره ساسانی بود که با مريم ازدواج کرد. اما تصوير چهره شيرين بانو را در می بيند و شيفته زيبايی و جذابيت خاتون خوزستانی می شود. به آنجا لشگرکشی می کند و شيرين و سرزمين خوزستان را تصاحب می کند. شيرين را به منطقه ای با نخلستان های زيبا می آورد و زيباترين قصر ممکن را برايش می سازد. نام آنجا زان پس می شود قصر شيرين. پرويز برای آن که شيرين بتواند به راحتی خريد کند بازاری در کنار قصر می سازد که در يک سوی آن آتشکده ای برای عبادت بندگان خدا وجود دارد. اما شيرين بايد حمام می کرد پس خسرو پرويز دستور داد بهترين سنگ تراش برای ساخت وان حمام به قصر شيرين آورده شود و اين چنين فرهاد شيرين را می بيند

 

از خسروی حرکت می کنيم، وقتی به پست بازرسی قصر شيرين ميرسيم سرعتم رو کم ميکنم و سرباز ايست ميده. "شنيدم بي مجوز از اينجا رد شدی رفتی مرز" ميگم ما وايستاديم شما چيزی نگفتين. خلاصه مثل همه موارد مشابه دو سه تا جمله رد و بدل ميشه و ميگه حالا اگه به ما گير بدن چکار کنيم؟ ميگيم الان گير دادن ميگه "نه" پس ميگم "صداشو درنيار ما رفتيم". خلاصه فقط شانس آورديم که قبل از پست نگهبانی از جاده بيرون نيومديم با نخلستان عکس بگيريم. چون اون موقع که ديگه بدجوری به ما مشکوک ميشدن. تو قصر شيرين وايميستيم تا با نخلستان و تانکها عکس بگيريم. آثار باقيمونده از زمان قصر شيرين خسرو پرويز زياد نيست. فقط يه منطقه ای به اسم چهار قاپی ه که ميريم اونجا. از بغل پمپ بنزين يا از کنار جهاد کشاورزی که ميريم داخل اونا رو ميبينيم. بهش چهارتاقی هم ميگن.

 

فرهاد قصر شيرين را ترک می کند اما همچنان در فکر شيرين است. به عبادتگاه ريجاب می رود تا با اهورامزدا خلوتی کند. به جنگل می رسد، به پا می افتد، زانوزنان تا معبد می رود. هر 10 قدم شمعی روشن می‌کند، تنها به عشق می انديشد. هيچ برايش باقی نمانده است. سه روز و سه شب در آنجا می ماند تا آن که مغ پير به او می گويد بايد استراحتگاهی در کنار جاده برای زائران درست کنی. اگر تا ده روز آن ساخت آن را به پايان رساندی، دل بد مکن اهورامزدا با توست، نزد شيرين برگرد. فرهاد به پايين کوه می آيد و در ده روز زائرسرايی نو می سازد. حالا ديگر می داند که دل شيرين با اوست.

 

از قصر شيرين به سمت سر پل ذهاب ميريم. جاده ريجاب 15 کيلومتر بعد تو جاده سر پل ذهاب قرار داره. تو پيچ قبل از جاده ريجاب از بالا ميتونيم اونجايی رو که ميگن فرهاد درست کرده ببينيم. اگه بخوايم از نزديک ببينيمش بايد از روبروی جاده ريجاب (اون پليس راهه) جاده خاکی باريک رو بريم پايين. از سر جاده تا ريجاب 8 کيلومتر راهه. اما راه سرسبز و قشنگيه که باعث شده بگن ريجاب بهشت غرب کشوره. واقعا هم قشنگ. وقتی از شلنگان رد ميشيم ديگه جاده خاکي ميشه، اگه بريم بالاتر به سرآب ميرسيم. سراب جاييه که آب از اونجا پايين مياد. خلاصه همون سرِ آب. درختای گردو و جنگل زيبا مسير خيلی قشنگی به وجود آورده بودن. از ريجاب حرکت میکنيم و تو مسير تنگه پاتاق رو هم ميبينيم. خيلی جالبه اونجا يه سری سنگ ول کردن رو زمين و ميگن آثار باستانی دوره ساسانی. بابا يکی باس بره سراغ اونا مرتب کنه، توضيحی بده. به هر حال با يه مشت ابله طرفيم.

 

فرهاد نزد شيرين می رود و تمام مکنونات قلبی خود را به او می گويد. شيرين شرطی برای وصال می گذارد، فرهاد بايد در بيستون صخره ای را صاف کند و نقش شيرين را در آنجا حک کند تا شيرين جاودانه شود.

 

تو مسير به تاريکی برميخوريم. اما تاريکی قشنگه چون ميتونيم کهکشان راه شيری رو برای اولين بار تو عمرم اين قدر خوب ببينم. بينظير ه. از کرند غرب با اون بافت خاصش به قول جيران عزيز رد ميشيم. اسلام آباد غرب هم تو مسيرمونه. بالاخره ساعت 10 شب به کرمانشاه ميرسيم. خسته ايم و طبق پيشنهاد ميريم هتل. تقريبا هيچ کدوم سخت گيري خاصی نداريم بنابراين اولين هتلی که ميريم رو ميپسنديم. البته بعدا معلوم ميشه هتل دو ستاره است. در پيتم بود، اما چه باک ميخوايم شب بخوابيم و بعدش هم يه دوش بگيريم. البته توالتش برای خود من که معمايی بود. چون شير آب رو در يه متری چاه توالت ساخته بودن، در نتيجه بايد کارت رو انجام ميدادی بعدش ميومدی پايين شير آب رو باز ميکردی، خودت رو ميشستی. به سرعت به سمت تاق بستان ميريم برای ديدن و دنده کباب. فکر ميکنم کرمانشاه رو اصلا به قصد شهر نساختن هر طرف ميری احساس ميکنی داری دور خودت ميچرخی. بالاخره دنده کباب رو ميزنيم تو رگ. عجب غذاييه لامصب. حتما توصيه ميکنم. وقتی داريم برميگرديم ميبينيم يه بابايی با هيکل درشت داره از سر خيابون مياد شيشه چراغ همه خودروها رو ميشکنه مياد جلو!!! مجنون که ميگن همينه. ما که در ميريم. برگشتنی کلی دور زديم و اگه ليلای عزيز نبود فکر کنم هنوز مشغول بوديم. وقتی رسيديم هتل از صدای نعره های بيرون کلی خنديديم و با ليلا به اين توافق ميرسيم که خوب شد بيرون نخوابيديم.

 

فرهاد در مسير تنها به شيرين فکر می کند.

 

صبح بلند ميشيم يه دوش و يا علی مدد. البته چون دوش کوتاهه پيشونی من زخم ميشه. اول از همه تکيه معاون الملک مال دوره قاجار با نقاشی های بسيار بسيار قشنگ مشابه اروپايی. جالبه که خيلی از کاشی ها رو نادرست چسبوندن!!! بماند نقاشی ها برای کسی که با هنر نقاشی ايران آشناست ميتونه خيلی خيلی جالب باشه. چون احتمالا خودش نقطه تحوليه. بايد بگم يکی از نقاشی ها خيلی بانمک بود، کنار يزيد دو تا ژنرال انگليسی بودن. از اونجا رفتيم بازار تا اون چرمساز مشهور رو ببينيم و سوغاتی های خوراکی رو بخريم. کرمانشاه خيلی گدا زياد داشت و از همه جالبتر اين بچه هايی بودن که زعفرون ميفروختن. اول ميومد ميگفت بسته ای 1500 تومن. بعدش که ميگفتی نه ميرفت تا 5 بسته هزار تومن!!! حرکت به سمت تاق بستان. تاق بستان سه تا کنده کاری مشهور از زمان خسرو پرويز دوم و اردشير دوم و سوم داره. خيلی جالبه. ميريم به سمت بيستون.

 

فرهاد به بيستون می رسد، کتيبه داريوش هخامنشی را پيدا می کند و دويست قدم به سمت غرب می رود. صخره ای سترگ آنجا می يابد، تيشه را تيز می کند و کندن را آغاز. در پيش چشمش تنها صورت شيرين را می بيند.

 

برای رفتن به بيستون بايد کلی بچرخی يه سري آدم با ابتکارات خاص خودشون اونجا جاده کشيدن. تازه قبلش هم بايد جريان مربوط به روز ارتش رو هم تحمل کنيم. حتما يه بار گم ميشين تا راه ورودی رو پيدا کنين. البته کوه بيستون از دور معلومه. اونجا که وارد ميشين يه نفر وايستاده تا 200 تومن رو هر چه سريعتر بگيره. وقتی

نمای پانورامای بيستون - عکس از جادی

وارد شديم اولين چيزی که بايد ببينيم مجسمه هرکوله. اما اتفاق خيلی ساده ای افتاده، مجسمه رو دزديدن!!! بيخود دنبالش نگردين. اما کمی به سمت غرب که ميريم به کنده کاری از دوره اشکانی ميرسيم که يه آدمی از دوره قاجار احساس کرده زياديه وسطش يه کتيبه نوشته. اما در سمت چپ کتيبه داريوش در ارتفاع 10 متری ديده ميشه. متن پنج ستون رو از سايت سلام کرمانشاه گرفتم، ميشينيم و اونو ميخونيم. اين متن از اين نظر جالبه که داره بخشی از تاريخ ايران رو توضيح ميده. در اون داريوش هخامنشی همه کارهايی رو که انجام داده يک به يک ميگه. منظره اون بالا خيلی قشنگه. بعدش به سمت ديواره فرهادکن ميريم. عاليه، به خصوص منظره پايين با وجود سراب بيستون، کاروانسرا و قصر دوره ساسانی. بامزه اينجاست که ما داشتيم از يه اثر تاريخی دوره ساسانی بازديد ميگرديم و تنها بوديم!!! يعنی هيچ توريستي با ما نبود!!! بعدشم ميريم پايين و کنار سراب چند تايی عکس ميگيريم.

 

شيرين پس از رفتن فرهاد متوجه می شود که عاشق فرهاد است (توضيح: اين قسمت به سبک فيلم های هندی نوشته شده است). بنابراين به سمت بيستون می رود. خسرو پرويز مطلع می شود و با تعدادی سرباز از پی شيرين حرکت می کند. شيرين خود را به فرهاد می رساند و با هم به سمت معبد آناهيتای کنگاور می روند. در معبد آناهيتا متحصن می شوند و پرويز به آنها می رسد. پرويز که خون جلوی چشمانش را گرفته است حرمت معبد را ناديده می گيرد و دستور می دهد تا آن دو را از معبد بيرون بياورند و معبد را با خاک يکسان کنند (اين قسمت به سبک فيلم فارسی هاست). به دستور خسروپرويز فرهاد و شيرين در ملاء عام به جرم خيانت به پادشاه اعدام می شوند. پس از اعدام دو دلداده که آوازه آنها در همه شهرها پيچيده است مردم شورش می کنند و خسرو پرويز را سرنگون می کنند (اين قسمت به سبک فيلم های هاليوودی است). سپس پيکر دو عاشق را به صحنه می آورند و در دخمه های مشهور اين دو شهر قرار می دهند.

 

از بيستون به سمت صحنه ميرسم. تو منطقه سرسبز و بسيار زيبای دربند، دو تا دخمه هست که در افسانه ها اومده متعلق به فرهاد و شيرينه. منطقه خيلی قشنگه، نهار رو زديم و داريم از هوای خوب استفاده میکنيم که باخبر ميشيم پای عروس خانم سنندجی شکسته. اين عروسی سنندج خيلی جالب بود، چون اون طور که پرشنگ عزيز توضيح داده بود، وقتی تو رقص کردی دختر کناری شما دست شما رو محکم ميگيره

دخمه فرهاد - صحنه - عکس از جادی

به اين معناست که تمايلی به شما داره و قرار بود که ما هم در عروسی شرکت کنيم، شايد فرجی در کار من حاصل بشه. البته من از همون اول ميدونستم که من از اين شانسها ندارم و احتمال موقع رقص دو طرف من دو تا از اين مردهای گردن کلفت ميرقصن که شانس بيارم دست من رو نگيرن!!! خلاصه چرتی زديم و دخمه ها رو هم ديديم و حرکت به سمت کنگاور و معبد آناهيتا. مسير اتوبان بود و به سرعت به اونجا رسيديم. اما کلی فحش داديم به اين مسؤولان. همه سنگ ها همين طور رو زمين ول شده بود و هيچ کاری انجام نشده بود. ميتونست يکی از مهم ترين نقاط توريستی دنيا باشه ولی ... . خوب بايد تصميم ميگرفتيم بريم سنندج دنبال دوستان يا بريم همدان. بايد بگم که ليلا فوق العاده مهربونه. يکی از بهترين شانسهای زندگی من آشنايی با جادی و ليلا بوده و هست. وقتی فکر ميکنم که برخی دوستان چقدر به ماترياليسم ديالکتيک اهميت ميدن به اين فکر ميکنم که مهم نيست آدم به چی معتقده، آدم بايد انسان باشه و جادی و ليلا هستن. پيش به سوی سنندج. اما کدوم جاده؟ يا بايد بريم کرمانشاه از اون ور بيايم، يا از راه فرش بريم سنقر از اونجا بريم يا از راه اسدآباد بريم قروه. بعد از کمی مشورت اونی که معقولتره راه اسدآباده. راه گردنه داره و از چند تا روستا ميره، به خصوص آدرس دادن اون موتورسوار به شيوه کاراته بازها بينظيره. هر دفعه يادم ميفته ميخندم. تو راه چرا ادبيات ماريو بارگاس يوسا رو که پويان عزيز به ما داده رو ميخونيم. عاليه. از قروه که رد ميشيم هوا تاريکه و من همش به فرهاد و شيرين و تو فکر ميکنم. به سنندج ميرسيم. دوستان مهربونمون برای شام ماهی درست کردن. وای خيلی خوشمزه بود. جای همه خالی. من که به شخصه overdose محبت شدم. خيلی به ما محبت کردن واقعا ممنون. خاطره بسيار بسيار خوبی از سنندج برای ما به جا موند.

صبح به قبرستان سنندج بيرون شهر تو جاده کامياران سری ميزنيم و فاتحه ای برای بزرگوارانی که نديديم ميخونيم. محيط خيلی قشنگيه و مشرف به سنندج. ساعت چهار و نيم به تهران ميرسيم، به قول پری عزيز چهار و نيم روز دوشنبه سفر شروع شد و چهار و نيم جمعه تموم ...

جادی، ليلا، پرشنگ، پری، شيدا، آقا کیومرث و خانم رادمنش، ندا، روژين، رسول و ... مرسی برای خاطرات خوب(  سفرسینا به کردستان)

 

 

سروودو و گۆرانی

 

 

http://kurdistannet.biz/2006/4-2006/15-4/serbaziwun.htm