کردها

 

 

کردها یکی از اقوام ساکن خاورمیانه‌‌ هستند که در غرب آسیا و در بخش غربی فلات ایران زندگی می‌کنند. سرزمینی که کردها در آن زندگی می‌کنند کردستان نام دارد و در بین چهار کشور ترکیه، عراق، ایران و سوریه تقسیم شده است. کردها بخش اصلی بازماندگان اقوام بومی خاورمیانه‌ و مادها هستند و به زبان کردی، مربوط به شاخه شمال غربی زبان‌های ایرانی سخن می‌گویند.

 

مقاله‌ اصلی: تاریخ کردها

در کتیبه‌های سومری 2000 سال پیش از میلاد از کشوری به نام «کاردا» نام برده شده است. این اقوام همان قومی بودند که به گفته گزنفون مورخ یونانی راه را بر تیگلاث پیلسر شاه آشور که با قبایل گورتی در حال جنگ بود بستند و لشکر کشی او را به سوی دریای مدیترانه متوقف ساختند گزنفون این قوم را کاردو مینامد.

کردها بخش اصلی بازماندگان اقوام بومی خاورمیانه‌ و مادها هستند. مادها پس از ورود به زاگرس اقوام بومی آنجا یعنی کاسی‌ها و لولوبی‌ها (در لرستان) و دیگر اقوام آسیانی را در خود حل کردند و زبان ایرانی خود را در منطقه رواج کامل دادند.

بنا بر نوشته‌های تاریخ نویسان و جغرافی دانان عرب، از قبیل بالاهوری، طبری و ابن اثیر قبایلی که بعداً به نام کرد شناخته شدند بیشتر نواحی شرقی رود بوتان و کرانه‌های شمالی دجله را تا نواحی جزیره (جزیره ابن عمر) متصرف شدند.

برخی منابع از قبیل نولدکه (NOLDKE 1897) آورده‌اند که طوایف کردی که در نواحی مرکزی و جنوب ایران وجود داشتند در خلال دوره شاهنشاهی ساسانی به علت فتوحات ایران و حرکت جمعیت به طرف شمال غربی مهاجرت کرده و در سرزمین کردو (KURDU) ساکن شده و با کردهای آنجا مخلوط شده‌اند و نام آنها را قبول کرده‌اند این مردم که قبلا به نام مرتی‌ها شناخته می‌شدند در جنگهای مداوم ساسانیان و اشکانیان(پارت‌ها) و همچنین رومی‌های بیزانسی شرکت داشته‌اند و از طرفی دیگر گاهی با ایران و گاهی بار روم و گاهی با هردو در جنگ بوده اند. اینان در سده‌ چهارم میلادی از طرف رومی‌ها به نام کرچخ شناخته می‌شدند. برحسب سرزمین و لهجه‌های محلی کردهای قدیمی نام‌های کاردوخ (KARDUKH) و کاردیخ (KARDIKH) که سکنه و بومیان آن بوده‌اند بر این مردم اطلاق شده است.

بر طبق برخی منابع فارسی که‌ تعریفی سنتی از این واژه‌ میدهند آنها گروهی از گورد ها یا گردان به معنی پهلوان و قوی هیکل یا جنگجوی بی باک بودند و نام گرد در شاهنامه هم از همین خانواده است گرد بعدها در زبان ها برای راحتی تلفظ و یا در زبان عربی به کرد تبدیل شده است. این گردها یاغی شده و به مناطق کوهستان رفتند. به همین دلیل بعضی گفته‌اند کردها از نژاد انسان و دیو هستند پدر آنها دیو و مادرشان انسان بوده است [نیاز به منبع]. کورد همچنین می تواند به معنی پسر تعبیر شود.

برخی منابع اسلامی نیز کردها را از نژاد اجنه دانسته‌اند که‌ خداوند ایشان را به‌ هیبت انسان درآورده‌است [حلیه المتقین فصل چهاردهم، محمد باقر مجلسی].

به موجب تاریخ شرفنامه بدلیسی، قدیمی‌ترین قبایل کرد باجناوی‌ها و بوتی‌ها هستند که این نام‌ها به دلیل سرزمین باجان و بوتان بر آنها نهاده شده است.

تا دوره‌ای نه چندان دور مردمی که به زبان کردی کرمانجی (زبان اکثر کردها) سخن می‌گویند و در آناتولی ساکن هستند خود را کرمانج می‌نامیدند و نام کرد در میان ایشان چندان رواج نداشت.

مردمی که به زبان زازا صحبت می‌کنند یعنی زبانی که برای دیگر کردها زیاد قابل فهم نیست نیز بر دو دسته‌اند برخی خود را کرد معرفی می‌کنند و برخی خود را دارای هویت قومی متفاوتی میدانند. شرف‌الدین بدلیسی حدود کردستان را در روزگار صفوی و در کتاب شرف نامه خود با افزودن ولایت لرستان یک جا ذکر می‌کند و در شرفنامه سرزمین لرستان و قوم لر را با کردها یکی می شمارد.ظاهرا منظور بدلیسی از قوم لر، لَک های لرستان است.

برخی هم مانند مصطفی بارزانی تنها احساس کرد بودن را برای کرد نامیده شدن کافی دانسته‌اند.

جمعیت و پراکندگی

کردستان

به علت اینکه آمارگیری دقیقی از جمعیت کردها انجام نگرفته تمام آمارهای ارائه شده تخمینی می باشند. بنا به برآوردهای غیررسمی جمعیت و مساحت این منطقه به طور تقرییبی 30 میلیون نفر در محیطی به وسعت 190000 کیلو متر مربع می باشد. برخی جمعیت و مساحت آن را 40 میلیون نفر در محیطی به وسعت کشور فرانسه (km² 543 965) تخمین می زنند.

اگر این برآوردها درست باشد می‌توان گفت که هم اینک کردها بزرگترین گروه زبانی بدون دولت مستقل هستند.

ناحیه زیست کردها عمدتا کوهستانی است که از شرق به وسیله دامنه‌های شرقی کوه‌های زاگرس به دریاچه ارومیه منتهی می‌شود. از این قسمت به طرف جنوب و حد فاصل همدان و سنندج امتداد می یابد. در طرف جنوب هم بعد از دور زدن کرمانشاه،بخش هایی ازلرستان و کرکوک به موصل ختم می‌شود. از شمال به طرف ماردین، ویران شار و اورفه امتداد یافته، آن گاه از شمال به طرف ملاطیه و حوزه رود فرات می‌رود تا به کمالیه میرسد. در قسمت‌های شمالی کردستان محدود به کوهستانهای مرگان‌داغ و هارال‌داغ است که به طرف ارزنجان و ارزروم امتداد یافته و تا کوه‌های آرارات پیشرفته که مرز طبیعی بین ترک‌ها در شمال و کردها در جنوب به شمار می‌رود. البته بسیارند کردهایی که در خارج از این محدوده بیان شده زندگی می‌کنند اما در آن مناطق در اقلیت هستند.

مناطق کردها اگر چه کوهستانی است اما همین مناطق کوهستانی دارای دره‌های وسیع و حاصلخیزی نیز می باشد. کوههای این منطقه در زمستانها پوشیده از برف است و در تابستانها با آب شدن برفها به مانند فرشی سبز رنگ از زیباترین مناطق دیدنی جهان می‌شود. چراگاههای آن که در دورانهای دور پرورش دهنده اسب‌های مادی بوده‌اند امروزه نیز برای چرای گوسفندهای عشایر و ایلات کرد از اهمیت به سزایی برخوردارند. به طور کلی از بدو تاریخ کوه‌های بالای میانرودان مسکن و جایگاه مردمی بوده است که با امپراطوری‌های جلگه‌ها یعنی امپراطوری‌های بابل و آشور و گاه آنها را شکست می داده‌اند.

زبان

مقاله‌ اصلی:زبان کردی

کرمانجی که اکثر کردها در (ترکیه, ایران , عراق و سوریه) با آن صحبت می‌کنند زبان ادبی و نیمه رسمی به شمار می‌رود و در کشور عراق از زمان اشغال قوای انگلیس تا کنون در مدارس تدریس می‌شود خود به دو بخش تقسیم می‌شود:

از لحاظ جمعیتی اکثر کردها با یکی از دو لهجه فوق صحبت می‌کنند.

گویش‌های اورامی و گورانی (که در اطراف کرمانشاه بدان صحبت می‌شود و زبان شاعران بوده است) و نیز زازا (که در قسمت کوچکی از کردستان ترکیه بدان تکلم می‌شود) می باشند.

گویش‌های کرمانشاهی، کلهری، کلیایی، پیروندی، لکی، فیلی (و یا پهلی) نیز در قسمت جنوبی کردستان بدان‌ها تکلم می‌شود.

دین و مذهب

از لحاظ مذهبی اکثریت کردها مسلمان (و پیرو اهل‌سنت) هستند. در استان‌های کرمانشاهان، ایلام و بخش اعظم لرستان ایران نیز جمعیت قابل ملاحظه‌ کرد شیعه‌ زندگی می‌کنند. البته در بین کردها نزدیک به 50 هزار خانوار و شاید بشتر یزیدیانی هستند علاوه بر این گروهی نیز که به یارسان معروفند در بین کردها هستند. بقیه‌ کردها مسیحی یا یهودی هستند.

تاریخ معاصر و وضعیت سیاسی و اقتصادی مردم کرد

در عراق

مقاله‌ اصلی: کردها در عراق

پس از جنگ کویت و عراق و وضع ممنوعیت پرواز عراق به بالای خط 23 درجه در سال 1991 کردهای عراق عملا توانستند حکومت خود را تأسیس نمایند و با حل اختلافات گروهی و قیام علیه حکومت بعث حکومت منطقه را به عهده گرفتند که کردها این خیزش را "راپه‌رین" می نامند. پس از ده سال و با حمله مجدد امریکا به عراق در شمال و شمال شرقی عراق که به کردستان عراق معروف است کردها حکومت خودگردان خود را به طور رسمی تشکیل دادند. در سال 2005 و 2006 نیز ریاست جمهوری و وزارت امور خارجه عراق توسط کردها اداره می‌گردد.

در ترکیه

بیش از نصفی از کردزبانان جهان در کشور ترکیه سکونت دارند که رویهمرفته حدود 20 الی 25 درصد جمعیت این کشور را تشکیل می دهند.

بنیانگذار ترکیه امروزی مصطفی کمال (آتاتورک)، حدود هفتاد سال پیش، قانونی را به تصویب رساند که به موجب آن موجودیت کردها را در این کشور منکر می شد. برای مثال تا سال 1991، زبان کردی اگرچه در سطح وسیعی از این کشور بدان تکلم می شد اما قانونا ممنوع اعلام شده بود. تا به امروز نیز هرگونه سخنی که اشاره‌ای به حقوق قومی کردها داشته باشد، به آن برچسب جدایی طلبانه زده شده و حکم حبس نسبتا طولانی مدت را به دنبال دارد.

حکومت ترکیه، با هر نوع تجمع و تشکل سیاسی کردها به شدت مخالفت کرده است. احزاب کردی همواره یکی پس از دیگری ممنوع الفعالیت اعلام شده اند. اعضا احزاب کردی به جرم دگراندیشی، تحت تعقیب و آذار بوده اند؛ یکی از مشهورترین این افراد، در سال 1994، خانم لیلا زانا بوده است. وی از سال 1991 به عنوان اولین زن کرد، به عنوان نماینده در مجلس ترکیه انتخاب شده بود؛ تحت عنوان نطق جدایی طلبانه به 15 سال حبس محکوم شد. همچنین حزب وی نیز غیر قانونی اعلام شد. اخیرا نیز در ژوئن امسال، رهبران حزب کردی دموکرات (HADEP)، به اتهام داشتن رابطه با حزب ممنوع الفعالیت حزب کارگران کردستان(PKK) به زندان محکوم شدند.

افزون بر شکایاتی که کردها از حکومت ترکیه دارند می‌توان به عدم توسعه اقتصادی این نواحی اشاره نمود. حکومت آنکارا، به طور سیستماتیک، مناطق کردنشین را از طرح‌های عمرانی بی بهره ساخته است طوری که کشور ترکیه به وضوح می‌توان به دو بخش متمایز تقسیم نمود:

قسمت‌های شمالی و غربی ترکیه بسیار پیشرفته و صنعتی، در حالیکه قسمت‌های جنوبی و شرقی آن، غیرصنعتی و محروم و در حقیقت بسیار جهان سومی می باشد.

سرکوب و خفقان شدید، منجر به شکل گیری جریانی مسلح به نام حزب کارگران کردستان(PKK) در سال 1984 شد. در حالی که اکثریت کردهای ساکن ترکیه از جدایی از کشور ترکیه باطنا حمایت نمی‌کنند، بسیاری از آنان از PKK، صرفاً به این دلیل که تنها نیرویی است که به طور مسلحانه در راستای احقاق حقوق فرهنگی، اقتصادی و سیاسی کردها علیه رژیم ترکیه می جنگد و این مهم که نمی‌توان از طریق فعالیت سیاسی بر مبنی قوانین ترکیه به این حقوق رسید از آن حمایت می‌کنند.

در سال 2005 حکومت ترکیه زیر فشارهای داخلی و خارجی (به ویژه اتحادیه اروپا)، وعده‌های انجام اصلاحاتی در امور مربوط به کردها را داده است.

در ایران

مقاله‌ اصلی: کردها در ایران

نواحی کردنشین ایران جزو نواحی محروم و فراموش شده این کشور است. در پی جنگ بین احزاب کومله و حزب دموکرات کردستان ایران) و حکومت ایران در فاصله سال‌های 1979 تا 1983، حکومت ایران تاکنون بر قسمت‌های کردنشین این کشور مسلط بوده است. نواحی کردنشین ایران شامل نیمه غربی استان آذربایجان غربی و همچنین استان‌های کردستان، کرمانشاه، ایلام وبخش هایی از لرستان می باشد.این بخش های لرستان شامل شهر های کوهدشت،نورآباد،الشتر، زاغه و چغلوندی است. قسمت‌هایی از استان در استان خراسان شمالی و قسمتهایی از خراسان رضوی نیز مناطقی وجود دارند که (بخشی از) مردم در آن مناطق به زبان کرمانجی صحبت می‌کنند که‌ از این میان میتوان به‌ مناطق: اسفراین، بجنورد، شیروان، قوچان، درگز، چناران و باجگیران اشاره‌ نمود. مردم کردتبار این مناطق بنا به روایت تاریخ زمان نادرشاه افشار از منطقه ترکیه کنونی به این نواحی برای محافظت از قلمرو نادرشاه کوچ داده شدند و بنا به روایتی دیگر شاه عباس آنان را به خاطر تضعیف سرکشی خان‌های کرمانجی و استفاده از آنان در مقابله با حملات بی امان ازبکان به خراسان بزرگ کوچاند. (منبع: حرکت تاریخی کرد به خراسان)

در ایران صحبت کردن به زبان کردی در اماکن عمومی، همچون دیگر زبان‌های موجود در ایران، آزاد است. هر چند که تدریس آن در مدارس دولتی ممنوع می باشد. البته‌ طبق قانون اساسی ایران تدریس ادبیات زبان‌های قومی از جمله زبان کردی در مدارس، در کنار زبان فارسی آزاد است (اصول پانزدهم و نوزدهم) ولی در عمل تا امروز انجام نیافته است.

عضویت و یا هواداری از سازمان‌های سیاسی کردی مخالف دولت جمهوری اسلامی می‌تواند منجر به محکومیت به اعدام و یا در خوشبینانه ترین حالت حبس طولانی مدت را به دنبال دارد. مدافعان حقوق بشر در قبال مسائل کردستان همواره از جانب حکومت ایران مورد تعرض و تهدید قرار گرفته اند.[1]

در سوریه

وضعیت کردها در سوریه نسبت به دیگر کشورها ناگوارتر گزارش شده است.

حکومت بعثی سوریه، برای این کشور که محل سکونت اقوام و گروه‌های زبانی متفاوت است تنها یک هویت می شناسد و آن هویت عربی است. موجودیت جامعه دو میلیونی کردها (و به قول منابع محلی 3 الی 4 میلیون) که 10% ساکنین سوریه (با جمعیت 19 میلیون) را تشکیل می دهند، همواره از جانب حکومت خاندان "اسد" انکار شده است. کردها، (همانطور که در ترکیه و عراق)، بزرگترین گروه اقلیت نژادی در سوریه نیز هستند.

علیرغم اینکه نواحی کردنشین آن فقیرترین قسمت‌های این کشور می باشد در سال 1962 حکومت سوریه حق شهروندی صدها هزار تن از کردها را سلب نمود و حتی آنان را از آمار کشور نیز حذف کرد، که البته این تعداد، اکنون پس از گذشت بیش از 40 سال افزایش یافته است. این تعداد از کارت شناسایی ملی (ID) محرومند که برای ضروری ترین، ابتدایی ترین و حیاتی ترین نیازهای خود همچون تحصیل، معالجه و غیره... ضروری می باشد.

در 29 ژانویه 2006 برخی منابع اعلام داشتند که‌ سوریه قصد بازگردانی حق شهروندی به‌ افراد نامبرده‌ رادارد. [2]

بعد از اینکه حافظ الأسد، رهبر حزب بعث، در سال 1970، به سمت رئیس جمهوری سوریه رسید سرکوب و خفقان کردها و دیگر اقلیت‌های این کشور، به طور قابل ملاحظه‌ای تشدید یافت. بعثی‌های سوریه عملیاتی مشابه و همزمان با صدام حسین رهبر حزب بعث عراق و رئیس جمهور وقت این کشور که در کردستان عراق انجام می داد و حملات یا عملیات تعریب (عربی کردن منطقه) نامیده می شد را شروع کردند.

در مارس 2004 به دنبال یک مسابقه محلی فوتبال در شهر کردنشین قامشلی، نیروهای نظامی سوریه به سرکوب و کشتار مردم این شهر پرداختند که منجر به چندین روز درگیری میان مردم و نیروهای مسلح حکومتی شد و بیش از 30 کشته و صدها مجروح به جای گذاشت و شمار بیشتری نیز بازداست و روانه زندان‌ها شدند.

نویسندگان و شعرا

·                     ابراهیم احمد

·                     احمد خانی

·                     پیره‌میرد

·                     جگرخون (جگرخوین)

·                     جلادت علی بدرخان

·                     دلدار

·                     رضا طالبانی

·                     رشید یاسمی

·                     شرف‌خان بدلیسی (تاریخ‌نگار)

·                     شیرزاد حسن

·                     شیرکو بیکس

هه‌ژار

·                     عبدالرحمن شرفکندی (هه‌ژار)

·                     معروف کوکه‌ای

·                     عبدالله پشیو

·                     عرب شامیلوف

·                     مستوره‌ اردلان

·                     نالی

·                     معینی کرمانشاهی

·                     مقداد بدرخان

·                     وفایی

·                     یاشار کمال

·                     هیمن

·                     قانع مریوانی

[ویرایش]

هنرمندان در عرصه‌ سینما

ییلماز گونی

·                     بهمن قبادی، کارگردان

·                     ییلماز گونی، کارگردان

[ویرایش]

هنرمندان در عرصه‌ موزیک

·                     احمد کایا، موسیقیدان

·                     حسن زیرک، موسیقیدان و خواننده

·                     ابراهیم تاتلیسس خواننده

·                     ماهسون کیرمیزی گول خواننده

·                     شوان پرور

·                     مرضیه فریقی

·                     ماملی

·                     جوان هاجو

·                     زکریا (زه‌که‌ریا)

·                     زیاد اسعد

·                     چوپی فتاح

·                     عادل هورامی

·                     قاله‌ مه‌ری

·                     اردلان

·                     طاهر توفیق

·                     علی مردان

·                     ناصر رزازی

نامداران کردتبار

·                     سلطان صلاح الدین ایوبی، رهبر و سردار سپاه مسلمانان در جنگ‌های صلیبی

·                     جلال طالبانی، از رهبران کرد و رئیس جمهور حکومت موقت عراق

·                     هوشیار زیباری، از سیاستمداران کرد و وزیر امور خارجه عراق

·                     بی نظیر بوتو، نخست وزیر پیشین پاکستان

·                     قاضی محمد، بنیانگذار جمهوری سابق مهاباد

·                     بهمن قبادی، کارگردان

·                     لیلا زانا، سیاستمدار و عضو پیشین پارلمان ترکیه

·                     یاشار کمال، نویسنده

·                     ییلماز گونی، کارگردان

·                     فهرست مشاهیر کرد

کردستان

 

کُردستان به چند معنی به کار میرود:

·                     سرزمین کردستان، مجموعهٔ مناطق کردنشین در کردستان ترکیه، کردستان ایران، کردستان عراق و کردستان سوریه است.

·                     استان کردستان یکی از 30 استان ایران است.

·                     منطقه خودگردان کردستان منطقه‌ای خودمختار در بخشی از کردستان عراق است.

·                     کردستان نام روزنامه‌ای کردی است که‌ در سال 1898 در قاهره‌ چاپ می‌شد.

شخصیت‌های تاریخی

·                     سلطان صلاح‌الدین ایوبی، رهبر و سردار سپاه مسلمانان در جنگ‌های صلیبی

·                     ابن خلکان

 

شخصیت‌های مذهبی

سیاستمداران کرد

·                     جلال طالبانی، از سیاستمداران کرد و رئیس جمهور حکومت موقت عراق

·                     هوشیار زیباری، از سیاستمداران کرد و وزیر امور خارجه عراق

·                     تورگوت اوزال ریس جمهور ترکیه در دهه 80 میلادی

·                     بی‌نظیر بوتو، نخست وزیر پیشین پاکستان (تبار کردی از طرف مادری)

·                     قاضی محمد، بنیانگذار جمهوری سابق مهاباد

·                     لیلا زانا، سیاستمدار و عضو پیشین پارلمان ترکیه

·                     لیلا قاسم، مبارز اعدام‌شده‌ کرد علیه رژیم بعث عراق

·                     مسعود بارزانی رئیس حکومت محلی کردستان

·                     مصطفی بارزانی از رهبران جنبش ملی‌گرایی کرد

·                     ادریس بارزانی

·                     نچیروان ادریس بارزانی (نیچیرڤان) (نخست‌وزیر منطقه خودگردان کردستان عراق)

·                     عبدالله اوجالان

·                     اسحاق موردخای وزیر دفاع سابق اسرائیل

·                     عصمت اینونو دومین رئیس جمهور ترکیه

·                     سعید پیران از رهبران جنبش ملی‌گرایی کرد

·                     محمود برزنجی از رهبران جنبش ملی‌گرایی کرد

·                     عبدالرحمان قاسملو از رهبران جنبش ملی‌گرایی کرد

·                     رزگار محمد امین قاضی دادگاه صدام (دیکتاتور سابق عراق)

·                     فلکناس اوجا

·                     نالین پکگول


استادسید علی اصغر کردستانی استاد مظهر خالقی

 

 

تاریخ کردها

 

برخی منابع از قبیل نولدکه (NOLDKE 1897) آورده‌اند که طوایف کردی که در نواحی مرکزی و جنوب ایران وجود داشتند در خلال دوره شاهنشاهی ساسانی به علت فتوحات ایران و حرکت جمعیت به طرف شمال غربی مهاجرت کرده و در سرزمین کردو (KURDU) ساکن شده و با کردهای آنجا مخلوط شده‌اند و نام آنها را قبول کرده‌اند این مردم که قبلا به نام مرتی‌ها شناخته میشدند در جنگهای مداوم ساسانیان و اشکانیان)پارت ها) و همچنین رومی‌های بیزانسی شرکت داشته‌اند و از طرفی دیگر گاهی با ایران و گاهی بار روم و گاهی با هردو در جنگ بوده اند. اینان در قرن چهارم میلادی از طرف رومی‌ها به نام کرچخ شناخته میشدند.بر حسب سرزمین و لهجه‌های محلی کردهای قدیمی نام‌های کاردوخ (KARDUKH) و کاردیخ (KARDIKH) که سکنه و بومیان آن بوده‌اند بر این مردم اطلاق شده است . به موجب تاریخ شرفنامه بدلیسی , قدیمی ترین قبایل کرد باجناوی‌ها و بوتی‌ها هستند که این نام‌ها به دلیل سرزمین باجان و بوتان بر انه نهاده شده است.

 

دختر کرد

تاریخ کرد پس از اسلام

حدود سالهای 1910 پوست پارهٔ کهنه‌ای در کاوشهای روستای «هزارمیرد» استان سلیمانیه به دست آمد که در آن چهار بند سرود به زبان کردی سره و با خط پهلوی نوشته شده است. این چهار بند چامه که به نام هرمزگان نامیده شده ،یادآور حمله تازیان به سرزمین کردستان و کشت و کشتار آنان است. برابر داوری دانشمندان، این نوشته از همان آغاز هجوم تازیان است.این چامهٔ آتشینِ کردی که دل را به جوش و خروش می آورد و مایهٔ اندوه می‌شود، دورنمای آن روزگار را به خوبی نشان می دهد:

"هورمزگان ره مان، ئاتران کوژان

ویشان شارده وه گه وره گه وره کان

زورکاری ئارب کردنه خاپوور

گنائی پاله هه تا شاره زوور

شه ن و که نیکا وه دیل بشینا

مه رد ئازا تلیاوه رووی هوینا

ره وشتی زه رده شت مانووه بی که س

بزیکا و نیکا هورمزد و هیچ که س."

·                     ترجمه به فارسی:

معابد ویران و آتش‌ها خاموش شدند

بزرگ بزرگان خود را مخفی نمود

عرب ظالم ویران کردند

روستای کارگرها را تا «شهرزور»

زنان و دختران را به بردگی بردند

مردان دلیر در خون غلتیدند

آیین زرتشت بی سرپرست ماند

دیگر اهورامزدا به هیچکس ترحم نکرد...

با آغاز حملات اعراب مسلمان به رهبری عمربن خطاب در سالهای (634-642) نواحی اربیل , موصل و نصیبین را که نواحی کردنشین بودند به تصرف مسلمانان درآمد بعد از عمربن خطاب , در دوره جانشین وی عثمان ابن عفان نیز مناطق شمالی کردها و مناطق قفقاز به تصرف درآمد که عدم دخالت مسلمانان در نحوه زندگی و نوید ازادی و برابری که در دین اسلام بود باعث شد تا کردها به دین اسلام بگروند و مسلمان شوند.در همین ایام روسای کرد در حالی که میکوشیدند اقتدار خود را حفظ کنند در فتوحات مسلمین شرکت فعال داشتند. در دوره عباسیان که به کمک سردار ایرانی ابومسلم خراسانی و ایرانیان به خلافت رسیدند به علت رقابت امین و مامون پسران هارون الرشید قدرت خلفا در نواحی کردستان تضعیف شد

در این زمان لفظ کرد کم کم برای توصیف نزادی قبایل ایرانی که با سامی‌ها و ارمنی‌های اختلاط کرده بودند به کار رفت. همزمان با روی کار آمدن ترکان سلجوقی و پادشاهی سلطان سنجر برای اولین بار ایالتی به نام کردستان تأسیس گردید. به گفته مرحوم رشید یاسمی در کتاب کرد و پیوستگی نژادی , حمدالله مستوفی در کتاب نزهة‌القلوب در سال 740 هجری نخستین کسی بود که اسم کردستان و شانزده ایلات آن را آورده است. او اورده است: کردستان و آن شانزده ولایت است و حدودش به ولایات عرب و خوزستان و عراق عجم و اذربایجان و دیار بکر پیوسته است. آلانی , الیشتر , بهار , خفتیان , دربند , تاج خاتون , دربند رنگی , دزبیل , دینور , سلطان اباد , چمچمال , شهر زور, کرمانشاه (قرمیسین) هرسین , وسطام.

در قرن دهم میلادی (959) حسنویه (حسن به زری کانی) که رییس یکی از قبایل کرد بود خود را به فرمانروایی کردستان شرقی رسانید و دینور و همدان و نهاوند را فتح کرد. فرزند او ناصرالدین (979-1014)و نوه اش ظهیران هلال ابن بدر (1015-1014) می باشند اینان از اسما از آل بویه اطاعت میکردند .ال بویه هیچ گاه به طور مستقیم در قلمرو حسنویه اعمال نفوذی نکردند تا زمان شمس الدوله دیلمی که ظهیرالدین را از حکمرانی انداخت و قلمرو او را مطیع خویش ساخت.

فرزندان بویه ماهیگیر متصرفات خود را بین هم تقسیم کردند رکن الدوله دیلمی نواحی شمالی را تصاحب شد. که شامل قسمت‌های کردنشین نیز بود. در سال 990 میلادی به هنگام مرگ کردباد حکمران انتصابی خلیفه برادرزاده اش ابوعلی مروان , حکمران نواحی دیاربکر , میافارقین > آمیدنی (آمید) و نصیبین را به دست آورد.این مناطق بعد از مرگ عضدالدوله دیلمی از دست ال بویه خارج شده بود. اینان که به مروانیان معروف شدند بعدها از خلیفه عباسی روی گردان و به فاطمیان گرویدند. مروانیان و حسنویه از لحاظ نژادی کرد بودند.

و اما از دوره صلاح الدین که از سرداران و دلاوران کرد است کردها توانستند فراتر از منطقه‌های کردنشین قدرت خود را بسط دهند صلاح الدین سردار شجاع کرد در سال 1136 میلادی در تکریت واقع در ساحل دجله و شمال سامره متولد شد. او خدمات خود را در خدمت اتابک زنگی از سلاجقه سوریه شروع کرد که بعدها در حلب جانشین وی گردید. فرزند اتابک زنگی یعنی نورالدین پس از مدتی صلاح الدین را به همراهی عمویش شیر کوه عازم مصر گردانید تا متحد اولین فرمانروای مصر را که شاهوار نام داشت در مقام خود حفاظت نماید که به وسیله یکی از رقبای خویش در مصر طرد شده بود مصر در این زمان تحت فرمانروایی یکی از خلفای فاطمی به نام ابو محمود عبدالله بود شیرکوه و صلاح الدین مجبور بودند که با او حسن سلوک داشته باشند.از طرفی صلیبیان فهمیده بودند که اتحاد مصر و سوریه برای آنها خطرناک خواهد بود به همین خاطر به سوریه حمله بردند که صلاح الدین انها سخت بع عقب راند و شکست داد. بعد از مرگ نورالدین زنگی , صلاح الدین حاکم آنجا شد و آغاز به بسط قدرت خود نمود او حکومت خود را تا مصر گسترش داد و حجاز و الجزیره را نیز به تصرف درآورد در حرکت بعدی اورشلیم را از دست قوای صلیبی بیرون آورد. صلاح ادین شجاعانه در نبردی با ریشارد شیردل آنها را مجبور به ترک تمام خاک فلسطین نمود .

این سردار دلیر بعد از سالها مبارزه و مقاوت در برابر تمامی دشمنان در سال 1193 در دمشق وفات یافت. و بعد از مرگش امپراطوری او میان فرزندانش تقسیم گردید.

افضل به حکومت دمشق رسید. عزیز در قاهره و ظهیر در حلب حکومت کردند بعدا حکومت آنها به روسای محلی منتقل شد. تنها حلب تا سال 1390 در اختیار خاندان ایوبی (ایوبیان) قرار داشت.

توان قدرت و خصوصیات جنگی صلاح الدین او را به عنوان یکی از قهرمانان افسانه‌ای جهان اسلام درآورد به طوری که کردها از داشتن چنین فرزندی افتخار می‌کنند.

اتابکان ترک نیز مدت مدیدی قلمرو کردها را زیر قدرت خود داشتند. که تعدای از آنها بر این مناطق حکومت کردند از قبیل :

1) نوادگان سبکتکین (1144-1232) در اطراف اربیل که اولین آنها زین الدین علی پسر کوچک سبکتکین است. 2) اورتوکی‌ها (1101-1312) که اولین حکمران آنها ارتوک است. که بر دیار بکر و مدتی بر حلب و ماردین حکومت میکردند. 3) شاهان ارمنی (1100-1207) که موسی لهنا لقمان قبطی است. در این دوره اینان به دلیل مراوده با اعراب , عرب شده بودند و لی متاسفانه کردها تلاشی برای از بین بردن آنها انجام ندادند و لی یا این وجود زبان خویش را حفظ کردند.

بعد از حمله مغولان به ایران , به دنبال جنگ و زدوخورد جلال الدین خوارزمشاه با آنها و فرار او به مناطق شرقی و سپس ورود به ایران امدن به مناطق کردنشین , مغولها سراسر ایران برای از بین بردن جلال الدین درهم نوردیدند.

جلال الدین مدتی در غرب ایران حکومت کرد که با روسای محلی و اتابکان درگیر شد از آنجا که بعضی از این سران کرد بودند و در سال 1213 میلادی سلطان جلال الدین خوارزمشاه توسط یک کرد کشته شد.

هلاکوخان مغول نیز بعد فتح نواحی مرکزی ایران و قلاع اسماعیلیه از طریق همدان و کرمانشاه به بغداد رفت و اخرین خلیفه عباسی را اسیر و به طرز فجیعی مقتول کرد.

در این زمان دیگر مناطق کرد نشین از خطر مغول در امان نبودند. در سال 1259 میلادی دو لشکر از سه لشکر مغول تمام نواحی کردنشین را در هم در نوردیده و به طرف دریاچه وان رهسپار شدند.در این درگیریها غیر از میافارقین که یکی از ایوبیها به نام کامل محمد مقاوتی به خرج داد بقیه مناطق بدون خونریزی شدید به دست مغولها افتاد.

در سال 1297 م کردها اربیل را محاصره نمودند و به لشکر مغول حمله کردند. بعد از مسلمان شدن ایلخان مغول به نام محمد خدابنده کردها به دلیل مسلمان بودن با او همکاری بیشتری نمودند. با ضعیف شدن ایلخانان مغول امیران مغولی: امیر چوپان و حسن بزرگ قدرت را تا مدتی در دست داشتند که عاقبت ایلخانان در سال 1349 میلادی منقرض شدند. امدن و رفتن فرمانروایان ادامه داشت تا اینکه قدرت به جلایریان رسید که بعدها مناطق کردنشین به بایزید رسد.

بعد از خاندان جلایری قراقویونلوها حکومتی در کردستان تشکیل دادند که بعدها توسط آق قویونلوها از این مناطق به عقب رانده شدند.

با ظهور تیمر گورکانی مناطق دیاربکر و ماردین به تصرف تیمور لنگ افتاد. در حملات تیمور به دلیل اینکه کردها چادرنشین بودند و به کوهستانها پناه برده بودند کمتر آسیب دیدند. بنابراین تا دروره صفویان سرزمینی که امروزه به کردستان مشهور است یک قسمت آن را جزیره و قسمت دیگر را اردلان مینامند. گاه تحت حکومت جلایریان گاه آق قویونلوها و گاه قراقویونلوها بوده است. که اینان خود به دست صفویان از بین رفتند.

در دوره صفویان با روی کار آمدن شاه اسماعیل اولین کاری که کرد رسمی کردن مذهب شیعه‌گری بود که این مسئله باعث شد کردها که اکثرا سنی مذهب بودند به ایران بی اعتماد و به عثمانی مطمئن و متکی گردند. سلطان سلیم با شکست دادن شاه اسماعیل در جنگ چالدران کردها را وارد عرصه نوینی کرد به طوری که پس از شکست شاه اسماعیل 25 حکمران کرد به دولت عثمانی گرویدند و از این زمان مسئله مرزها جزء عوامل اختلاف ایران و عثمانی بود. کردها در این زمان که دو دولت عثمانی و ایران به آنها نیاز اساسی داشتند بیشتر پی به اهمیت سیاسی خود بردند و این بود گاه به دلیل ظلم وستم و سنگینی مالیات علیه یکی از حکومتها شورش کرده و به آن طرف مرز رفتند و با دیگر کردها در کمین فرصت شدند تا به مناطق خود برگردند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سرگذشت دومرول ديوانه سر

 

     صمد بهرنگی:
                          سرگذشت دومرول ديوانه سر

چند كلمه مقدمه درباره ي افسانه هاي قديمي

انسانهاي قديمي هم مثل ما آرزوهاي دور و درازي داشتند. از طرف ديگر در زمان آنها علم آنقدر پيشرفت نكرده بود كه علت همه چيز را براي آنها معلوم كند. بنابراين انسانهاي قديمي براي همه چيز علتهاي بي اساس و افسانه اي مي تراشيدند و چون در عمل و زندگيشان نمي توانستند به آرزوهاي خود برسند، افسانه ها مي ساختند و در عالم افسانه به آرزوهايشان مي رسيدند.
مثلا زرتشتيان چون نمي دانستند كه دنيا و آدمها از كجا پيدا شده اند، افسانه هايي ساختند و معتقد شدند كه دنيا را دو خدا آفريده: يكي اهريمن كه تاريكي، بدي، ناخوشي، خشكسالي و ديگر چيزهاي زيان آور را درست كرده. ديگري هرمزد كه روشنايي، نيكي، تندرستي، خرمي و بركت و ديگر چيزهاي خوب را به وجود آورده. و چون راه علمي و عملي از بين بردن بديها را نمي دانستند مي گفتند كه خداي خوب و خداي بد هميشه با هم مي جنگند و ما هم بايد با انجام دادن كارهاي خوب، خداي خوب را كمك كنيم تا او بر خداي بد غلبه كند. و مي گفتند اين غلبه حتمي است.
البته آرزوي تمام انسانهاست كه روزي از روي زمين بديها نابود شوند. زرتشتيان اين آرزو را در افسانه هايشان به خوبي بيان كرده اند. اما نتوانسته اند يك راه علمي و عملي بيابند و بديها را نابود كنند.
امروز تمام رشته هاي علم به انسان ياد داده است كه هرمزد و اهريمن جز افسانه چيز ديگري نيستند و فقط انسانها خودشان مي توانند از راههاي علمي و عملي بديها را از ميان بردارند و به خوشبختي دسته جمعي برسند.
همه ي ملتها براي خودشان افسانه هايي دارند. از ملتهاي يونان و افريقا و عربستان گرفته تا ايران و هندوستان و چين همه روزگاري از اين افسانه هاي بي پايه فراوان ساخته اند.
البته هيچكدام از اين افسانه ها از نظر علم ارزشي ندارند. ما فقط با خواندن آنها مي فهميم كه انسانهاي قديمي هم مثل ما كنجكاو بوده اند و مطابق علم خود درباره ي عالم نظر داده اند و مطابق فهم خود براي چيزها و بديها و خوبيها علت پيدا كرده اند. مثلا قديميها مي گفتند كه زمين روي شاخ گاو است و هر وقت گاو تنش مي خارد و شاخش را تكان مي دهد، زمين مي لرزد و زلزله مي شود. مي دانيم كه اين حرف چرند است و زلزله علت ديگري دارد كه علم به ما آموخته است.
ما با خواندن افسانه هاي قديمي باز مي فهميم كه انسانهاي قديمي هم مثل ما آرزوهاي بلندي داشته اند و هميشه در پي رسيدن به آرزوهايشان بوده اند. مثلا افسانه هاي قديمي به ما نشان مي دهد كه بشر از زمانهاي بسيار قديم آرزو داشته است كه مثل پرنده ها پر بگيرد و به آسمان برود. امروز بشر به كمك علم به اين آرزويش رسيده است و مي تواند حتي تا كره ي ماه پرواز كند و در آينده ي نزديكي به ستارگان دورتري هم پرواز خواهد كرد.
يكي ديگر از آرزوهاي قديمي و بزرگ انسان داشتن عمر جاوداني است يا بهتر بگويم « نمردن» است. در افسانه هاي آذربايجاني، يوناني، ايراني، بابلي و ديگر ملتها اين آرزو خوب گفته شده است. رويين تن بودن اسفنديار (از پهلوانان كتاب شاهنامه) حكايت از اين آرزو دارد. در يكي از افسانه هاي بابلي پهلواني به نام « گيل گمش» سفر پر زحمتي پيش مي گيرد كه عمر جاوداني به دست آورد. در دل آدمهاي داستانهاي آذربايجان هم اين آرزو هست.
***
كتاب « دده قورقود» از داستانهاي قديمي آذربايجان است كه از چند سال پيش به يادگار مانده است. داستانها مربوط به تركان قديمي است كه به آنها « اوغوز» مي گفتند. قوم اوغوز داراي پهلوانان و سركردگان و دسته هاي زيادي بود. « دده قورقود» نام پير ريش سفيد اوغوز بوده است كه در شادي و غصه شريك آنها مي شد و داستان پهلوانيهاي آنها را مي سرود.
« دومرول ديوانه سر» يكي از پهلوانان دلير اوغوز بوده است. در اين كتاب سرگذشت او را خواهيد خواند كه چطور خواست « مرگ» و « عزراييل» را از ميان بردارد.
در اين سرگذشت قسمتي از آرزوهاي انسانهاي قديمي خوب گفته شده است. مثلا نشان داده شده است كه انسانها هميشه از مرگ هراسان بوده اند و مرگ ناجوانمردانه آنها را درو كرده است و انسانها خواسته اند از مرگ فرار كنند. باز در اين سرگذشت نشان داده شده است كه اگر انسانها همديگر را دوست بدارند و خوشبختي خود را در خوشبختي ديگران جستجو كنند، حتي مي توانند بر عزراييل غلبه كنند و به شادي و خوشبختي دسته جمعي برسند.
***
من اين افسانه را از زبان اصلي كتاب، يعني تركي، ترجمه كرده ام و بعد قسمتهاي كوچكي از آن را انداخته ام و قسمتهاي كوچك ديگري به آن افزوده ام و ساده اش كرده ام كه مناسب حال شما نوجوانان باشد.
باز تكرار مي كنم كه هيچكدام از افسانه هاي قديمي ارزش علمي ندارند و نبايد اعتقادهاي آدمهاي اين افسانه ها را حقيقت پنداشت. افكار و گفتگوها و رفتار قهرمانان اين افسانه ها نمي تواند براي ما سرمشق باشد. ما بايد افكار و گفتگوها و رفتارمان را از زمان و مكان خودمان بگيريم. ما بايد قهرمانان زمان خودمان را جستجو كنيم و خودمان را در يك زمان و در يك مكان محدود نكنيم. قرن بيستم زمان ماست و سراسر دنيا مكان ما. زمان و مكان افسانه هاي قديمي تنگتر بوده است و كهنه شده است.
ما افسانه هاي قديمي را براي اين مي خوانيم كه بدانيم قديميها چگونه فكر مي كردند، چه آرزوهايي داشتند، چه اندازه فهم و دانش داشتند و بد و خوبشان چه بود و بعد آنها را با خودمان مقايسه كنيم و ببينيم كه انسانهاي امروزي تا كجا پيش رفته اند و چه كارهايي مي توانند بكنند و بعد هم به انسانهاي آينده فكر كنيم كه تا كجا پيش خواهند رفت و چه كارهايي خواهند كرد...

سرگذشت دومرول ديوانه سر*
Domrol *

روزي روزگاري ميان قوم اوغوز پهلواني بود به نام « دومرول ديوانه سر». او را ديوانه مي گفتند براي اينكه در كودكي نه گاو نر وحشي را كشته بود و كارهاي بزرگ ديگري نيز كرده بود. حالا هم بر روي رودخانه ي خشكي پلي درست كرده بود و تمام كاروانها و رهگذرها را مجبور مي كرد كه از پل او بگذرند. از هر كه مي گذشت سي« آخچا»** مي گرفت و هر كه خود داري مي كرد و مي خواست از راه ديگري برود، كتكي حسابي نوش جان مي كرد و چهل آخچا مي پرداخت و مي گذشت.
** پول نقره

شما هيچ نمي پرسيد دومرول چرا چنين مي كرد؟
او خودش مي گفت كه: مي خواهم پهلوان پرزوري پيدا شود و از فرمان من سرپيچي كند و با من بجنگد تا او را بر زمين بزنم و نام پهلواني ام در سراسر جهان بر سر زبانها بيفتد.
دومرول چنين دلاوري بود.
روزي طايفه اي آمدند و در كنار پل او چادر زدند. در ميان ايشان جواني بود كه به نيكي و پهلواني مشهور بود. روزي ناگهان مريض شد و جان سپرد. فرياد ناله و زاري به آسمان برخاست. يكي مي گفت: « واي، فرزند!..» و مويش را مي كند. ديگري مي گفت: « واي، برادر!..» و خاك بر سر مي كرد. همه مي گريستند و شيون مي كردند و نام آن دلاور را بر زبان مي آوردند.
ناگهان دومرول پهلوان از شكار برگشت و صداي ناله و شيون شنيد. عصباني شد و فرياد زد: آهاي، بدسيرتها! چرا گريه مي كنيد؟ اين چه ناله و زاري است كه در كنار پل من راه انداخته ايد؟
بزرگان طايفه پيش آمدند و گفتند: پهلوان، عصباني نشو. ما جوان دلاوري داشتيم كه همين امروز مرد، از ميان ما رفت. به خاطر او گريه مي كنيم.
دومرول ديوانه سر شمشيرش را كشيد و فرياد زد: آهاي، كي او را كشت؟ كي جرئت كرد در كنار پل من آدم بكشد؟
بزرگان گفتند: پهلوان، كسي او را نكشته. خداوند به عزراييل فرمان داد و عزراييل كه بالهاي سرخ رنگي دارد ناگهان سررسيد و جان آن جوانمرد را گرفت.
دومرول ديوانه سر غضبناك فرياد برآورد: عزراييل كيست؟ من عزراييل مزراييل نمي شناسم. خداوندا، ترا سوگند مي دهم عزراييل را پيش من بفرست و چشم مرا بر او بينا كن تا با او دست و پنجه نرم كنم و مردانگي ام را نشان بدهم و جان جوان دلاور را از او باز گيرم و تا عزراييل باشد ديگر ناجوانمردانه آدم نكشد و جان دلاوران را نگيرد.
دومرول اين سخنان را گفت و به خانه اش برگشت.
خداوند از سخن دومرول خوشش نيامد. به عزراييل گفت: اي عزراييل، ديدي اين ديوانه ي بدسيرت چه سخنان كفرآميزي گفت؟ شكر يگانگي و قدرت مرا به جا نمي آورد و مي خواهد در كارهاي من دخالت كند و اين همه بر خود مي بالد.
عزراييل گفت: خداوندا، فرمان بده بروم جان خودش را بگيرم تا عقل به سرش برگردد و بداند كه مرگ يعني چه.
خداوند گفت: اي عزراييل، هم اكنون فرو شو و به چشم آن ديوانه ديده شو و بترسانش و جانش را بگير و پيش من بياور.
عزراييل گفت: هم اكنون پيش دومرول مي روم و چنان نگاهي بر او مي اندازم كه از ديدنم مثل بيد بلرزد و رنگش چون زعفران شود...
***
دومرول ديوانه سر در خانه ي خود نشسته بود و با چهل پهلوان برگزيده اش گرم صحبت بود. از شكار شير و پلنگ و پهلوانيهاشان گفتگو مي كردند. و نگهبانان درها را گرفته بودند و نگهباني مي كردند. ناگهان عزراييل پيش چشم دومرول ظاهر شد. كسي از دربانان و نگهبانان او را نديده بود. پيرمردي بدصورت و ترسناك كه شير بيشه از ديدارش زهره ترك مي شد. چشمان كورمكوري اش تا قلب راه پيدا مي كرد.
دومرول تا او را ديد دنيا پيش چشمش تيره و تار شد. دست پرتوانش به لرزه افتاد و روزگار بر او تنگ شد. فرياد برآورد. حالا نگاه كن ببين چه گفت. گفت: اي پير ترسناك، كيستي كه دربانانم نديدندت، نگهبانانم نديدندت؟ چشمانم را تيره و تار كردي و دستهاي توانايم را لرزاندي. آهاي، پير ريش سفيد، بگو ببينم كيستي كه لرزه بر تنم انداختي و پياله ي زرينم را بر زمين افكندي؟ آهاي، پير كورمكوري، بگو اينجا چه كار داري؟ وگرنه بلند مي شوم و چنان درد و بلا بر سرت مي بارم كه تا دنيا باشد در داستانها بگويند.
دومرول ديوانه سر چنان برآشفته بود كه سبيلهايش را مي جويد و با دستش قبضه ي شمشيرش را مي فشرد. پهلوانان ديگر ساكت نشسته بودند و يقين داشتند كه پيرمرد جان سالم از دست دومرول به در نخواهد برد.
وقتي سخن دومرول تمام شد، عزراييل قاه قاه خنديد و گفت: آهاي، ديوانه ي بدسيرت! از ريش سفيدم خوشت نيامد، ها؟ بدان كه خيلي پهلوانان سياه مو بوده اند كه جانشان را گرفته ام. از چشم كورمكوري ام نيز خوشت نيامد، ها؟ بدان كه خيلي دختران و نوعروسان آهوچشم بوده اند كه جانشان را گرفته ام و مادران و شوهران بسياري را سياهپوش كرده ام...
از كسي صدايي برنمي آمد. دهن دومرول كف كرده بود. مي خواست هر چه زودتر پيرمرد خود را بشناساند تا بلند شود و با يك ضربه ي شمشير دو تكه اش كند. فرياد برآورد و گفت: آهاي، پيرمرد! اسمت را بگو ببينم كيستي. والا بي نام و نشان خواهمت كشت... من ديگر حوصله ي صبر كردن ندارم.
عزراييل گفت: حالا خودت مي فهمي من كي هستم. اي ديوانه ي بدسيرت، يادت هست كه بر خود مي باليدي و مي گفتي اگر عزراييل سرخ بال را ببينم مي كشمش و جان مردم را خلاص مي كنم؟
دومرول گفت: باز هم مي گويم كه اگر عزراييل به چنگم بيفتد بالهايش را خواهم كند و مغزش را داغون خواهم كرد.
عزراييل گفت: اي ديوانه ي خودسر، اكنون آمده ام كه جان خودت را بگيرم!.. جان مي دهي يا با من سر جنگ و جدال داري؟
دومرول ديوانه سر تا اين را شنيد از جا جست و فرياد زد: آهاي، عزراييل سرخ بال تويي؟
عزراييل گفت: آره، منم.
دومرول گفت: پس بالهايت كو، بدبخت!
عزراييل گفت: من هزار شكل دارم.
دومرول گفت: جان اين همه دلاوران و نوعروسان را تو مي گيري، ناجوانمرد؟
عزراييل گفت: راست گفتي. اكنون نيز نوبت تست!
دومرول فرياد زد: بدفطرت، ترا در آسمان مي جستم در زمين به چنگم افتادي. حالا به تو نشان مي دهم كه چگونه جان مي گيرند.
دومرول اين را گفت و به نگهبانان و دربانان فرمان داد: دربانان، نگهبانان، درها را ببنديد، خوب مواظب باشيد كه اين بدفطرت فرار نكند!
آنوقت شمشيرش را كشيد و بلند كرد و به عزراييل هجوم كرد. عزراييل كبوتر شد و از روزنه ي تنگي بيرون پريد و ناپديد شد. دومرول دست بر دست زد و قاه قاه خنديد و به پهلوانانش گفت: ديديد كه عزراييل از ضرب شمشيرم ترسيد و فرار كرد! چنان هول شد كه در گشاده را ول كرد و مثل موشها به سوراخ تپيد. اما من دست از سرش برنخواهم داشت. بلند شويد پهلوانانم!.. دنبالش خواهيم كرد و قسم مي خورم كه تا او را شكار شاهينم نكنم آسوده نگذارمش.
چهل و يك پهلوان برخاستند و سوار اسب شدند و راه افتادند. دومرول ديوانه سر شاهين شكاري اش را بر بازو گرفته بود و دنبال عزراييل اسب مي تاخت. هر كجا كبوتري ديد شكار كرد اما عزراييل را پيدا نكرد. در بازگشت تنها شد. از بيراهه مي آمد كه مگر عزراييل را گير آورد. كنار گودالي رسيد. ناگهان عزراييل پيش چشم اسب دومرول ظاهر شد. اسب به تاخت مي آمد كه ناگهان رم كرد و دومرول را بلند كرد و به ته گودال انداخت. سر سياه موي دومرول خم شد و خميده ماند. عزراييل فوري فرود آمد و پايش را بر سينه ي سفيد دومرول گذاشت و نشست و گفت: آهاي دومرول ديوانه سر، اكنون چه مي گويي؟ حالا كه دارم جانت را مي گيرم، چرا ديگر عربده نمي كشي و پهلواني نمي كني؟
دومرول به خرخر افتاده بود. گفت: آهاي عزراييل، ترا چنين ناجوانمرد نمي دانستم. نمي دانستم كه با راهزني جان مي گيري و از پشت خنجر مي زني... آهاي!..
عزراييل گفت: حرف بيخودي نزن. اگر حرف حسابي داري بگو كه داري نفسهاي آخرت را مي كشي.
دومرول پهلوان توانا، دلاور جوانمرد، اسير موجود ناجوانمردي شده بود كه هزار شكل دارد و با راهزني جان مي گيرد و از پشت خنجر مي زند. دومرول آن پهلوان آزاده اكنون حال پريشاني داشت و دل در سينه اش مي تپيد و نمي خواست بميرد. مي خواست مرگ نباشد و زندگي باشد و زندگي پر از شادي باشد و شادي براي همه باشد و او شادي را براي ديگران فراهم كند، چنان كه پيش از اين براي قوم خودش جانفشاني كرده بود و شادي و خوشبختي را به سرزمين خود آورده بود.
آخر گفت: عزراييل يك لحظه مهلت بده. گوش كن ببين چه مي گويم: در سرزمين زيباي ما كوههايي است بزرگ و سترگ با قله هاي برف پوش و چنان بلند كه حتي تير پهلواني مثل من به نوك آن نمي تواند برسد. در دامنه ي اين كوهها، ما باغهاي فراواني داريم پر درخت. و درخت مو در اين باغها فراوان است. و اين موها انگورهاي سياهي مي آورند، چه شيرين و چه لطيف و چه پاك و تميز. انگورها را مي چلانيم و خمها را از آبش پر مي كنيم و منتظر مي مانيم كه آبها شراب شود آنگاه از آن شراب مي خوريم و سرمست مي شويم و بيخود مي شويم و بي باك مي شويم و چنان نعره مي زنيم كه شير بيشه از ترس مي لرزد و مو بر اندامش راست مي شود. من نيز از آن شراب خوردم و بيخود شدم و ندانستم چه گفتم كه خداوند خوشش نيامد. والا پهلواني ملولم نكرده، از زندگي سير نشده ام و از مرگ بدم مي آيد و نمي خواهم بميرم، مي خواهم باز هم زندگي كنم، باز هم جوانمردي كنم، نيكي كنم. آهاي!.. عزراييل، مدد!.. جانم را مگير!.. مرا به حال خودم بگذار و برو جان آنهايي را بگير كه بدند و بدي مي كنند و خوشبختي را در بيچارگي ديگران جستجو مي كنند و نانشان را با گرسنه نگهداشتن ديگران به دست مي آورند. برو!.
عزراييل گفت: حرفهاي بيخود مي زني بدسيرت!.. از التماس و خواهش تو نيز بوي كفر مي آيد. يكي هم اينكه التماس به من نكن. من خودم نيز مخلوق عاجزي هستم و كاري از دستم ساخته نيست. من فقط فرمان خداوند را اجرا مي كنم.
دومرول گفت: پس جان ما را خداوند مي گيرد؟
عزراييل گفت: درست است. به من مربوط نيست.
دومرول گفت: پس تو چه بلاي نابهنگامي كه خود را قاتي مي كني؟ از پيش چشمم دور شو تا من خودم كار خودم را بكنم.
عزراييل از سينه ي دومرول برخاست. اما همچنان پايش را بر سينه ي سفيد او مي فشرد و نفس دومرول پهلوان تنگي مي كرد و پاي عزراييل ضربه هاي قلب او را حس مي كرد و گرمي اش را مي فهميد.
دومرول ديوانه سر پاي شكسته اش را دراز كرد و خون پيشاني اش را پاك كرد و گفت: خداوندا، نمي دانم كيستي، چيستي، در كجايي. بيخردان بسياري در آسمانها پي تو مي گردند، در زمين جستجويت مي كنند اما هيچ نمي دانند كه تو خود در دل انسانها جا داري. خداوندا، اگر هم جانم را مي گيري خودت بگير، به اين عزراييل ناجوانمرد واگذار مكن!..
عزراييل گفت: بيچاره ي بدبخت، از دعا و زاري تو هم بوي كفر مي آيد، خلاصي نخواهي داشت!..
خداوند از سخن دومرول خوشش آمد و به عزراييل فرمان داد: آهاي عزراييل، اين كارها به تو نيامده. بگو دومرول جان ديگري پيدا كند و به من بدهد و تو ديگر جان او را مگير.
عزراييل گفت: خداوندا، اين انسان گستاخ را سر خود ول كردن خوب نيست.
خداوند گفت: عزراييل، تو ديگر در كارهاي من دخالت نكن.
عزراييل پايش را از روي سينه ي دومرول برداشت و گفت: بلند شو. اگر بتواني جان ديگري پيدا كني كه عوض جان خودت به من بدهي، با تو كاري نخواهم داشت.
دومرول پهلواني تكاني به خود داد و بلند شد روي پاي شكسته اش ايستاد و گفت: ديدي عزراييل، چگونه از دستت در رفتم؟ بيا برويم پيش پدر پيرم. او خيلي دوستم دارد، جانش را دريغ نخواهد كرد.
دومرول ديوانه سر پيش افتاد و عزراييل پشت سرش، آمدند پيش پدر پير دومرول. نام پدرش « دوخاقوجا» بود. وقتي دومرول را با سر و صورت خونين ديد، فرياد برآورد و گفت: فرزند، اين چه حالي است؟ اسبت كجا مانده؟ اين كيست كه چنين چشم بر من مي دوزد؟
دومرول خم شد و دست پدر پيرش را بوسيد و گفت: پدر، ببين چه بر سرم آمده: كفر گفتم و خداوند خوشش نيامد. به عزراييل فرمان داد كه از آسمانهاي بلند فرود آيد و جانم را بگيرد. عزراييل پا بر سينه ي سفيدم گذاشت و به خرخرم افكند و خواست جانم را بگيرد. اكنون پدر، تو جانت را به عزراييل مي دهي كه مرا ول كند و يا مي خواهي در عزاي من سياه بپوشي و « واي، فرزند!..» بگويي؟ كدام را مي خواهي پدر؟ زودتر بگو كه وقت زيادي نداريم.
دوخاقوجا ساكت شد و به فكر فرو رفت. چهل پهلوان دومرول از شكار باز آمده اسب رميده ي او را ديده بودند كه تك و تنها از راه رسيد و دومرول را نياورد. همه نگران دومرول شده بودند و اكنون مي ديدند كه پهلوان شكسته و زخمي پيش پدرش ايستاده است.
پدرش آخر به سخن آمد و گفت: اي دومرول، اي جگر گوشه، اي پسر، اي پهلواني كه در كودكي ات نه گاو نر وحشي را كشتي، تو ستون خانه و زندگي مني! تو نوگل دختران و عروسكان زيباروي مني! من نمي گذارم تو بميري. اين كوههاي سياه بلند كه روبرو ايستاده اند، مال من است، اگر عزراييل مي خواهد بگو مال او باشد. من چشمه هاي سرد سردي دارم، اسبهاي گردنفرازي دارم، قطار در قطار شتر دارم، آغلها و طويله هايي دارم پر گوسفند و بز، اگر عزراييل لازم دارد همه مال او باشد. هر چقدر زر و سيم لازم دارد مي دهمش، اما فرزند، زندگي شيرين است و جان عزيز، از آنها نمي توانم چشم پوشي كنم.
دومرول گفت: پدر، همه چيزت مال خودت باد، من جانت را مي خواهم، مي دهي يا نه؟
دوخاقوجا گفت: فرزند، عزيزتر و مهربانتر از من مادرت را داري. برو پيش او.
عزراييل دست به كار شده بود كه جان دومرول را بگيرد. دومرول گفت: دست نگهدار، ناجوانمرد!.. مي رويم پيش مادرم.
رفتند پيش مادر پير دومرول. دومرول دست مادرش را بوسيد و گفت: مادر، نمي پرسي كه چرا شكسته شده ام، چرا زخمي شده ام و چه بر سرم آمده؟
مادرش ناله كنان گفت: واي فرزندم، چه بلايي بر سرت آمده؟
دومرول گفت: مادر، عزراييل سرخ بال از آسمانهاي بلند پر كشيد و فرود آمد و برسينه ام نشست و بر خرخرم افكند و خواست جانم را بگيرد. از پدرم جانش را خواستم كه عزراييل از من درگذرد، پدرم نداد. اكنون از تو مي خواهم، مادر. جانت را به من مي بخشي يا مي خواهي در عزاي من سياه بپوشي و « واي، فرزند!..» بگويي؟.. مادر، چه مي گويي؟
مادرش لحظه اي به فكر فرو رفت بعد سر برداشت و گفت: فرزند، اي فرزند، اي نور چشم، اي كه نه ماه در شكمم زندگي كردي، اي كه شير سفيدم را خوردي، كاش در قلعه هاي بلند و برجهاي دست نيافتني گرفتار مي شدي مي آمدم زر و سيم مي ريختم و نجاتت مي دادم. اما چه كنم كه در جاي بدي گير كرده اي و من پاي آمدن ندارم. فرزند، زندگي شيرين است و جان عزيز، از جانم نمي توانم چشم بپوشم. چاره اي ندارم...
مادر دومرول نيز جانش را دريغ كرد. دومرول دلتنگ شد. عزراييل پيش آمد كه جانش را بگيرد. دومرول برآشفت و نعره زد: دست نگهدار، ناجوانمرد!.. يك لحظه امان بده، بي مروت!..
عزراييل ريشخندكنان گفت: پهلوان، حالا ديگر چه مي خواهي؟ ديدي كه هيچ كس بر تو رحم نكرد و جان نداد. هر چه زودتر جان بدهي به خير و صلاح خودت است.
دومرول گفت: مي خواهي حسرت به دلم بماند؟
عزراييل گفت: حسرت چه كسي؟
دومرول گفت: من همسر دارم. دو پسر دارم، امانتند. برويم آنها را به همسرم بسپارم، آنوقت هر چه مي خواهي با من بكن.
دومرول پيش افتاد و پيش همسر خود رفت. همسر دومرول دو پسرش را روي زانوانش نشانده شير به آنها مي داد و نوازششان مي كرد و بچه ها با مشت به پستانهاي پر مادرش مي زدند و نفس زنان شير مي خوردند و چشمانشان مي خنديد.
دومرول وارد شد. زنش را ديد، پسرانش را نگاه كرد و دلش از شادي و حسرت لبريز شد. زنش تا دومرول را ديد، پسرانش را بر زمين نهاد و فرياد برآورد و از گردن دومرول آويخت و گفت: اي دومرول، اي پشت و پناه پهلوان من، اين چه حالي است؟ تو كه هيچوقت دلتنگي نمي شناختي، تو كه شكست يادت نمي آيد، حالا چرا چنين گرفته و پريشاني؟.. پسرانت را تماشا كن...
دومرول به دو پسرش نگاه كرد. بچه ها روي پوست آهو غلت مي خوردند و يكديگر را با چنگ و دندان مي گرفتند و مي كشيدند و صدا برمي آوردند و چشمانشان از زيادي شادي و خوشي مي درخشيد.
دومرول لحظه اي تماشا كرد. آنوقت به زنش گفت: اي زن، اي همسر شيرينم و اي مادر فرزندانم، بدان كه امروز عزراييل سرخ بال از بلندي آسمانها فرود آمد و ناجوانمردانه روي سينه ام نشست و خواست جان شيرينم را بگيرد. پيش پدر پيرم رفتم، جانش را نداد، پيش مادر پيرم رفتم، جانش را نداد. گفتند: زندگي شيرين است و جان عزيز، نمي توانيم از آنها چشم پوشي كنيم. اكنون، اي زن، اي مادر فرزندانم، آمده ام پسرانم را به تو بسپارم. كوههاي سياه بلندم ييلاقت باد! آبهاي سرد سردم نوش جانت باد! اسبهاي گردنفراز زيادي در طويله ها دارم، مركبت باد! خانه هاي پرشكوه زرينم سايه بانت باد! شتران قطار در قطارم باركشت باد! گوسفندان بيشماري در آغل دارم، مركبت باد! اي زن، اي مادر فرزندانم، بعد از من با هر مردي كه چشمت بپسندد و دلت دوست بدارد عروسي كن اما دل فرزندانم را مشكن، پيش تو امانت مي گذارم و مي روم...
عزراييل پيش آمد: دومرول بيحركت ايستاد. ناگهان زن دومرول از جا جست و ميان عزراييل و شوهرش سد شده و فرياد زد: اي عزراييل، دست نگهدار!.. هنوز من هستم و نمي گذارم كه شوهرم، پشت و پناهم، پهلوانم بميرد و جواني و پهلواني پسرانش را نبيند.
آنوقت رويش را به طرف شوهرش گرفت و گفت: اي دومرول، اي شوهر، اي پدر پهلوان پسرانم، اين چه حرفي است كه گفتي؟.. اي كه تا چشم باز كرده ام ترا شناخته ام، اي كه به تودل داده ام و دوستت داشته ام، اي كه با دلي پر از محبت زنت شده ام و با تو خرسند شده ام، خوشبخت شده ام، پس از تو كوههاي سرسبزت را چه مي كنم؟ قبرستانم باد اگر قدم در آنها بگذارم. پس از تو آبهاي سرد سردت را چه مي كنم؟ خون باد اگر جرعه اي بياشامم. پس از تو زر و سيمت را چه مي كنم؟ فقط به در كفن خريدن مي خورد. پس از تو اسبهاي گردنفرازت را چه مي كنم؟ تابوتم باد اگر پا در ركابشان بگذارم. پس از تو شوهر را چه مي كنم؟ چون مار بزندم اگر شوهر كنم. اي مرد اي پدر پسرانم، جان چه ارزشي دارد كه پدر و مادر پيرت از تو دريغ كردند؟.. آسمان شاهد باشد، زمين شاهد باشد، خداوند شاهد باشد، پهلوانان و زنان و مردان قبيله شاهد باشند، من به رضاي دل جانم را به تو بخشيدم!..
زن شوهرش را بوسيد، پسرانش را بوسيد و پيش عزراييل آمد و ساكت و آرام ايستاد. عزراييل خواست جان زن را بگيرد. اين دفعه دومرول تكان خورد و نعره زد: اي عزراييل ناجوانمرد، تو چه عجله اي داري كه ما را سياه بپوشاني؟.. دست نگهدار كه من هنوز حرف دارم.
عزراييل دومرول را چنان غضبناك ديد كه جرئت نكرد دست به زن دومرول بزند. يك قدم دور شد و ايستاد.
دومرول پهلوان بزرگ و پردل تاب ديدن مرگ همسرش را نداشت. دهن باز كرد و بلند بلند گفت: خداوندا، نمي دانم كيستي، چيستي و در كجايي!.. بيخردان بسياري در آسمانها پي تو مي گردند، در زمين جستجويت مي كنند اما هيچ نمي دانند كه تو خود در دل انسانها جا داري. خداوندا، بر سر راهها عمارتها درست خواهم كرد، گرسنگان را سير خواهم كرد، برهنگان را لباس در تن خواهم كرد، خوشبختي را براي همه خواهم آورد. من زنم را دوست دارم، اگر مي خواهي جان هر دومان را بگير و اگر نمي گيري جان هر دومان را رها كن!..
خداوند از سخن دومرول خوشش آمد و به عزراييل فرمان داد: اي عزراييل، اين دو همسر صد و چهل سال ديگر زندگي خواهند كرد، تو برو جان پدر و مادر دومرول را بگير و برگرد.
عزراييل بلند شد رفت جان پدر و مادر دومرول را گرفت و برگشت.
دومرول همسر و فرزندانش را در آغوش كشيد و غرق بوسه شان كرد. همه شاد شدند و آوازهاي پهلواني خواندند و سرودهاي خوشبختي سردادند و نعره كشيدند و زن و مرد رقصيدند و اسب تاختند و در اين هنگام « دده قورقود»، پير ريش سفيد قوم اوغوز، پيش آمد و در شادي آنها شريك شد و احوال دومرول و همسرش را داستان كرد و ترانه به نام آنها ساخت تا پهلوانان بخوانند و بدانند و درس بياموزند.

افسانه ي محبت

 

افسانه ي محبت: صمد بهرنگی

تحفه  ناچیز تقدیم به ........... کیومرث

روزي روزگاري پادشاهي بود و دختري داشت شش هفت ساله. اين دختر كنيز و كلفت خيلي داشت، نوكري هم داشت كمي از خودش بزرگتر به نام قوچ علي. وقت غذا اگر دستمال دختر زمين مي افتاد، قوچ علي بش مي داد. وقت بازي اگر توپ دورتر مي افتاد، قوچ علي برايش مي آورد. گاهي هم دختر پادشاه از ميليونها اسباب بازي دلش زده مي شد و هوس الك دولك بازي مي كرد. الك دولك دختر پادشاه از طلا و نقره بود.
اول دفعه اي كه دختر هوس الك دولك بازي كرد، پادشاه تمام زرگرهاي شهر را جمع كرد و امر كرد كه تا يك ساعت ديگر بايد الك دولك طلا و نقره اي دخترش حاضر شود. اين الك دولك صد هزار تومان بيشتر خرج برداشت. يك زرگر هم سر همين كار كشته شد. چون كه گفته بود كار واجبي دارد و نمي تواند بيايد. زرگر داشت براي دختر نوزاد خود گوشواره درست مي كرد.
هر وقت كه دختر پادشاه هوس الك دولك مي كرد، قوچ علي به فاصله ي كمي از او مي ايستاد و منتظر مي شد. دختر پادشاه چوب كوتاه نقره اي را روي زمين مي گذاشت، با چوب دراز طلايي به سر آن مي زد و آن را به هوا پرتاب مي كرد. قوچ علي وظيفه داشت دنبال چوب بدود و آن را بردارد بيندازد به طرف دختر. دختر آن را توي هوا محكم مي زد و دورتر پرتاب مي كرد. قوچ علي باز مي رفت آن را برمي داشت مي انداخت به طرف دختر. وقتي دختر خسته مي شد، قوچ علي مي رفت كنيز كلفتها را خبر مي كرد مي آمدند دختر را روي تخت روان به قصرش مي بردند. قوچ علي هم مي رفت خزانه دار مخصوص اسباب بازي هاي دختر را خبر مي كرد كه بيايد الك دولك را ببرد بگذارد سر جايش كنار ميليونها اسباب بازي ديگر، قوچ علي بعد مي رفت پيش خزانه دار لباس هاي دختر پادشاه كه لباس مخصوص غذا براي دختر ببرد و لباس مخصوص الك دولك بازي را بياورد سر جايش بگذارد.
قوچ علي بعد مي رفت آشپز مخصوص دختر پادشاه را خبر مي كرد كه غذاي بعد از الك دولك بازي دختر را ببرد. دختر پادشاه بعد از هر بازي غذاي مخصوصي مي خورد.
قوچ علي هميشه دنبال اينجور كارها بود. وقتي دختر مي خوابيد، او وظيفه داشت پشت در بخوابد تا كنيز و كلفتها و نوكرها بدانند خانم خوابيده و چيزي نپرسند و نگويند.
دختر پادشاه هر امري داشت قوچ علي با ميل دنبالش مي رفت و كارها را چنان خوب انجام مي داد كه دختر پادشاه هرگز دست روي او بلند نكرده بود. قوچ علي عاشق دختر پادشاه بود. صاف و ساده دوستش داشت. به نظر خودش هيچ عيب و علتي تو كارش نبود. به همين جهت روزي راز دلش را به دختر گفت.
آن روز دختر در باغ پروانه مي گرفت. قوچ علي هم پاي درختي ايستاده بود و او را تماشا مي كرد و گاهي هم كه پروانه اي مي رفت بالاي درختي مي نشست، قوچ علي وظيفه داشت از درخت بالا رود و پروانه را بلند كند. يك بار دختر پروانه ي درشتي ديد. قوچ علي را صدا كرد و گفت: قوچ علي، بيا اين را تو بگير. من ازش مي ترسم.
قوچ علي تندي دويد، پروانه را گرفت انداخت توي سبد توري. وقتي سرش را بلند كرد، ديد دختر روبرويش ايستاده، صاف و ساده گفت: شاهزاده خانم، من عاشق شما هستم. خواهش مي كنم وقتي هر دو بزرگ شديم، زن من بشويد.
اما هنوز حرفش تمام نشده بود كه دختر پادشاه كشيده ي محكمي زد بيخ گوشش و داد زد: نوكر بي سر و پا، تو چه حق داري عاشق من بشوي؟ مگر يادت رفته من يك شاهزاده خانمم و تو نوكر مني؟ تو لياقت درباني سگ مرا هم نداري. توله سگ!.. گم شو از پيش چشمم!.. برو كلفتهايم را بگو بيايند مرا ببرند، ترا هم بيرون كنند كه ديگر نمي خواهم چشم كثيفت مرا ببيند.
قوچ علي گذاشت رفت و كلفتها را خبر كرد، كلفتها با تخت روان آمدند ديدند دختر پادشاه بيهوش افتاده. ريختند بر سر قوچ علي كه پسر، دختر پادشاه را چكار كردي. قوچ علي گفت: من هيچكارش نكردم. خودش عصباني شد، مرا زد و بيهوش شد. به كي به كي قسم!
اما كي باور مي كرد. گلاب و شربت آوردند، حال دختر را جا آوردند گذاشتندش روي تخت روان و بردند به قصرش. دختر پادشاه امر كرد: به پدرم بگوييد گوش اين نوكر نمك نشناس كثيف را بگيرند، مثل سگ از قصر بيرون كنند. نمي خواهم چشمهاي كثيفش مرا ببيند.
پادشاه امر كرد قوچ علي را همان دقيقه، راستي هم مثل سگ بيرون كردند. دختر پادشاه چند روزي مريض شد. هر روز چند تا حكيم بالاي سرش كشيك مي دادند. آخرش خودش گفت كه ديگر خوب شده و حكيمها را مرخص كرد.
2
سالها مي گذشت و دختر پادشاه هر روز و هر سال خودپسندتر از پيش مي شد، محل سگ به كسي نمي گذاشت. چنان كه وقتي هفده هيجده ساله شد، امر كرد كه هيچكس حق ندارد به او نگاه كند و بدن پاك او را با نگاهش كثيف كند. اگر كسي از كلفتها و نوكرها اشتباهي نگاهي به او مي كرد حسابي شلاق مي خورد و اگر لب از لب باز مي كرد و حرفي مي گفت، زنده زنده مي انداختندش جلو گرگهاي گرسنه كه دختر پادشاه براي تفريح خودش توي باغ نگهشان مي داشت. پادشاه دخترش را به خاطر همين كارهايش خيلي دوست داشت. هميشه به دخترش مي گفت: دخترم، تو داري از خود من تقليد مي كني. ازت خوشم مي آيد.
دختر پادشاه چنان شده بود كه هميشه تنها توي باغ گردش مي كرد و با كسي حرف نمي زد. مي گفت كه كسي لياقت حرف زدن با مرا ندارد. دو تا استخر بزرگ هم وسط باغ درست كرده بودند كه هميشه يكي پر شير تازه بود و ديگري پر گلاب و عطر گل سرخ و ياسمن و اينها. دو تا كلفت جوان وظيفه داشتند سر ساعت معيني سرشان را پايين بيندازند و همانطور تا لب استخر بيايند تا دختر از استخر شير بيرون بيايد و توي استخر گلاب برود و بيرون بيايد و خود را در حوله بپيچد. كلفتها حق نداشتند دست به بدن او بزنند. اگر حتي نوك انگشت كسي به پوست و موي او مي خورد، همان روز دست جلادها سپرده مي شد كه انگشتش يا دستش بريده شود.
دختر پادشاه اينقدر ديگران را از خود دور مي كرد كه تنهاي تنها مي ماند و نمي دانست چگونه وقت بگذراند. از پروانه گرفتن و گل چيدن و شستشوي توي شير و گلاب و اسباب بازي و خوردن و نوشيدن و تماشاي گرگها هم سير شده بود. ناچار بيشتر وقتها مي خوابيد. هميشه هم قوچ علي را خواب مي ديد. قوچ علي مي آمد با دختر پادشاه بازي كند. دختر اولش خوشحال مي شد. ناگهان يادش مي آمد كه دختر پادشاه است و با ديگران خيلي فرق دارد. آنوقت يادش مي آمد كه دختر پادشاه است و با ديگران خيلي فرق دارد. آنوقت قيافه مي گرفت و قوچ علي را از خود دور مي كرد. اما قوچ علي ول نمي كرد. مي خواست دست او را بگيرد. دختر زور مي زد كه دستش را بدزدد. اما آخرش وا مي داد و قوچ علي مي توانست دست او را بگيرد و دوتايي شروع مي كردند به بازي و جست و خيز و پروانه گرفتن. وسط بازي قوچ علي مي گفت: شاهزاده خانم. من عاشق شما هستم. خواهش مي كنم وقتي من هم مثل تو بزرگ شدم، زن من بشويد.
در اينجا باز دختر پادشاه يادش مي آمد كه دختر پادشاه است و قوچ علي را سيلي مي زد و داد و بيداد مي كرد. قوچ علي را مي سپرد دست جلادها و ناگهان به صداي فرياد خودش از خواب مي پريد...
هميشه اين خواب را مي ديد. نمي توانست همبازي ديگري را خواب ببيند. تازه قوچ علي را هم با همان سن و سال و سر و وضع كودكي خواب مي ديد.
دختر پادشاه خواستگار هم داشت. چند شاهزاده از مملكتهاي دور به خواستگاريش آمده بودند، اما او نديده ردشان كرده بود كه من غير از خودم كسي را دوست ندارم.
3
روزي دختر پادشاه توي استخر شستشو مي كرد. كبوتري آمد نشست روي درخت انار لب استخر و گفت: اي دختر زيبا، تو چه بدن قشنگي داري! من عاشق تو شدم. خواهش مي كنم از توي شير بيا بيرون تا خوب تماشايت كنم.
دختر پادشاه گفت: اي پرنده ي كثيف، به تو امر مي كنم از اينجا بروي. من يك شاهزاده خانمم. كسي حق ندارد مرا نگاه كند. كسي لياقت حرف زدن با مرا ندارد.
كبوتر خنديد و گفت: اي دختر زيبا، من مي دانم كه خيلي وقت است همصحبتي نداشته اي...
دختر پادشاه يادش رفت دختر پادشاه است و ناگهان نرم شد و گفت: اي كبوتر خوش صحبت، خواهش مي كنم به من نگاه نكن. خوب نيست.
كبوتر گفت: اي دختر زيبا، دست خودم نيست كه نگاهت نكنم. دوستت دارم.
دختر گفت: اي كبوتر خوش صحبت، من كه نمي توانم عشق يك كبوتر را قبول كنم. اگر عاشق راست راستكي هستي، از جلدت بيا بيرون تا من هم ترا تماشا كنم.
كبوتر گفت: اي دختر زيبا، من دلم قرص نيست كه تو عشق مرا قبول كني. يك چيزي گروگان بده تا دلم قرص شود از جلدم بيرون بيايم.
دختر گفت: اي كبوتر خوش صحبت، هر چه مي خواهي بخواه، مي دهم.
كبوتر گفت: اي دختر زيبا، خوابت را بده من.
دختر گفت: اي كبوتر خوش صحبت، خواب من به چه دردت مي خورد؟
كبوتر گفت: اي دختر زيبا، بعد مي بيني خواب تو به چه درد من مي خورد.
دختر گفت: اي كبوتر خوش صحبت، خواب من مال تو.
در اين موقع صداي پاي كلفتهاي دختر شنيده شد كه حوله به دست، سرشان را پايين انداخته بودند مي آمدند. كبوتر گفت: اي دختر زيبا، خوابت شده مال من. كلفتهايت دارند مي آيند. من رفتم. بعد باز مي آيم. من اسمت را گذاشتم « قيز خانم». خوب نيست دختر زيبايي مثل تو اسم نداشته باشد.
دختر پادشاه ناگهان يادش آمد كه دختر پادشاه است و داد زد: اي حيوان كثيف، تو چه حقي داشتي با من حرف مي زدي؟ خواب مرا به خودم برگردان. والا دل و روده ات را از پس گردنت درمي آورم، تو حق نداري با آن دهان كثيف روي من اسم بگذاري.
اما كبوتر از روي درخت انار خيلي وقت بود كه پا شده بود رفته بود. دختر پادشاه بيخودي عصباني مي شد و جلادهايش را به كمك مي خواست.
4
چند هفته بود كه دختر پادشاه يك دقيقه هم نخوابيده بود. اصلا خواب به چشمش نمي آمد. اولها بيخوابي چنانش كرده بود كه همه خيال مي كردند ديوانه شده است. مثل سگ هار توي اتاقش راه مي رفت، در و ديوار را چنگ مي زد و به همه فحش مي داد. كسي را پيش خود راه نمي داد، حتي پدرش را، حكيمها را. روزها و شبها تنهاي تنها بود. آخرش خسته و مريض شد و افتاد. اين دفعه هم خواب به چشمش نمي آمد. اما نه حرفي مي زد نه حركتي مي كرد. مي گذاشت كه حكيمها را يكي پس از ديگري بالاي سرش بياورند و ببرند. هيچ حكيمي نتوانست دختر را خوب كند. پادشاه امر كرده بود هيچكس حق ندارد دست به بدن دختر بزند. اين بود كه حكيمها نمي توانستند ببينند درد دختر چيست. روزي حكيم پير و غريبه اي آمد گفت: من بدون دست زدن به بدن بيمار مي توانم او را معاينه كنم و دوايش را بگويم. اگر نتوانستم گردنم را بزنند.
پادشاه گفت كه او را پيش دختر ببرند. حكيم پير مدت درازي پهلوي دختر نشست تماشايش كرد. بعد گفت: تنها علاج او « افسانه ي محبت» است. بايد كسي بالاي سر او « افسانه ي محبت» بگويد تا خوب شود و بتواند بخوابد.
پادشاه امر كرد جارچيها در چهار گوشه ي شهر جار زدند كه: هر كه « افسانه ي محبت» بلد است بيايد براي دختر پادشاه بگويد تا پادشاه او را از مال دنيا بي نياز كند.
خيلي ها به طمع مال آمدند كه ما « افسانه ي محبت» بلديم، اما وقتي رسيدند پشت پرده ي اتاق دختر، مجبور شدند دروغهايي سر هم كنند كه البته اثري در دختر پادشاه نكرد و پادشاه هم همه شان را دست جلادها داد. ديگر كسي جرئت نداشت قدم جلو بگذارد. چند روزي گذشت. باز حكيم پير و غريبه پيدايش شد. به پادشاه گفت: اين چه شهري است كه كسي « افسانه ي محبت» بلد نيست؟ در فلان كوه چوپان جواني زندگي مي كند. او « افسانه ي محبت» بلد است. برويد او را بياوريد. اما پادشاه، بدان كه اگر خود تو دنبال او نروي، هرگز از كوه پايين نمي آيد.
حكيم گذاشت رفت. پادشاه با چند نفر ديگر سوار اسب شد و راه افتاد. رفتند رسيدند پاي كوه. چوپان جوان را صدا كردند. چوپان از بالاي كوه گفت: شما كيستيد؟ چكارم داشتيد؟
پادشاه گفت: من پادشاهم. مگر تو نشنيدي دختر من مريض شده؟ مي خواهم بيايي برايش...
پادشاه يادش رفت كه حكيم چه گفته بود. چوپان يادش انداخت: « افسانه ي محبت» مي خواهي؟
پادشاه گفت: آره، همان كه گفتي. حكيم پير و غريبه اي گفت كه تو بلدي.
چوپان جوان گفت: آره، بلدم.
پادشاه گفت:‌اگر دخترم را خوب كني هر چقدر طلا و نقره و ثروت بخواهي، مي دهم.
چوپان كه داشت از كوه پايين مي آمد گفت: پادشاه، اگر حرف مال دنيا را بياري، من نمي آيم. « افسانه ي محبت» همين به خاطر محبت گفته مي شود.
پادشاه ديگر چيزي نگفت. دلش مي خواست اين چوپان فضول را دست جلادها بسپارد اما چيزي نگفت. چوپان سوار ترك اسب پادشاه شد و راه افتادند. وقتي به قصر رسيدند، چوپان را پشت پرده اي نشاندند و گفتند: از همين جا بگو. چشم نامحرم نبايد به صورت دختر پادشاه بيفتد.
چوپان جوان گفت: « افسانه ي محبت» هم چيزي نيست كه هركس بتواند بشنود. اگر غير از من و دختر كس ديگر اين دور و برها باشد، افسانه اثري نخواهد داشت. همه دور شوند.
پادشاه ناچار امر كرد قصر دختر را خلوت كردند. توي قصر فقط چوپان ماند و دختر پادشاه. آنوقت چوپان جوان پرده را كنار زد و داخل اتاق شد. دختر آرام دراز كشيده بود و هيچ اعتنايي به كسي و چيزي نداشت. چوپان كنار در نشست و بلند بلند گفت: اي دختر زيبا، اي قيز خانم، مي خواهم « افسانه ي محبت» بگويم، گوش مي كني؟
دختر انگار صداي آشنايي شنيده سرش را برگرداند و چشمهايش را دوخت به چوپان جوان و گفت: آره، گوش مي كنم بگو.
چوپان شروع كرد به گفتن « افسانه ي محبت». گفت:
- « روزي روزگاري پادشاهي بود و دختري داشت شش هفت ساله. اين دختر كنيز و كلفت خيلي داشت، نوكري هم داشت كمي بزرگتر از خودش به نام قوچ علي. وقت غذا اگر دستمال دختر زمين مي افتاد، قوچ علي بش مي داد. وقت توپ بازي اگر توپ دورتر مي افتاد، قوچ علي برايش مي آورد. گاهي هم دختر هوس الك دولك بازي مي كرد. الك دولك او از طلا و نقره بود. وقتي دختر مي خوابيد، قوچ علي وظيفه داشت پشت در بخوابد تا كنيز و كلفتها و نوكرها بدانند خانم خوابيده و چيزي نپرسند و نگويند. دختر پادشاه هر امري داشت، قوچ علي با ميل دنبالش مي رفت و كارها را چنان خوب انجام مي داد كه دختر پادشاه هرگز دست روي او بلند نكرده بود. قوچ علي عاشق دختر پادشاه بود. صاف و ساده دوستش داشت. به نظر خودش هيچ عيب و علتي تو كارش نبود. آخر دوست داشتن چه عيب و علتي ممكن است داشته باشد؟ وقتي با هم توي باغ بودند و دختر پادشاه پروانه مي گرفت يا الك دولك بازي مي كرد، قوچ علي خودش را چنان شاد و سبك مي ديد كه نگو. هرگز از تماشاي او سير نمي شد. دلش مي خواست دختر اجازه بدهد كه دستش را بگيرد و دوتايي قدم بزنند و پروانه بگيرند. اما دختر پادشاه كسي را پسند نمي كرد، كلفت ها و نوكرها را سگ مي گفت و پيش خود راه نمي داد. قوچ علي همينطور شاد و سبك زندگي مي كرد تا روزي كه ديد ديگر نمي تواند راز دلش را به دختر نگويد. اين بود كه روزي وقت پروانه گرفتن به دختر گفت: شاهزاده خانم، من عاشق شما هستم. خواهش مي كنم وقتي هر دو بزرگ شديم زن من بشويد.
دختر پادشاه از اين حرف چنان بدش آمد كه قوچ علي را سيلي زد و بعد هم مثل سگ از پيش خود راند. دختر پادشاه قوچ علي را بيرون كرد و هرگز فكر نكرد كه چه بلايي سر او آمد.»
چوپان جوان ساكت شد. دختر گفت: چوپان، بگو بعد چه شد؟
چوپان گفت: اي دختر زيبا، تو فكر مي كني چه بلايي سر قوچ علي آمد؟
دختر گفت: من هرگز فكر نكرده ام كه چه بلايي سر قوچ علي آمد. تو مي داني قوچ علي آخرش چه شد؟ بيا جلو بگو.
چوپان پا شد رفت نشست كنار تخت دختر دست او را در دست گرفت و دنباله ي « افسانه ي محبت» را چنين گفت:
- « پدر قوچ علي چوپاني مي كرد. قوچ علي پاي پياده سر به بيابان گذاشت و رفت پدرش را سر كوه پيدا كرد. پدرش سخت مريض بود و در غار گوسفندان خوابيده بود. خواهر قوچ علي كه به سن و سال خود او بود، گوسفندان را به چرا برده بود. پدر از ديدن پسرش خيلي خوشحال شد و گفت: قوچ علي، چه به موقع آمدي. من دارم مي ميرم. خواهرت را تنها نگذار. تنهايي درد كشنده اي است.
پدر مرد. پسر او را همانجا سر كوه خاك كرد. عصر كه خواهر برگشت، به جاي پدرش، برادرش را ديد. با هم براي پدرشان گريه كردند و سر قبرش گل و درخت كاشتند.
روزها و هفته ها و ماهها و سالها گذشت. قوچ علي و خواهرش شدند هفده هيجده ساله. دو تايي كوه و صحرا را از پاشنه در مي كردند و گوسفندانشان را در بهترين جاها مي چراندند. شبها را با سگهايشان در غار مي گذراندند. فقط گاهي در زمستان به شهر مي آمدند، موقعي كه گوسفندان در غار زمستاني بودند و وقت بيكاري بود.
خواهر قوچ علي مثل هواي بهار لطيف بود، مثل آفتاب تابستان درخشان بود، مثل ميوه هاي پاييز معطر و دوست داشتني بود و مثل ماه شبهاي زمستان صاف و دلچسب بود و مثل لاله ي صحرايي سرخ رو و وحشي بود. به همين جهت قوچ علي لاله صدايش مي كرد.
روزي وقتي گوسفندان را برمي گرداندند، قوچ علي ديد كه بزي از گله گم شده. يكي از سگها را برداشت و رفت دنبال بز. چند كوه را پشت سر گذراندند بالاخره ديدند بز نشسته سر چشمه اي گريه مي كند و مثل بيد مي لرزد. سگ تا بز را ديد عوعو كرد و گفت: بز، گريه نكن آمديم.
بز شاد شد و گفت: مي ترسيدم دنبالم نياييد، قسمت گرگ شوم. تشكر مي كنم.
هوا داشت تاريك مي شد. قوچ علي نگاه كرد ديد از آنور كوه هفت تا اسب سفيد دارند بالا مي آيند. بز را دست سگ سپرد و راهشان انداخت و خودش پشت سنگي منتظر نشست. اسبها آمدند رسيدند سر چشمه. هر كدام مشكي به پشت داشت. پر كردند، خواستند برگردند كه يكي از اسبها گفت: من ديگر نمي توانم تنهاي تنها توي آن قصر زندگي كنم. همينجا خودم را مي كشم يا برمي گردم به شهر خودمان. شما هم برگرديد پيش دختر عموها.
اسبهاي ديگر دلداري اش دادند و بالاخره با هم برگشتند. قوچ علي پا شد افتاد دنبال اسبها. رفتند و رفتند چند تا كوه را پشت سر گذاشتند. رسيدند به جنگل خلوتي كه كوچكترين پرنده و خزنده و چرنده اي توش نبود. هفت قصر زيبا ديده مي شد. هر كدام از اسبها رفت توي يكي از قصرها. قوچ علي منتظر شد ديد شش كبوتر سفيد از آسمان پايين آمدند و هر كدام رفت به يكي از قصرها. قوچ علي باز منتظر شد.
صداي گريه شنيد. به يك يك قصرها سر كشيد. ديد در هر قصري دختري مثل ماه و پسري مثل خورشيد، گرم صحبت و خنده اند، اما در قصر هفتمي پسري مثل خورشيد تنها نشسته با يك تكه گچ عكس گل لاله مي كشد و زار زار گريه مي كند. چنان گريه اي كه دل سنگ كباب مي شد. قوچ علي داخل شد. سلام كرد و گفت: اي جوان، گريه نكن، دلم را كباب كردي.
جوان سرش را بلند كرد و گفت: تو كيستي؟ از كجا آمدي؟
قوچ علي گفت: من چوپان كوهستانم. صداي گريه ات مرا اينجا كشاند.
جوان گفت: صبح ترا سر كوه ديدم. خوب شد آمدي. بيا بنشين، دلم همصحبتي مي خواست.
قوچ علي نشست و گفت: چرا چنين گريه مي كردي؟
جوان گفت: قصه ي من كمي طولاني است. اگر حوصله ي شنيدن داري، برايت بگويم.
آنوقت شروع كرد سرگذشت خود را چنين گفت:
- « ما هفت برادريم. دو روز بيشتر نيست به اين جنگل آمده ايم. توي شهر خودمان آهنگري مي كرديم. پدر پيري داشتيم كه بهترين شمشيرساز شهر بود. روزها آهنگري مي كرديم و شبها مخفيانه، در زيرزمين، شمشير مي ساختيم. پادشاه اسلحه سازي را قدغن كرده بود. اما چون مردم شهر شمشير لازم داشتند، ما مجبور بوديم شبها اين كار را بكنيم. توي دكان سنداني داشتيم ده بيست برابر سندانهاي معمولي. هشت نفري دوره اش مي كرديم و پتك مي زديم. روزي پدرمان به ما گفت: پسرها، من ديگر دارم مي ميرم. اما شما سالهاي درازي زندگي خواهيد كرد و احتياج به يك رفيق و همسر داريد. وقت زن كردنتان هم رسيده. شما زني لازم داريد كه مثل خودتان آستينها را بالا بزند و پتك بزند و شمشير بسازد. دخترعموهاي شما مي توانند چنين همسرهايي باشند. اما براي اين كه شما هم لياقت خود را نشان داده باشيد، من و عموي مرحومتان امتحاني برايتان ترتيب داده ايم. نشاني دخترعموهايتان را توي دل همين سندان گذاشته ايم. شما بايد شمشيري چنان تيز بسازيد كه بتواند با يك ضربت سندان را دو تكه كند تا نشاني دخترعموها از توي آن در بيايد.
پدرمان چند روز بعد مرد. ما هفت برادر دست به كار شديم. بيشتر وقتها در زيرزمين با فولاد و آهن و پتك و اينها درمي افتاديم. اما هر شمشيري كه مي ساختيم بر سندان اثر نمي كرد. خودش دو تكه مي شد. بالاخره در يك شب تاريك و سرد زمستان شمشيري از زير دست ما درآمد كه سندان سنگين را شكافت. از دل سندان قوطي كوچكي درآمد. توي قوطي تكه كاغذي بود كه بر روي آن نوشته بودند: « پسرعموهاي شمشير ساز، قربان تيزي شمشيرتان، هر چه زودتر دنبال ما بياييد. دلمان براي شما تنگ شده، بيابان برهوت را درخت كاشته ايم، جنگل كرده ايم و آب و جارو كرده ايم و منتظر شماييم. نشاني ما را از نخستين لاله ي سرخ بهار بپرسيد. دختر عموهاي شما.»
اين كاغذ ما را چنان بيقرار كرد كه نگو. مي خواستيم همان شب پا شويم دنبال دخترها برويم. اما نه نشاني آنها را مي دانستيم و نه مي توانستيم كارمان را ول كنيم برويم. جنگجويان شهر همان روز هزار قبضه شمشير آبديده سفارش داده بودند كه زمستان تمام نشده تحويل بدهيم. از قضا زمستان طولاني شد و بهار دير رسيد و ما هر روز بيقرارتر شديم. برف، تازه تمام شده بود كه سر تپه اي لاله ي سرخي و درشتي ديديم با خال سياه و درشتي در سينه. از لاله پرسيديم: گل لاله، دخترعموهاي ما كجايند؟ نشانيشان را بگو.
لاله قد راست كرد و به من گفت: پسرعمو، مرا ببوس بگويم.
من خم شدم و لاله را بوسيدم. آنوقت لاله گفت: امسال زمستان سخت گذشت و بهار دير رسيد. دخترعموها خيلي نگران و بيقرارند. چنان بيقرارند كه اگر زودتر به دادشان نرسيد، ممكن است خودشان را بكشند. من به شما ياد مي دهم كه چطور گاه تو جلد كبوتر برويد و گاه تو جلد اسب تا زودتر به آنها برسيد.
بعد گل لاله نشاني دخترها را داد و يادمان داد كه چطور گاه تو جلد كبوتر برويم و گاه تو جلد اسب. حرف آخرش باز به من بود. گفت: پسرعمو، خيلي دلم مي خواهد كه تو مرا بچيني با خودت داشته باشي اما اما چكاركنم كه زمستان هر چه تخم لاله بود خشكانده و اگر من هم نباشم ديگر اين تپه ها را كسي لباس سرخ نخواهد پوشاند. مي خواهم مرا نچيني تا تخمم را همه جا بپاشم و تپه ها را باز پر لاله كنم، سرخ كنم.
از لاله جدا شديم. شمشيرها را تحويل داديم و رفتيم توي جلد كبوتر و راه افتاديم. بعد، از پر زدن خسته شديم و رفتيم توي جلد اسب. از دريا و كوه و صحرا گذشتيم بالاخره ديروز عصر رسيديم به همين جنگل خاموش و خلوت. قصرها را ديديم، چند تا تخت گذاشته بودند. نشستيم و منتظر شديم. شب، شش كبوتر سفيد از شش گوشه ي جنگل پيدايشان شد. ما را كه ديدند شاد شدند. پايين آمدند. از جلد كبوتر درآمدند و شدند شش دختر ماه. گفتند: پسرعموها، خوش آمده ايد!
بعد به من نگاه كردند و گفتند: پسر عمو كوچك، تو هم خوش آمده اي! خواهر كوچكمان لاله گفت كه صبر داشته باشي. آخر امسال زمستان سخت و طولاني شد و هر چه تخم لاله بود خشكاند. اگر لاله اين كار را نمي كرد، شما ما را براي هميشه گم مي كرديد. چون ديگر تخمي نبود كه گل بدهد و نشاني ما را به شما برساند. اگر خواهرمان لاله خون خودش را بر زمين نمي ريخت، زمين براي هميشه لاله را فراموش مي كرد، مردم هم ديگر لاله را نمي ديدند.
من از شنيدن اين حرفها چنان شدم كه خيال كردم دارم ديوانه مي شوم فرياد زدم: پس آن لاله ي سرخ تپه لاله ي خود من بود؟
خواهرها گفتند: بلي. آن لاله ي سرخ سر تپه خواهر كوچك ما لاله بود. او نمي خواست مردم باور كنند كه راستي راستي لاله اي در صحرا نمانده. مي خواست تپه ها را باز پر لاله كند، سرخ كند. آره، محبت او بيشتر از همه ي ما بود. او خودش را قرباني ما و زمين كرد.
يك لحظه به فكرم رسيد كه برگردم لاله را بچينم. اما فداكاري لاله چنان بزرگ بود كه من ساكت ماندم. دخترعموها مرا به قصر لاله بردند كه خالي افتاده بود. ديشب همه در قصر لاله بوديم، در همين قصر. دخترعموهايم گفتند كه لاله مرا خيلي دوست داشت. خيلي هم سخت كار مي كرد. براي درختان جنگل از چشمه ي سر كوه آب مي آورد. دخترعموهايم گفتند كه مدتي است جانوران شكارگاههاي پادشاه را تبليغات مي كنند كه به جنگل آنها كوچ كنند، جانوران هم قبول كرده اند. روز عروسي همه شان خواهند آمد. اما برادرهايم و دخترعموهايم بخاطر من عروسيشان را عقب مي اندازند. مرا هم نمي گذارند كه برگردم به شهر. امشب ديگر تنهايي زورآور شد گريه كردم. خواستم بار دلم را سبك كرده باشم. از تو تشكر مي كنم كه درد دلم را گوش كردي.»
***
وقتي جوان سرگذشت خود را تمام كرد، قوچ علي گفت: تو حق داري گريه كني. من هم يك وقت عاشق دختر پادشاه شدم. اما او مرا از قصرش راند و من ديگر دنبالش نگشتم.
جوان پرسيد: ازش بدت آمد؟
قوچ علي گفت: نه. اكنون هم اگر ببينم باز عاشقش مي شوم. چنان زيباست كه مانند ندارد. اما اخلاق و رفتار بد و خودپسندانه اي دارد. من يك موي لاله ي ترا به هزار تا مثل دختر پادشاه نمي دهم.
بعد جوان گفت: قوچ علي، پس تو تنها زندگي مي كني؟
قوچ علي گفت: نه، من با خواهرم لاله زندگي مي كنم.
جوان گفت: گفتي لاله؟ همان دختري كه با تو گوسفند مي چراند؟
قوچ علي گفت: آره. همان دختر سرخ روي وحشي. او خواهر من است.
جوان از جا جست و گفت: قوچ علي، مي خواهم يك چيزي به تو بگويم اما مي ترسم بدت بيايد.
قوچ علي گفت: مي دانم كه خواهرم را مي خواهي. باشد. پاشو همين حالا برويم. اگر راضي شد، بردار بيار. گوسفندها را تنهايي هم مي توانم بچرانم.
آنوقت جوان به قوچ علي ياد داد كه چطور توي جلد اسب و كبوتر برود.
***
توي غار، لاله داشت ريش بزها را يك يك شانه مي كرد. هر وقت كه خوابش نمي آمد و تنها بود، اين كار را مي كرد. بزها به نوبت نشسته بودند و قصه ي لاله را گوش مي كردند. گوسفندها هم گوش مي كردند. البته بعضي ها هم خوابيده بودند يا آهسته نشخوار مي كردند. سگها هم در دهانه ي غار چرت مي زدند. ماه نيمه شب از بالاي غار خم شده بود توي غار را روشن مي كرد و نگاه مي كرد. كمي بعد ماه به لاله گفت: لاله، پاشو آتش روشن كن. من ديگر نمي توانم بيشتر از اين بمانم. مي روم.
لاله پا شد در دهانه ي غار آتش روشن كرد. ماه يواش از دهانه ي غار سريد و رفت. قصه تازه تمام شده بود كه دو تا كبوتر داخل غار شدند. يكي سفيد سفيد، ديگري سفيد با خال سرخي در سينه. لاله گفت: حيوانكي ها، راه گم كرده ايد؟ بياييد پيش من.
كبوتر سفيد به كبوتر خالدار نگاه كرد و انگاري گفت: برو پيشش. نترس. كبوتر خالدار رفت نشست توي دستهاي لاله. لاله نگاهش كرد و بوسيدش. آن يكي كبوتر هم آمد نشست توي دامن لاله. بعد لاله هر دوشان را زمين گذاشت و گفت: همين جا باشيد بروم برايتان دانه بياورم.
آنوقت رفت ته غار. سنگي را كنار زد سوراخي بود. غار كوچكتري بود. رفت تو، كبوترها زودي از جلدشان درآمدند. سگها به ديدن قوچ علي آمدند نشستند جلو روش. لاله با مشتهاي پر گندم برگشت ديد برادرش با جوان رعنا و رشيدي نشسته توي غار و كبوترها نيستند. گفت: قوچ علي، پس تو كجا رفته بودي؟ خيلي دير كردي!
قوچ علي گفت: حالا بيا با دوست تازه ي من آشنا شو، بعد مي گويم. اين دوست من دنبال تو آمده اينجا.
لاله اول ساكت شد. بعد گفت: كبوترهاي مرا نديديد كجا رفتند؟
قوچ علي گفت: ما كه تو آ‌مديم، پر كشيدند رفتند بيرون. من مي روم پيداشان كنم. نمي توانند از اينجا زياد دور شوند. شما دو تا بنشينيد حرفهايتان را بزنيد.
قوچ علي اين را گفت و رفت بيرون، نشست روي تخته سنگي رو به دشت. كمي بعد ديد لاله و جوان دست همديگر را گرفته اند مي آيند. گفت: مبارك باشد.
جوان گفت: رفيق، اگر حرفي نداشته باشي من مي خواهم همين حالا با لاله بروم به جنگل، كه دخترعموها و برادرهام نگران من نباشند.
قوچ علي با لبخند به لاله گفت: لاله، كبوترهايت را نمي خواهي برايت بگيرم؟
لاله با لبخند جواب داد: بس كن، قوچ علي. خوب سر به سر من گذاشتيد. امشب تو شوخي ات گل كرده.
آنوقت هر سه خنديدند. جوان به قوچ علي گفت: فردا عصر منتظرتيم، بيا جنگل عروسي ما.
بعد رفت توي جلد اسبي سفيد سفيد و لاله را بر پشت گرفت و راه افتاد. قوچ علي تا بانگ خروس همانجا روي تخته سنگ بيدار نشست.
بعد پا شد و رفت پهلوي گله گرفت خوابيد.
***
فردا شب جنگل پرهياهو بود. پرندگان و چرندگان و خزندگان بيشماري از چهار گوشه ي آسمان و زمين مي آمدند و روي درختان و زير درختان و در خاك و زمين لانه مي ساختند. هفت برادر آهنگر با زنهاي جوان و زيبايشان دور ميز بزرگي نشسته بودند، شام شب عروسي شان را مي خوردند. قوچ علي هم بود. قرار گذاشته بودند نصف شب عروسها و دامادها جنگل را به جانوران بسپارند و برگردند به شهر. مي خواستند قوچ علي را هم ببرند كه راضي نشد و گفت: من بايد مواظب گوسفندها و بزهام باشم.
نصفه شب، هفت داماد دست هم را گرفتند و رفتند توي جلد كبوتر و پركشيدند رفتند. قوچ علي كمي توي جنگل گشت، اما نتوانست غم تنهاييش را كم كند. آخرش نشست زير درختي و مدتي گريه كرد. باز دلش كه كمي سبك شد، آمد به غار پيش گله اش.»
چوپان جوان باز ساكت شد. چشمهايش را دوخت به چشمهاي دختر. مي خواست اثر حرفهايش را توي چشمهاي دختر ببيند. دختر با صداي لرزاني گفت: باز هم بگو. بگو قوچ علي چه شد؟ چوپان گفت:
- « فرداي آنشب بود كه قوچ علي دوباره ياد دختر پادشاه افتاد و ديد كه هنوز از ته دل دوستش دارد. پيش خود گفت: چوپان كوهستان نيستم اگر نتوانم او را سر عقل بياورم، آدم كنم. مي دانم چكارش بايد بكنم كه دختر پادشاه خلق و خوي حيواني اش را كنار بگذارد. اصلا بايد او را از زندگي آن جوري دور كنم.
آنوقت رفت توي جلد كبوتر و رفت به باغ دختر پادشاه. آنقدر صبر كرد كه دختر آمد رفت توي استخر شير. قوچ علي هم آمد نشست سر درخت انار لب استخر و گفت: اي دختر زيبا تو چه بدن قشنگي داري! من عاشق تو شدم. خواهش مي كنم از توي شير بيا بيرون تا خوب تماشايت كنم. دختر پادشاه اولش مثل سگ هار داد و بيداد كرد. فحش داد. امر كرد، اما بعد يادش رفت دختر پادشاه است و مثل دخترهاي خوب ديگر مهربان شد و گفت: اي كبوتر خوش صحبت، خواهش مي كنم مرا نگاه نكن. خوب نيست.
قوچ علي گفت: دست خودم نيست كه نگاهت نكنم. دوستت دارم.
دختر گفت: اي كبوتر خوش صحبت، من كه نمي توانم عشق يك كبوتر را قبول كنم. اگر عاشق راست راستكي هستي از جلدت بيا بيرون تا من هم ترا تماشا كنم.
قوچ علي از جلدش درنيامد. دختر پادشاه راضي شد خوابش را به قوچ علي بدهد تا او از جلد كبوتر درآيد. قوچ علي خواب دختر را گرفت و پريد رفت. از آن روز به بعد خواب به چشم دختر نيامد. آنقدر بيخوابي كشيد كه مريض و بستري شد. حكيمهاي شهر نتوانستند دردش را دوا كنند، چون پادشاه امر كرده بود هيچ حكيمي حق ندارد دست كثيفش را به بدن دختر بزند. روزي قوچ علي خودش را به صورت حكيم پير و غريبه اي درآورد، رفت پيش پادشاه و بعد پيش دختر كه بدون دست زدن معالجه اش كند. مدتي دختر را تماشا كرد كه مثلا دارد معاينه اش مي كند، بعد گفت كه اگر دختر « افسانه ي محبت» بشنود خوب خواهد شد. كسي در شهر « افسانه ي محبت» بلد نبود. قوچ علي باز به صورت حكيم پير و غريبه آمد به پادشاه گفت كه در فلان كوه چوپان جواني زندگي مي كند كه « افسانه ي محبت» را خوب مي داند و اگر پادشاه خودش دنبال او برود، بالاي سر دختر مي آيد.»
***
چوپان جوان باز ساكت شد و به چشمان حيران دختر نگاه كرد. خنديد و گفت: بلي، اي دختر زيبا، اي قيز خانم چنين شد كه پدرت كه روزي مرا مثل سگ از خانه اش رانده بود،‌ به كوهستان آمد و مرا پيش تو آورد، حالا چه مي گويي؟
قيز خانم نتوانست جلو گريه اش را بگيرد. گفت: قوچ علي، من ديگر براي هميشه فراموش كردم كه دختر پادشاهم. من ترا مي خواهم. من حالا مي فهمم كه چقدر به محبت تو احتياج داشتم. مرا با خودت ببر. مي خواهم مثل همه زندگي كنم.
قوچ علي گفت: براي تو كار آساني نيست كه مثل همه زندگي كني. چون توي ناز و نعمت بزرگ شده اي. اما اگر خودت بخواهي البته به زندگي تازه ات هم عادت مي كني.
قيز خانم گفت: اگر با تو و با ديگران باشم، هر كاري براي من آسان است. قوچ علي، مرا با خودت ببر. قيز خانم را تنها نگذار.
قوچ علي اشك او را پاك كرد و سيبي از جيب درآورد گفت: حالا تو خسته اي. بيا اين سيب را از دست من بخور بعد مي آيم به سراغت. تو ديگر براي هميشه مرا دوست خواهي داشت. مي دانم.
دختر زيبا سيب را گرفت خورد، به پشت دراز كشيد، آنوقت چشمانش يواش يواش بسته شد و به خواب شيريني فرو رفت.
قوچ علي پا شد بوسه اي از گونه ي دختر گرفت و بيرون رفت. به پادشاه گفت: خواب دخترت را به خودش برگرداندم. تا سه روز كسي دور و بر قصر قدم نگذارد كه بدخواب مي شود. روز چهارم برويد بيدارش كنيد.
5
صبح روز دوم، آفتاب نزده، قوچ علي به صورت كبوتر آمد پيش قيز خانم، از جلدش درآمد و گل سرخي زير دماغ دختر گرفت. دختر چشمانش را باز كرد و بيصدا و نرم خنديد. قوچ علي گفت: راحت خوابيدي؟
قيز خانم گفت: خواب شيريني كردم. مثل قند و عسل. حالا مرا با خودت مي بري؟
قوچ علي گفت: آره. پاشو برويم توي باغ شستشو كن بعد برويم.
***
آفتاب تازه زده بود كه دو تا كبوتر سفيد از روي درخت انار لب استخر بلند شدند و به طرف خورشيد پرواز كردند.

زانست

 

آيا جهان ديگرى همچون جهان ما وجود دارد؟

پژوهشگران هر چه بيشتر و بيشتر سياره هاى جديدى را كشف ميكنند، كه بدور ستارگان ناشناس ميگردند. آيا كشف “زمينى ديگر” محتمل تر ميشود؟
 

 آيا ما انسانها در عالم، تنها هستيم؟ آيا خورشيد ما، تنها نمونه اى از ميلياردها ستاره، در سراسر گيتى است كه، سياره اى بدور آن ميچرخد كه، موجودات زنده در آن بوجود آمده اند؟ آيا تنها بصورت اتفاقى بود كه، حيات بر روى زمين، تكامل بيولوژيكى يافته و پس از ۴ ميليارد سال، سرانجام موجوداتى را بوجود آورد كه، شايد قادر باشند حتى، به چنين پرسشهائى پاسخ گويند؟
 
يكى از نخستين كسانى كه جرات كرد، چنين سوالاتى را در حضور ديگران مطرح كند، با زندگى خود، بهاى آنرا پرداخت. او يك راهب ايتاليائى به نام Giordana Bruno بود، كه بخاطر اين ادعاى خود، كه جهانهاى ديگرى نيز همانند جهان ما وجود دارند، در ماه فوريه سال ۱۶۰۰ در شهر رم، بر روى تلى از هيزم در آتش سوزانده شد.

خوشبختانه آن زمانها گذشته اند اما، پرسشها باقى مانده اند و براى آنها هنوز هم پاسخى يافت نشده است. زيرا دانشمندان، تاكنون در هيچ جا خارج از كره زمين، قادر نبوده اند وجود حيات را ثابت كنند، چه برسد به اين كه، سياره اى را خارج از منظومه شمسى بيابند كه، از اين نظر، به زمين ما شباهت داشته باشد. اما پژوهشگران روى اين حساب ميكنند كه، كشف يك زمين ديگر، تنها به زمان نياز دارد.
 
اين اطمينان خاطر، دلايل خود را دارد. نخست اينكه: طى سالهاى گذشته كارشناسان علم ستاره شناسى موفق شده اند، به اثبات رسانند كه، اصولآ سياراتى خارج از منظومه شمسى ما  وجود دارند. نه از طريق مشاهده مستقيم، چرا كه نور انعكاسى اين سيارات، بسيار ضعيفند. بلكه، با محسابات بسيار دقيقى كه در مورد ستاره مركزى اين سيارات انجام گرفته اند. اين محاسبات  تاثير قوه جاذبه اين سيارات را بصورت مكرر و ادوارى بر ستاره مركزى،  مشخص ميسازند. از اين طريق، تا كنون ۱۱۹ سياره، خارج از منظومه شمسى ما كشف شده اند. البته بايد گفت كه اينها، همه سيارات غول آسائى هستند همچون سياره مشترى، مملو از گازهاى مختلف، كه براى بوجود آمدن حيات، امكانى را بدست نميدهند. اما اين امر، امكان وجود سياراتى چون زمين را نقض نميكند. از آنجائيكه چنين سياراتى بسيار كوچكند و قوه جاذبه اندكى دارند كه بر ستاره مركزى خود كمتر اثر ميكند محاسبه ارقام وجودى آنها دشوارتر است.
 
دليل دوم براى خوشبينى بيشتر، مدلهاى كامپيوترى كارشناس ستاره شناسى بريتانيا Barrie W. Jones ميباشند. او ميخواست بداند كه، اصولآ مناطقى در اطراف  ستارگان دور وجود دارند كه، سياراتى همچون زمين بتوانند، بر روى مدارهاى ثابت بدور آنها  بگردند؟ او به اين نتيجه رسيد كه، تنها در كهكشان راه شيرى، صد ميليارد منظومه وجود دارد كه، ميتوانند سياره اى همانند زمين را، در خود جاى داده باشند. بر حسب محاسبات جونز يكى از آنها احتمالآ در فاصله ۴۶ سال نورى، بدور ستاره اى ميچرخد كه، در تصوير فلكى دب اكبر جاى گرفته است.

اما چگونه ميتوان رد اين سياره بسيار كوچك را گرفت؟  تلسكوپهاى زمينى كه قادر باشند اين سياره را در اصطلاح “بينند”، وجود ندارند. اما در عوض بزودى “Corot” به ميدان خواهد آمد، يك ماهواره اروپائى كه از مدار خود بدور زمين، بدون مزاحمت اتمسفر، ستارگان مشكوك را تحت نظر ميگيرد. بدين ترتيب كه، زمانيكه يك سياره از جلوى قرص روشن يك ستاره عبور ميكند، نواسانات كوچك نورى ايجاد مينمايد كه، ماهواره “Corot” قادر است آنها را ثبت نمايد. سپس بر اساس اين نوسانات نورى، بزرگى، جرم حجمى و اطلاعات مربوط به مدار چرخش اين سيارات ميتوانند محاسبه گردند.

اگر اين ماهواره ديده بان يك همزاد كره زمين را بيابد، هنوز هم اين پرسش باقى خواهد بود كه، آيا بر روى اين سياره، حيات وجود دارد يا نه. در اينجا هم بايد محتاط بود. زيرا مولكولهاى مواد عالى، آجرهاى سازنده حيات، را ميتوان در سراسر كيهان يافت و قوانين طبيعت در همه جاى كائنات صدق ميكنند، به عقيده تقريبآ تمامى دانشمندان، تحت شرايطى همچون بر روى كره زمين، اجبارآ حيات بوجود ميآيد. اما اينكه آيا اين حيات تا جائى تكامل يافته است كه، موجوداتى را خلق كند، كه در گير اين تفكر شوند كه، آيا در جهان هستى تنها هستند يا نه، پرسشيست كه، شايد ما هرگز پاسخى براى آن نيابيم.

 

زاد روز استاد مظهرخالقي، راوي آوازکردي

 

دکتر احمد صارمي ( استاد دانشگاه، سوئد)

 

• استاد مظهر خالقي پس از زنده ياد سيد علي اصغر کردستاني، به عنوان استاد مسلم آواز کردي معاصر معروف است، اکثر کردها معتقدند که صداي محزون و لحن دلنشين او هر شنونده اي را مجذوب و محظوظ مي کند.

• شهرام ناظري، که همواره با احترام از خالقي ياد مي کند، معتقد است در موسيقي معاصر کردي کسي ديگر مانند خالقي اين ستاره تابناک آواز کردي تا چند سال آينده ظهور نخواهد کرد.

 

 

 

 

در هفته گذشته، کتاب " آهنگ وفا " مجموعه انديشه ها و عقايد  مظهر خالقي، استاد معروف آواز کردي معاصر، در قالب مصاحبه اي جامع و مفصل به مناسبت شصت و پنجمين سال روز تو لد وي،  توسط انتشارات رسا – ناشر نام آشناي کتابهاي سياسي – در تهران منتشر شد که در آن استاد خالقي به ارائه ديدگاه ها و انتقاد هاي خود از موسيقي کردي معاصر پرداخته است.

اين کتاب که ابتدا در تابستان ۱۳۸۰ به صورت مصاحبه در کشور اسپانيا ضبط و در چهار فصل تنظيم  شده است که تدوينگر آن دکتر عرفان قانعي فرد ، مترجم و نويسنده کرد، مي باشد که هم اکنون در آمريکا بسر مي برد و به عنوان عضو هئيت علمي در دانشگاه فعاليت دارد.

 

استاد مظهر خالقي پس از زنده ياد سيد علي اصغر کردستاني، به عنوان استاد مسلم آواز کردي معاصر معروف است، زيرا اکثر کردها معتقدند که صداي محزون و لحن دلنشين او هر شنونده اي را مجذوب و محظوظ مي کند اما متاسفانه در بيست سال اخير کمتر شاهد فعليتي جدي از وي بوده ايم و همچنان به غيبت و سکوت خود ادامه داده است.در صورتي که حضور پرشور و فعاليت جدي هنرمندان کرد در موسيقي معاصر ايران پس از انقلاب بسيار مشهود و انکار ناپذير است ، هنرمنداني از چند نسل مختلف مانند " يوسف زماني ، ميرزاده ، فرج پوري ، ناظري ، کامکار ، عندليبي ، تعريف ، ساعد ، پور ناظري ،خاک طينت  و ....    " ، که ابته برادران يوسف زماني را جزو بنيان گذاران موسيقي کردي به شيوه اي علمي و آکادميک در ايران مي شناسند.

 

با وجودي که در باره موسيقي کردي ، منبع و ماخذ جامع و يا اطلاعات منظم و  مدوني در دست نيست ، اما در موسيقي معاصر ايران اکثر استادان و صاحب نظران به قدمت و غناي موسيقي کردي اعتراف مي کنند، زيرا ملودي ،ريتم و رنگ يا ضربي موسيقي کردي را در کمتر کسي هست که درگوشه هاي موسيقي ملي ايران بارها نشنيده باشد. در اين رابطه  پرويز مشکاتيان معتقد است که گذر از موسيقي ايران زمين بدون توجه به موسيقي کردي امکان پذير نيست و محمد موسوي  هم مي گويد: " گاه در برابر غناي موسيقي کردي بايد تسليم شد".

 در ميان هنرمندان معاصر آواز  کردي -  شهرام ناظري، جلال الدين محمديان، محمد رضا دارابي، صديق تعريف، بيزن کامکار، علاالدين باباشهابي، عزيز شارخ، عباس کمندي، حسين شريفي، بهروز توکلي، عمر دزه اي، ناصر رزازي، نجم الدين غلامي، رشيد فيض نزاد و...-  خلاء غيبت و سکوت چند ساله استاد مظهر خالقي بسيار محسوس است. هر چند که هيچ کدام از اين هنرمندان،  قريحه و سبک موثر خالقي را ناديده نمي گيرند و حتي  ملودي ها و نغمه هاي او را به عنوان گنجينه آواز کردي معرفي مي کنند.

  

درباره مظهر خالقي ، هنرمندان کرد و صاحب نظران  چنين مي گويند:

   دکتر بهمن کاظمي ، محقق موسيقي کردي ، معتقد است که انديشه و عقايد اين استاد برجسته موسيقي معاصر کردي بدون شک  براي نسل جوان منبعي مفيد و آموزنده خواهد بود ، زيرا خالقي به وجود نسل جوان براي اعتلا و شکوفايي هر چه بيشتر موسيقي کردي در سطح بين المللي اميد وافر دارد.جمشيد عندليبي ،آوازهاي او را عامل شهرت و سوء استفاده بسياري از هنرمندان مي داند که در غيبت او با بازسازي و گاه کپي نغمه ها و آهنگ ها به سود جويي ازخالقي پرداخته اند. کيخسرو پور ناظري ، بر اين عقيده است که وجود هنرمند والامقام و بزرگي مانند خالقي براي موسقي امروز کردستان ضرورتي غير قابل انکار است و حضور مجدد او مي تواند مو جب ايجاد رشد و خلاقيت در آواز کردي امروز ، به عنوان بخشي از موسيقي نواحي ايران زمين باشد . سعيد فرج پوري باور دارد که اجراي مجدد خالقي مشابه موجي نو در موسيقي کردي است که مخاطبان ، موسيقي اصيل کردي رااز زبان راوي صادق آن مي شنوند. بهرام ساعد ، صداي ساده و صميمي خالقي را يادآور بزرگاني همچون سيد علي اصغر کردستاني ، حسن زيرک ، علي مردان ، طاهر توفيق ، محمد مامله ، عمر دزه اي، عارف جزراوي و...مي داند  و مجتبي ميرزاده ، آهنگ ساز آثارخالقي، مي گويد: "در استوديو و هنگام ضبط، خالقي تسلط و توانايي خاصي در اجرا دارد و گاهي با يکبار خواندن و بدون تمرين نسخه اصلي را ضبط کرده ايم". اما طهمورث پور ناظري با گله از خالقي ياد مي کند و ساکت نشستن و کناره گيري او را گناهي بزرگ و غير قابل بخشش مي داند و آن جمله خالقي در کتاب را، مبني بر عدم همراهي نوازنده حرفه اي، مورد اشاره قرار مي دهد و مي پرسد: " علاوه بر پيگيري مکرر و مشتاقانه کامکارها و اعلام  آمادگي گروهي حرفه اي و مشهور مبني بر اجراي کنسرت افتخاري  با استاد خالقي، چرا او همه اين دعوت ها را بدون پاسخ گذاشته است؟ ".  شهرام ناظري ، که همواره با احترام از خالقي ياد مي کند ، معتقد است " در موسيقي معاصر کردي کسي ديگر مانند خالقي – اين ستاره تابناک آواز کردي - تا چند سال آينده ظهور نخواهد کرد"  و در اين باره رامبد صد يف – استاد آواز -  مي گويد: " مظهر خالقي  را به عنوان  راوي صادق فرهنگ و هنر کرد مي شناسم که صدايش ياد آورنده خاطرات تلخ و شيرين تاريخ پر فراز و نشيب کرد است و نغمه او آواز آزادي و عشق است و اگر اين بلبل عاشق و بي قرار سال هاست خاموش است ، زيرا در ميان مردمانش موسم گل نيافته است ".

 

       مظهر خالقي  در شهريور سال ۱۳۱۸ در سنندج -  در ميان خانواده اي از مشايخ کردستان -  ديده  به جهان گشود . در اعوان جواني نخست به مدت ۱۱ سال به آموختن و فراگيري موسيقي اصيل ايراني و تمرين سبک ها و رديف هاي آواز فارسي پرداخت و اولين اجراي  آواز او در اواخر دهه سي در راديو سنندج به زبان فارسي ضبط شده است.. وي سپس  در رشته فيزيک در دانشگاه تهران ادامه تحصيل د ا د و بنا به تحصيلات دانشگاهي ابتدا در دبيرستان هاي تجريش و شميران دبير درس ترموديناميک بود ، اما دوستي با شاد روان انجوي شيرازي او را به راديو کشانيد تا به ترجمه مطالب ادبي  و هنري زبان کردي بپردازد و به همراه ديگر هنرمندان کرد – مانند يوسف زماني ، کامکار ، مجتبي ميرزاده ، سواره ايلخاني زاده ، محمد صديق مفتي زاده ، محمد کمانگر ، فريدون مرادي ، شکر الله بابان ، عثمان احمدي ، ابراهيم ستوده ، عابد سراج الديني و...- به ترويج و اشاعه زبان و ادبيات کردي کمک کند.در  حين همکاري با ارکستر راديو ،  خالقي  با اکثر هنرمندان وزارت فرهنگ و هنر مانند " ناصري ، کسروي ، بهاري ،  حنانه ، گلسرخي ، شجريان و..." آشنا مي شود و تحت تاثير آنان تجارب و آموخته هايش را سمت و سوئي خاص مي دهد .

    در همان اوائل فعاليت هنري مظهر خالقي ، حنانه  ، کسروي و يوسف زماني ، صداي او را به عنوان صداي ممتازي شتاختند که جنس صدايش شباهت زيادي به غلامحسين بنان ، استاد فقيد آواز ،  دارد و با وجود اظهار علاقه خالقي به ادامه اجراي آواز فارسي ، حنانه مانع او  مي شود زيرا اعتقاد داشت در ميان فارس ها ، خالقي  خوانند ه اي درجه سه مي شود اما نغمه خوش الحان او  در ميان کردها بر صدر خواهد نشست! و پيش بيني او واقعيت داشت ،  زيرا در اواخر دهه چهل ئ آغاز رسمي فعاليت هنري او در راديو کردي با همکاري ارکستر مشير همايون شهردار - از پيشکسوت هاي هوشمند موسيقي ايراني – آوازهايش با استقبال بي نظير مردم کرد مواجه شد که در اين باره  صديق تعريف  مغتقد است " خالقي در همان  آغاز به اوج شهرت رسيد و همچنان در آن قله افتخار مانده است ".

 

خالقي پس از ضبط و اجراي بيش از ۲۵۰ آهنگ فولکلور و  ترانه هاي اصيل  کردي ، در اواسط دهه ۵۰  مديريت سازمان راديو و تلويزيون  کرمانشاه را عهده دار ميشود و بنا بر يک سوء  تفاهم ناميمون در دوران انقلاب ، به اتهام همکاري احتمالي او، به عنوان يکي از مديران ارشد دستگاه دولت شاهنشاهي   با سا واک ، دستگير و چند هفته اي زنداني مي شود -  و آن بر چسب سياسي و هاله ابهام موجب رنجش خالقي و قهر او از عرصه هنر شد -  اما سر انجام بنا به مساعدت اهالي فرهنگ در رفع سو ء تفاهم پيش آمده ،با کمک جلال طالباني از طريق کردستان  عراق راهي انگلستان مي شود- زيرا مظهر خالقي و طالباني هر دو دختران ابراهيم احمد ، نويسنده نام آشناي کرد ،  را به همسري اختيار کرده اند و اثر معروف زاني گل << درد زايمان ملت >>   با ترجمه هاي محمد قاضي ودکتر عرفان قانعي فرد به زبان فارسي در بازار کتاب عرضه شده است -  و سالهاي بعد  در لندن  رحل ا قامت مي افکند و از آن روز تاکنون به ايران بازنگشته است، هر چند بارها به طور رسمي از سوي نهادهاي هنري از وي دعوت شد تا آشتي طلبد و به مام وطن بازگردد ، اما تاکنون با سر عتاب رفته است! هر چند که پخش تصوير و صداي خالقي پس از انقلاب بنا بر دلايل نامعلومي در رسانه هاي رسمي و محلي جمهوري اسلامي ممنوع بوده است.

 

    مظهر خالقي آخرين بار در اواخر دهه ۶۰ در يک مجموعه کنسرت دور اروپا به همراهي هنرمنداني مانند  سعيد فرج پوري، رضا شفيعيان ، مجيد درخشاني ، رضا قاسمي -  نوازنده سه تار  و نويسنده داستان  ارکستر شبانه –  در اجرا ي صحنه ظاهر شد ، اما پس از آن تا به امروز اثر جديدي را اجرا نکرده و همچنان در سکوت وعزلت و اندوه غربت مانده است. هم اکنون پس از تحولات اخير کردستان عراق  دست اندر کار تحقيق و نگارش درباره موسيقي کردي است و در عين حا ل مديريت انستيتوي ميراث فرهنگي کردستان عراق را بر عهده دارد.

انديشه هنري و سياست حرفه اي خالقي را ميتوان تا حد زيادي به استاد  محمد رضا شجريان  شبيه دانست ، زيرا همواره از موسيقي مبتذل و غير اصيل پرهيز داشته است و ايجاد محدوديت قانوني دولت براي پخش و اجراي موسيقي اصيل را عامل اصلي ايجاد موسيقي مبتذل و کافه اي مي داند که کمتر جوهر و اصالت موسيقي ايراني را دارد.مظهر خالقي به شدت به حفظ اصالت اخلاقي و هويت هنري در اجراي کار هنري باور دارد و اينکه موسيقي دان متولي فرهنگ و راوي جامعه است و بايد حرمت اين هنر پاک و مقدس نگاه داشته شود و از اين لحاظ خود شخصيتي بسيار آرام، مبادي آ داب  و فروتن دارد.

در اين کتاب ، خالقي وضعيت موسيقي کردي امروز ايران را بسيار متحول و پر تحرک تر از دوران قبل از انقلاب مي داند و علت ايجاد چنين فضائي را در  پيشرفت ، تلاش و خلاقيت هنرمندان و توجه مردم جامعه و رشد فرهنگي مخاطبان مي داندو اظهار ميدارد که مردم کرد قدر هنر را مي دانند و به هنر مندانشان وفادارند و بدين موسيقي کردي زنده و پوياست.  هر چند در کتاب آهنگ وفا نه مصاحبه گر و نه مصاحبه شونده از ابراز بينش و تفکر سياسي  خود به دور نمانده اند.

   در حاشيه کتاب آهنگ وفا  لازم است که به واقعيتي اشاره کرد و آن هم فعاليت جدي و پيگير نويسنده اين کتاب در احيا و معرفي بهتر مظهر خالقي و به عبارتي بازشناخت او  ، بعد از دوران انقلاب اسلامي در ايران است ، که از سال ۱۳۸۰ تاکنون تحقق يافته است . هر چند دکتر عرفان قانعي فرد ، با پشتکار و علاقه خاصي در ارائه نمائي از بزرگان هنر و ادب کردي به صورت تدوين و ترجمه در اين دهه اخير  فعاليت قابل تاملي  داشته است مانند : دمي با قاضي و ترجمه ، محمد قاضي و رسالت مترجم ، درد زايمان ملت ( ابراهيم احمد) ، در حصار ميله ها ( مري سنرز آنا بروني)، خاطرات يک رعيت کرد( روناک ياسين)، مافياي قدرت و دفن دمکراسي ( نادر انتصار ) وآهنگ وفا ، که پس از کتاب " سروش مروم " دومين و شايد آخرين تدوين آ قاي دکتر قانعي فرد درباره شخصيت هاي موسيقي معاصر باشد.< ۱ >

در اين باره مظهر خالقي مي گويد که ابتدا  توسط انستيتو کرد لندن با آقاي قانعي فرد آشنا مي شود و سپس دوستي نزديک و رابطه عاطفي بين آن دو آغاز شده است و معتقد مي باشد که وي جواني آرمان گرا و هدفمند است که با عشق و صداقت تاليف و ترجمه مي کند و در ضمن فعاليت در حوزه تخصصي اش – زبانشناسي و تر جمه سياسي – از تدوين درباره فرهنگ سرزمين مادري اش ابايي ندارد و همواره بدون توجه به مخالفت ها و سانسورها با چهرهاي خندان و بي قرار زحمت مي کشد. و سپس با فروتني خاصي براي ابراز حق شناسي خود حضور دکتر قانعي فرد را سلسله جنبان  فعاليت هاي اخير خود مي داند. که از جمله آن فعاليت ها مي توان به اين چند مورد اخير  اشاره کرد :

۱.           برگزاري و اجراي مراسم بزرگداشت مظهر خالقي در اسلو. <  ۲ >

۲.           برگزاري و اجراي مراسم بزرگداشت مظهر خالقي در تهران. <  ۳  >

۳.           انتشار چند مطلب درباره خالقي در مطبوعات مانند " حيات نو ، آفتاب يزد ، بنيان ، همبستگي ، سيروان  و...

۴.           تهيه و تنظيم مجدد مجموعه آهنگ ها ي خالقي در کتابي تحت عنوان " کاروان مهر ". <  ۴  >

۵.           انتخاب و عرضه نخستين مجموعه آ,وازها و تصنيف هاي خالقي در مجموعه سي دي" جشن بهاران ". <  ۵  >

۶.           تدوين آهنگ وفا ، مجمو عه عقايد مظهر خالقي درباره موسيقي کردي.  <  ۶ >

 

به هر حال بايد انتشار کتاب آهنگ وفا را در زاد روز اين راوي بزرگ آواز کردي ، به فال نيک گرفت .اما آيا خالقي ، که امروز شمار عمرش به ۶۵ سال رسيده است ، با اجراي جديدي به انتظار  خيل مشتاقانش پاسخ مي گويد ؟ و در ادامه انتشار " آهنگ وفا " ، نغمه " ترک جفا " را خواهد گفت ؟

 

پي نوشت ها:

۱.  سروش مردم ، مجموعه ديدگاه ها و عقايد استاد محمد رضا شجريان ، که با استفاده از ۱۲ منبع و ماخذ – از جمله راز مانا – تهيه و تنظيم شده بود که مطابق برنامه اعلام شده در مطبوعات  همزمان با ترجمه انگليسي آن متن فارسي در ايران منتشر شود ، اما انتشار عجولا نه و مبتني بر سود جوئي ناشر – بدون هماهنگي با آقايان شجريان و قانعي فرد – موجب شد تا علي رغم استقبال عمومي مردم  ، کتاب در هاله اي از ابهام فرو رود. اين کتاب با نقد تلخ و لحن نيش دار عليرضا پور اميد و عبدالحسين مختاباد مواجه شد – که اشتبا ها تدوين گر را بيشتردر مظان اتهام قرار داده بودند -  و اعتراض و استمداد استاد شجريان و شکايت هاي مکرر دکتر قانعي فرد در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي به جائي نرسيد و با وجود صدورو ابلاغ  حکم منع  توزيع و انتشار مجدد اثر ، همچنان ناشر -  بنا به عدم نظارت صحيح وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي  - به چاپ و توزيع غير قانوني سروش مردم مبادرت مي ورزد( روزنامه هاي شرق    و اعتماد  ۲۱ و ۲۳ تير ماه ۱۳۸۳  ) و از طرفي کدورت ايجاد شده ميان استاد شجريان و دکتر قانعي فرد عاقبت بنا به حرمت دکتر شفيعي کدکني ،  با عذرخواهي و اغماض پايان پذيرفت ، اما همچنان هر دو، آزرده و دلشکسته به سوداگري جنجالي ناشر مي نگرند !

 

۲. اين مراسم در روز شنبه ۱۰ آذر ماه ۱۳۸۰ با سخنراني مظهر خالقي و دکتر خليل رشيد يان ، استاد دانشگاه درهام ، و شعر خواني پروين مشير وزيري و اسعد سراج الديني – کارمندان اسبق بخش راديو کردي – در کتابخانه شهر اسلو برگذار شد که نواي تار اسعد رزازي و آواز فرزند ارشد شادروان محمد مامله و تشويق حاضران و ابراز احساسات حاضران ، خالقي را وادار به زمزمه آواز کرد.

 

۳. در روز ۲۰ اسفند ۱۳۸۰ در ميراث فرهنگي کشور در تهران با حضور جامعه کرد هاي مقيم مرکز و هنر منداني مانند : شهرام ناظري ، صديق تعريف ، حسين يوسف زماني ، سعيد فرج پوري، علا الدين با با شهابي ، اسماعيل صابور  ، عثمان احمدي ، ابراهيم يونسي ، يحيي صادق وزيري و...بر گزار شد. که در آن مراسم دکتر قانعي فرد به جاي دکتر قطب الدين صادقي سخنراني کرد ، زاله علو ، هنرپيشه معروف سينما ، مجري برنامه بود و در کنار شعر خواني او بهرام ساعد تار نواخت و جمشيد و فرزاد عندليبي با دف م ني همنوازي کردندو مجتبي ميرزاده قطعات قديمي ساخته شده براي خالقي را با دلبردگي و شور اجرا کرد.

 

۴. هر چند که به شيوه اي ابتدايي قبلا توسط آقاي " نوره دين بوار " در کردستان عراق ، مجمو عه آوازهاي خالقي به نام " هاواري دل / فرياد دل " منتشر شده بود . اما درباره " کاروان مهر " ، استاد  هوشنگ کامکار معتقد است که اگر  ويرايش صورت مي گرفت،  قطعا بدون اغلاط املائي و تايپي آن منتشر مي شد.

 

۵. شامل ۱۸ تصنيف از اجرا هاي قديمي خالقي از سال ۱۳۴۰ تا ۱۳۷۰ مي باشد که توسط موسسه موسيقي ماهور ، به مديريت محمد موسوي ، همزمان با چاپ " آهنگ وفا " آماده انتشار و توزيع شده است . لازم به ذکر است که تاکنون اين موسسه با کوشش هاي بي دريغ سيد محسن حسيني سر فيروز آبادي و نظارت سعيد فرج پوري آثار بسياري را درباره موسيقي کردي معاصر منتشر کرده است.

 

۶ . هر چند اين کتاب بنا بر دلايل معلوم و مشهودي مانند سرقت دست نوشته ها ، توسط ناشر اوليه کتاب – نگاه سبز – و ضبط غير قانوني آن توسط ناشر کتاب " سروش مردم " ،  با دو سال تاخير منتشر مي شود !

انتظار..............

 

آيد بهار

آیـــد بـــهارر و پيرهن بيشه نو شود

نو تر برآورد گل اگر ريشه نو شود

زيباست روی كاكل سبزت كلاه نو

زيباتر آنكه در سرت انديشه نو شود

ما را غم كهن به می كهنه بسپريد

بر حال ما چه سود اگر شيشه نو شود

شبديز رام خسرو و شيرين به كام او

بر فرق ما چه فرق اگر تيشه نو شود

غم می خوريم و ناز تورامی كشيم باز

سودا همان كنيم اگر پيشه نو شود

 

                                                          ( مسافر )

از عذاب جاده خستهنرسیده و رسیده

آهی از سر رسیدن نکشیده و کشیده

غم سر گردونامو با تو صادقانه گفتم

اسمی که اسم شبم بود با تو عاشقانه گفتم

با تنم زخمی اگه بود بی رمغ بود اگه پا هام

تازه تازه با تو گفتم اگه کهنه بود دردام

 

منه سرگردون ساده تو رو صادق می دونستم

این برام شکسته اما تو رو عاشق می دونستم

 

تو تموم طول جاده که افق بابرم بود

شوق تو راه توشه من اسم تو همسفرم بود

منه دل شیشه ای هر جا نشستن که نشستم

عشق تو از خاطرم برد که نهیفمو پیاده

تو رو فریاد زدمو باز خون شدم تو رگ جاده

 

منه سرگردون ساده تو رو صادق می دونستم

این برام شکسته اما تو رو عاشق می دونستم

نیزه  نم باد شرجی وسط دشت تابستون

تازیانه های رگبار توی چله زمستون

نتونستن نتونستن جلوی منو بگیرن

از من خسته ی خسته شوق رفتن و بگیرن

حالا که رسیدم اینجا پر غصه برا گفتن

پر نیاز تو برای آه کشیدن و شنوفتن

 

منه سرگردون ساده تو رو صادق می دونستم

این برام شکسته اما تو رو عاشق می دونستم

تو رو  با خودم غریبه از خودم جدا می بینم

خودمو پر از ترانه تو رو بی صذا می بینم

 

منه سرگردون ساده تو رو صادق می دونستم

این برام شکسته اما تو رو عاشق می دونستم

 

اون همیشه با محبت برای من دیگه نیستی

نگو صادقی یه عشقت آخه چشمات می گه نیستی

 

این شعرو من خیلی دوست دارم تقدیمش می کنم به علی عزیزم که همیشه قلبلمون یکیه و با همیم تا زمانی که نفس میکشیم و .....

 

 

 

 

سفری در خويش و فراتر از خويشتن

 

روح مريخ را بنگر

 دو ماشين كوچك و زيبا در مريخ هستند، در دو سوي اين سياره‌ي سرخ. مثل انسان باهوش و دانا روي مريخ پيش مي‌روند، به همه چيز نگاه ميكنند، عكس ميگيرند، خاك و سنگ را آزمايش ميكنند، تجزيه و تحليل ميكنند، اطلاعات به دست مي‌آورند، اطلاعات را براي ما به زمين ميفرستند و همچنان به راه خود ادامه ميدهند. ماشين‌هاي ما از خودشان مواظبت ميكنند تا در چاله و چاه نيفتند. آنها مسير را طوري بايد تنظيم كنند كه دست كم به مدت سه ماه بر سطح مريخ حركت كنند و همه چيز را بررسي نمايند. ماشين‌ها خالي هستند، اما راننده دارند. انديشه‌ي بشري راننده‌ي آنهاست. انديشه آنجا در مريخ است. ما بر آن بوديم تا روزي روح را جدا از تن بيابيم. اكنون آن را يافته‌ايم. روح در مريخ است. روح نام ماشين كوچك بشري است. اسپيريت است كه در مريخ گشت ميزند. و در سوي ديگر مريخ اپورچونيتي. سفينه‌ي فرصت.

اسپيريت رد چرخ‌هاي خود را بر خاك سرخ مريخ نهاد. پس از فرود، اين سفينه عكس‌هاي شگفت بيمانندي به زمين فرستاد كه نشان ميدهند مريخ آرزويي بشر خشك و خالي و احتمالاً تهي از زندگي است. چند روزي است كه روح ما دچار مشكل شده و از پيشروي باز مانده است. اما تلاشها براي براه انداختن آن ادامه دارد. اين در حالي است كه سفينه‌ي فرصت در سوي ديگر مريخ كم‌كم سفر خود را آغاز ميكند.

همچون يك علاقه‌مند كيهانشناسي عكس‌هايي را كه به آنها دسترسي پيدا كردم يك به يك بررسي كردم. تا حد ممكن آنها را بزرگ كردم و ذره به ذره و سنگ به سنگ كاويدم. چيزي را مي‌جستم كه خود نميدانم چيست. هر ذره خاك و سنگ با من حرف ميزدند، اما زبان و پيام براي من ناشناس بود. آيا براستي من در ساعت سه شب تنها در تاريكي نشسته‌ام و يك ماشين ساخت آدمي براي من از سياره‌ي مريخ عكس ميفرستد؟ خوابم يا بيدار؟

گذاشتم تا تخيلم همراه با آن ماشين كوچك مريخ را پي راز بگردد. اينشتين زماني گفت كه در امر اكتشاف تخيل بسي مهمتر از اطلاعات است. براي چون من كسي با اطلاعات اندك يك آماتور و تخيل تيز يك شاعر، گفته‌ي دلگرم كننده ايست. تخيل من هم همراه با اسپيريت بر مريخ به گردش آمد. منتظر آدمهاي مريخي نبودم. منتظر اين نبودم كه كسي ماشين كوچك بشريت را مورد حمله قرار دهد و قصد قصاص كند. ما زميني‌ها آنقدر خوشبخت نيستيم كه در اين همسايگي همانندي داشته باشيم. تنها انتظار من اين بود كه اين عكس‌ها به تخيل من كمك كنند تا باز هم بيشتر در راز سربه مهر هستي غرق شوم. من هنگامي كه به عظمت اين هستي و اين راز مي‌انديشم خود را جزيي از اين راز و اين عظمت مي‌بينم. من از راز كهكشان به راز خويش برميگردم و خود براي خود سري ميشوم كه ازآن هيچ نميدانم.

چيستم من؟ چيست اين هستي؟ پشت واپسين پرسشهاي ما از هستي چه چيزي نهفته است؟ من اميدي ندارم كه پاسخ نهايي را بشنوم. انسان اسير محدويت‌هاي بيولوژيك خويش است. ما جهان را تنها تا آن اندازه درك ميكنيم كه بتواند به زبان امكانات طبيعي و زميني ما ترجمه شود. اين امكانات بس اندك هستند. براي رسيدن به هر پاسخي، پرسشي درخور بايد. ما هنوز پرسش را نيز كشف نكرديم. گويا پرسش نيز در آنسوي مرزهاي توان عقل آدمي نهان شده است. با اين همه، ما هوش جهان هستيم. ما هوش همه‌ي جهاني هستيم كه تاكنون شناخته‌ايم. عشاق نظريه‌ي بينگ بانگ معتقدند كه آنسوي بينگ بانگ را جستجو كردن بي‌هوده است. اما نگرش فلسفي اين حكم عالمانه را نمي‌پذيرد. سؤال اسرار آميز بشر در برابر هزاران بينگ بانگ نيز قد علم مي‌كند. مگر ميشود خيال را ساكت كرد؟

كاش انديشه و خيال ما آنچنان كه ماركس و راسل فكر ميكردند ساختار خود را از ساختار واقعيت ميگرفتند. كاش ما ميتوانستيم هستي را همانگونه كه هست بشناسيم و به تصور درآوريم. در آن صورت هم به پرسش و هم به پاسخ نهايي ممكن بود نزديك شويم. اما متأسفانه كساني چون ويتگنشتين پيدا شدند و ثابت كردند قضيه برعكس است. شكل جهان درك شده تابع امكانات، حواس و ساختار فكر و زبان ما است. ما جهان را به آن شكلي مي‌بينيم كه ميتوانيم ببينيم. مغز ما تأثرات خود از واقعيت‌هاي بيروني را ميگيرد و با آنها جهان را منطبق با توان و تمايل خود ترسيم ميكند. از ديد ما حذف نور از جهان همچون حذف همه چيز است. در خيال ما جهان با خط نور نقش ميشود. جهان تاريك، هراسناك و زشت و مرگ‌آور به نظر ميرسد. جهان ما جهان نور و صدا است. اما اين جهان براي ما است و نه جهان براي خود. نور موجي و تابشي در ميان كهكشان امواج و تابش‌هاست. روشني، واكنش ارگانيك ما در برابر نور است. نور مثل ديگر امواج نه تاريك است و نه روشن. ما هستيم كه اين امواج را تاريك و روشن ميكنيم. نور در جهان است اما روشنايي در ما. اگر هستي زنده را حذف كنيم روشنايي و تاريكي پي كار خود ميرود. صدا نيز همين همينگونه است. ما جهان را با تأثرات خود در برابر تأثيرگذاران به تصوير ميكشيم و به تصور درمي‌آوريم. انديشه ميكوشد از اين بگذرد و به راز هستي آنگونه كه هست دست يابد. اما هر حاصلي كه ما به دست بياوريم سه ميليارد سال ديگر كه منظومه‌ي خورشيدي در شكم خورشيد مشتعل فرو رفت نابود ميشود. اگر همه‌ چيز همينگونه كه هست پيش برود ما و همه‌ي عشق‌هاي بيكرانمان خواهيم رفت، بدون آن كه ردي از خويش بر جاي بگذاريم. روزي خواهد آمد كه در همه‌ي اين كهكشان بزرگ راه شيري حتي يك سؤال هم پيدا نشود و هيچ مفهومي از روشنايي و تاريكي و از هست و نيست باقي نماند. با اين همه، انسان، اين هوش جهان، در تلاش جاودانگي است. انسان ميكوشد بر اين حكم مرگ كهكشاني چيره شود و راهي به آن سوي مرزهاي تقدير بگشايد. هم اكنون سفينه‌ي كوچك وويجر در آنسوي مرزهاي منظومه‌ي خورشيدي در فضاي بيكران در حركت است. وويجر اكنون نزديك به 14 ميليارد كيلومتر از زمين فاصله گرفته است و نور آن حدود 13 ساعت در راه است تا به زمين برسد. وويجر تنها آفريده‌ي غير كيهاني است كه از منظومه‌ي خورشيدي گذشت و اكنون در آن فضاي بيكران پيش ميرود. طبق برخي محاسبات، وويجر هزاران هزار سال پس از انهدام زمين و منظومه‌ي خورشيدي ما همچنان به راه خود ادامه خواهد داد. براستي، اگر در گوشه اي از كيهان هوشي وويجر را كشف كند چه خواهد شد؟ اگر هنگامي وويجر كشف شود كه منظومه‌ي ما نابود شده باشد چه پيش خواهد آمد؟ در آن صورت در بهترين حالت آن هوش ميتواند در يابد كه روزگاري در نقطه‌اي از كيهان سياره‌ي كوچكي بود كه به خاكستر تبديل شد و آن سياره اين پديده را ساخته و در فضا رها كرده است.

شايد گفته شود كه اين تخيلات دردي از دردهاي ما دوا نميكنند. اما، بزرگترين ثروت من همين تخيل من است. بدون سفينه‌ي خيال و گردش در كيهان من به كرمي تبديل مي‌شدم كه خوراكش بلعيدن كاغذهايي است كه با نطق سياست سياه ميشوند. من اگر نتوانم بر سفينه‌ي خيال به كيهان سفر كنم و خلأ زندگي را با چشمان هوش خود ببينم چگونه ميتوانم عظمت جنايتي را كه جنگ نام دارد درك كنم. من اگر با سفينه‌ي روح در مريخ پي يك قطره آب و فسيل يك سلول زنده نگردم و خلأ زندگي در آن تنها امكان خارج از زمين اين منظومه براي زيست را در نيابم چگونه ميتوانم عظمت انهدام روزمره‌ي زندگي بر دست حماقت بشري را بفهمم. اگر به كيهان سرد و مرده نظر نكنم چگونه ميتوانم از درندگي آدمي بهراسم، به هنگامي كه با بمب اتمي در هيروشيما و با سنگ سنگسار در قم مرگ را بر زندگي مي‌بارد. چگونه ميتوانم خوف خفه كننده‌ي انهدام فضاي زيستي اين سياره‌ي كوچك تنها را دريابم. چگونه ميتوانم عظمت خودم را بازيابم و رها شوم از حقارت آفرينه‌هايي كه فكر ميكنند خداي وراي كيهان‌ها به آنان اذن داده است تا من انسان را در گودالي سرد با قطعات تيز سنگ خرد كنند و لاشه‌ام را به چار ميخ بكشند.

آنان كه به نام خدا مي‌كوبند و مي‌كشند نمي‌دانند كه نام واقعي‌ آن پرستيدني خود‌آ است و من انسان در معراج سترگ خود به عرش كهكشان‌ها او را باز شناختم و از شناختش عابد معبد زندگي شدم و پيامش را به زمين آوردم كه: همه‌ي هوش كهكشان‌ها در اين سياره‌ي كوچك، در انسان است. زمين مغز كهكشان ماست و انساها سلولهاي اين مغز بزرگند. جهان با اين مغز مي‌انديشد و زيبايي با چشمان اين هوش در خويشتن نظر ميكند. تو، شيخ من، چگونه جرئت مي‌كني رنج دهي و رجم كني و ريشه‌كن كني انساني و جاني را؟ تو آيا هرگز فكر نكردي كه ممكن است پشت بي‌ايماني تو براستي خود‌آيي باشد؟ شيخ من! مسيح بر صليب، بالاي جلجتا منتظر است. سنگش بزن! رنجش بده! بكش او را! اما نكوب و نكش انسان را، چرا كه خدا مسيح را به تو داد تا به قيمت قرباني كردنش عطشت را فرونشاني و دست از من انسان بداري.

كوچ "كرد"ها

 

 

كردهای ايران، از سراسر كشور

به كردستان عراق كوچ می كنند

درميان كردهای ايران گرايش كوچ به كردستان عراق رو به تشديد است. بموجب گزارشی كه به ما رسيده است، كوچ كردهای ايران به كردستان عراق تنها شامل كردهای ساكن كردستان ايران نمی شود، بلكه كردهائی كه در دوران نادرشاه و دوران رضا شاه نيز به نقاط مختلف ايران كوچ داده شدند نيز به جنبش كوچ پيوسته اند. در شهرهای كرمان، جهرم، اراك كردها بيش از ديگر نقاط ايران( غير از كردستان) به كردستان عراق كوچ می كنند. از مريوان و سقز گزارش رسيده است كه بسياری از كردهائی كه برای ديدار به كردستان عراق می روند ديگر باز نمی گردند و از سوی دولت خودگردان كردستان عراق تسليحات قابل توجهی در اختيار اين كوچ كنندگان گذاشته و عمدتا آنها را در سليمانيه و اطراف آن مستقر می كنند. برای سفر به كردستان از بانه و سقز فقط اجازه فرمانداری كافی است و هزينه آن حدود 20 تا 30 هزار تومان است. نكته قابل توجه آنست كه مقامات حكومتی از تمايل به كوچ كردهای ايران مطلع است و به اميد كاهش شمار كردهای ايران نسبت به اين كوچ اعتراضی هم ندارد.

درابتدا و متاثر از دو كانال تلويزيونی كردستان عراق كه بدون بشقاب مخصوص و تنها با يك آنتن معمولی در بسياری از شهرهای مرزی دو كشور قابل دريافت است بسياری از كردها برای تماشا به كردستان عراق سفر می كردند اما پس از بازگشت و نقل آنچه می بينند موج كوچ آغاز شد.

 از مريوان و بانه با اتوبوس و مينی بوس به كردستان عراق می روند و در مرز هم مشكلی وجود ندارد. البته برخی ها نيز برای آنكه پول اجازه سفر ندهند، از راه های مرزی خودشان را به كردستان عراق می رسانند.

نويسنده اين گزارش تاكيد می كند كه در ميان جوانان كرد تحصيل كرده نيز در ماه های اخير گرايش به كوچ به كردستان عراق بسيار رايج شده و دولت خودمختار كردستان عراق نيز از اين كوچ استقبال می كند زيرا نيروی جوان و تحصيل كرده كرد ايران به كردستان عراق می رود.

"عشق آزاد"

 

نگاهی به نگاه ِ اسد سيف در" سنگی برگورسنت "

آيا "عشق آزاد" و "روابط آزاد دختر و پسر" همتراز و يکسان هستند؟ آيا رابطه ی دختران و پسران هميشه همراه با عشق است؟ و آيا عشق برابر است با رابطه ی سکسی و همخوابگي؟

•در برخی کشور های اروپايی که روابط دختران وپسران به لحاظ حقوقی و آداب و معاشرت حاکم بر جامعه محدوديتی ندارد، حتا اگر دوستانه و بدور از هرگونه غل و غشی ارزيابيشان کنيم باز هم نمی توانيم  تحت عنوان چيزی بنام ِ "عشق آزاد" جايشان دهيم.

کيومرث

 

درمقاله ی "سنگی برگورسنت" اسد سيف نقدی به روشنفکرِ ايرانی نوشته، که درآن بطورمشخص به جلال آل احمد و" سنگی برگوري" پرداخته است. محمد مختاری وآرامش دوستدار نيزبه نوبه ی خود، هريک درزمينه های معين ديگری دراين عرصه فعاليت چشمگيری داشته اند. آرامش دوستدارنگاه روشنفکرايرانی را دينخوارزيابی ميکند ومختاری مناسبات حاکم برجامعه ی ايران،ازجمله روشنفکر انش را شبان رمگی می داند. اسد سيف هم دراين مقاله بردوام بودگی ِ سنت وديدگاهای سنتی را در روشنفکری مثل جلال بجا وبه خوبی بررسی می کند. اما مقاله ی مزبوراز پاری کاستی ها و کژ انديشی ها دررنج است. چون من هم خود را همراه ِ اين جريان فکری می دانم، حيفم آمد ازکنارکاستی های آن بگذرم. درمتن"سنگی برگورسنت" می خوانيم:

" جلال آل احمد عشق آزاد وروابط آزاد دختروپسررا بر نمی تابد..." *

جمله ی بالا فراگيرنده ی نگاه ويژه ای به يک رابطه ی اجتماعی ِ معين است. آيا "عشق آزاد" و "روابط آزاد دختروپسر" همترازويکسان هستند؟ آيا رابطه ی دختران وپسران هميشه همراه با عشق است؟ وآيا عشق برابراست با رابطه ی سکسی وهمخوابگي؟ برای پاسخيابی ناچاريم با کاتگوری ِ دوستی وعلاقمندي، خودمان را درگيرکنيم. عشق ِ زمينی آيا چيزی است جدای ازعلاقه ودوستي؟ آيا می توان بنياد عشق را خارج ازدوست داشتن، خوش آمدن وعلاقمندی مورد شناسايی قرارداد؟ به باور من بنياد عشق را نمی توان خارج ازمداردوست داشتن وعلاقه پيدا کردن به چيزی يا کسی ارزيابی کرد. براين اساس عشق را بعنوان مرحله ومدارج بالاتری ازدوست داشتن درانسان بازمی يابيم. زيرا بدون دوست داشتن وعلاقه مند شدن نمی توان سراغی ازعشق درانسان گرفت. ازاين ديدگاه عشق بربنياد انگيختارِ دوستی ايجاب واستوارمی گردد، واين انگيختارنزد آدم های مختلف بدون شک متفاوت وگونه گون ومبتنی است برپيشينه وزمينه های فرهنگی اجتماعی وهمچنين روحيات فردي.

همخوابگی ( سکس)

همخوابگی آيا رابطه ای عشقی است؟ همخوابگی وعشق آيا يکسان وهمترازند؟ يا اينکه دوپديده ی متفاوت وجدای ازهم اند که گاهن برهمديگرمنطبق ودرهم جاری می شوند. انسان دررابطه وبا رابطه زنده وتوانمندی ادامه ی حيات می يابد. و رابطه اجباری  يا اختياری برقرارمی گردد. رابطه ی اجباری بازتابی ازمناسبات اجتماعي، اقتصادی وسياسی می باشد که ممکن است هرگز ربطی به علاقه و دوستی پيدا نکند. در حاليکه بنياد روابط اختياری علاقمندی است، رابطه ی والدين وفرزندان و نيز خواهران و برادران گر چه حداقل ازجانب بچه ها اختياری نيست اما بازتابی از دوست داشتن است، ودر موارد زيادی حتا عشق را به نمايش می گذارد. پس روابط اختياری که بنيادشان علاقه و دوست داشتن است می تواند هرگز ربطی به سکس و همخوابگی نداشته باشد.

حال ازسويه ی ديگری بنگريم. خود فروشی زنان ومردان درجهان ِ امروزپديده ای آشناست. اگرچه ممکن است مراجعه کنندگان ِ به اين محلات به ازای پرداخت مبلغی ازنظرسکس ارضا شوند، ولی اغلب رابطه ای اجباری ازهردوسومی باشد ونه اختياري، وهيچ ربطی هم به علاقمندی ندارد چه رسد به "عشق آزاد" يا"عشق دربند"، خودفروشی امری اختياری نيست وخريدارِ لحظه ای اين تن نيز اگرامکان ديگری داشته باشد به اين چند لحظه دل خوش نخواهد کرد. ونيزدربسياری ازکشورهای اسلامی مردان درحاليکه هيچ حقی برای همسرانشان حتا درروابط اجتماعی کاملن عادی هم قايل نيستند وآنها را محدود می کنند، اما خودشان به هزار ويک شکل درپی ارضا تمايلات جنسی خود ـ چه ازطريق رابطه با تن فرو شان، صيغه ويا حتا رابطه ی مخفی با زنان ديگرـ هستند، که اينها هيچيک بطور مشخص ربطی به عشق ودوستی وعلاقمندی ندارند. بازگردم به اصل مطلب.

اگرعشق پرآيی وسرشاری ِ افراد ازدوست داشتن وعلاقمندی است، عشق اگربيانگرتمايلات روحی وروانی ای خاص وپيامد ِ زمينه های پيشينی ِ علاقمندی ودوست داشتن است، ممکن وميسرمی شود که درموارد معين ومحدودی برسکس وهمخوابگی منطبق گردد، اما برعکس ِ آن، هرگونه همخوابگی ربطی به عشق ودوست داشتن پيدا نمی کند. بلکه دراکثرقريب به اتفاق موارد همخوابگی نه پيامد علاقمندی وعشق، که رفع نيازی يکجانبه ويا يک طرفه است. همچنانکه بسياری روابط اختياری بين انسان ها وجود دارد، که عاشقانه اند ولی سکسی نيستند وبه همخوابگی هم منجر نمی شوند.

دربرخی کشورهای اروپايی که روابط دختران وپسران به لحاظ حقوقی وآداب ومعاشرت حاکم بر جامعه محدوديتی ندارد، حتااگردوستانه وبدورازهرگونه غل وغشی ارزيابيشان کنيم بازهم نمی توانيم  تحت عنوان چيزی بنام ِ "عشق آزاد" جايشان دهيم. بعبارت ديگربطورواقعی هم اينگونه روابط درمقوله ی "عشق آزاد" نمی گنجند. البته درمحدوده ی همخوابگي، تنها صحبت برسرربطه ی زن ومرد نيست بلکه فراگيرنده ی رابطه ی زنان با همديگرومردان با همديگرـ همجنسخواهان ـ  نيز می باشد ودراينگونه کشورها آزادی انتخاب درسکس  بعنوان امری خصوصی وفردی جا افتاده است. اما با اين حال هيچيک ازاين موارد درکاتگوری ِ "عشق آراد" جای نمی گيرند.

زن ومردی که تنها برای يک ويا چند شب تصميم می گيرند با همديگربخوابند، آيا عاشق همديگرند؟ همديگر را دوست دارند؟ يا اينکه خيلی ساده خوششان آمده ودوست داشته اند که شبی را با هم خوش گذرانده و حال کنند؟ وچه بسا که چشم هريک به دنبال کس ديگری بوده است، اما بخاطرنا کامی به اين ديگر تن درداده است.

اضافه کنم چيزهای ديگری هم که مرا واداشتند تا به کاستی های مقاله ی "سنگی برگورسنت" بپردازم.

عبارتند از:

الف: بسياری ازروشنفکران ايراني، بويژه درخارج ازکشورنيزتابعی ازاين جربان اند.

ب: ومهمتراينکه اين همان گويی نزد روشنفکرايرانی تاريخی بس طولانی دارد. واينهمانی ساده ما را ازانديشه ورزی بازمی دارد. کمااينکه دراينجا اسد سيف هم با يک اينهمانگويی ساده دوپديده ی مختلف وغيرهمجنس را درهم آميخته است. اولن با به کارگيري" عشق آزاد"، درحقيقت عشق دربند را هم تداعی می کند ودوم اينکه عشق را با هرگونه رابطه ی آزاد دختروپسريکی می پندارد واين درحالی است که اينها ازيک جنس نيستند.**   

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* تاکيد ازمن است.     

** از يک کمبود اساسی ِ"سنگی برگورسنت" بخاطر در دسترس نبودن کتاب "سنگی برگوري" و مقدمه ی فرج سرکوهی فعلن درمی گذرم اما بعدن حتمن ادامه خواهم داد.

وینه کوردستان (هاریکه)

 

کوردستان

نیشتمانی من هیلانه ی خوره/پرشنگه جاره/سه رم سه رنییه گوله به روژه ی هه میشه لاره

کردها و مبارزه مسلحانه!

 

به نام خدا

كردها

و مـبارزه مـســلحــانه!

 

 

کردها همانند هر ملت دیگر در تاریخ حیات اجتماعی خود با فراز و نشیب های گوناگون و گاه متناقضی روبرو بوده اند.  این فراز و نشیب ها در بعد سیاسی برای پاسخگویی به این پرسش که چه کسی باید حکومت را در دست داشته باشد از اهمیت زیادی برخوردار است. شیوه مبارزه و تعامل کردها در مورد اصلاح رفتار حکومت های حاکم برآن ها در کل تاریخ این ملت  مطرح بوده است اما این امر در یک قرن اخیر برای آنان اهمیت خاصی داشته است.جنگ جهانی اول سرآغاز یک مقطع جدید و نقطه عطف در حیات سیاسی کردها است. پیشتر از آن نیز دریک مقطع سرنوشت ساز دیگر و در زمانی که حکومت های صفویه و عثمانی به جنگ های خانمان برانداز پرداختند بخش عمده جمعیت و سرزمین کردی از میهن اصیل شان ایران جدا شد.قرن بیست مملو از حرکت ها و جریان های سیاسی ریز و درشتی در میان کردها بود : در ترکیه ، عراق ، ارمنستان و ایران. شاید بتوان یکی از ویژگی های این دوران نسبت به گذشته را روی آوردن کردها به فعالیت های سیاسی در قالب احزاب مدرن دانست. امری که گرچه به واسطه نفوذ روش های سنتی قبیله ای و عشایری چندان ناب به نظر نیامد اما به سان مرحله ای انتقالی از اهمیت به سزایی برخوردار است.گرایش به الگوهای چپ حزبی با خمیر مایه های بومی هرگز اجازه نداد که رفتارهای سیاسی حزبی که بدون شک یکی از شاخصه های دموکراتیزه شدن جامعه است نقش واقعی خود را به نمایش بگذارد. تمایل تام به مبارزات مسلحانه با بهره گیری از شرایط محیطی و روانی منطقه و پیوندی که کردهای ساکن در اقلیم خاص کردستان با شیوه مبارزه برای بقا داشتند نیز مقوم این روش شد. به ندرت یک جریان سیاسی کردی را می توان یافت که به نحوی آلوده مشی مسلحانه نشده باشد تا جایی که فرهیخته مرد کرد مرحوم قاضی محمد ، که بی گمان یکی از دموکرات منش ترین رهبران کرد در طول تاریخ بوده است و به لحاظ شخصیتی نیز مردی نیک پندار و نیک  کردار بوده است لباس نظامیان به تن می کند چراکه در یک فضای میلیتاریزه اگر چنین نمی کرد گویا نقصانی در رهبریتش به وجود می آمد!

اینک کردها نیز همانند هر ملت دیگر در جهانی دیگر و در فضا و محیط و شرایطی دیگر زیست می کنند. بدیهی و طبیعی است که ضرورت بازنگری در شیوه های مبارزه و رفتار سیاسی شان انکار ناپذیر خواهد بود.البته هر فرد و گروه و جامعه ای می تواند هر طور دلش خواست رفتار کند ولو مشی مسلحانه را بر گزیند اما توجه به چند نکته قابل اهمیت است :

اول اینکه هر عصر و زمان به تناسب میزان رشد یافتگی انسان ها سبک رفتاری  خاص خود را طلب می کند. علمای روانشناسی براین باور اند که برای اداره کردن جامعه و گروه هایی که از میزان رشد یافتگی کمتری برخوردارند چاره ای جز توصل به مشی تحکمی و آمیخته با زور نیست . و البته به همان نسبتی که شاخص های رشد یافتگی در یک جمع ظهور می یابد رفتارهای تند و تحکمی اصالت و مشروعیت خود را از دست می دهند و توجه به روش های مشارکتی و دموکراتیک موجه می نماید. اگر قائل به این هستیم که کردها در این عصر واجد بسیاری از شاخص های رشد یافتگی هستند تغییر در روش های مبارزه سیاسی ضرورت پیدا می کند.

دوم توجه به وضعیت اقلیمی ، پراکندگی جمعیتی و در موقعیت اقلیت قرار گرفتن آنان در کشورهای متعدد است. شاید اگر همه کردها در سرزمین آباء و اجدادی شان ایران می ماندند مبارزات مسلحانه و یا قهر آمیزشان در گذشته نتیجه می داد اما اکنون با یک رویکرد عقلانی و نه هیجانی و احساسی ، که سلاح سیاسیون سطحی نگر شده است، می توان پرسید اینهمه جنگ و کشتار و خشونت در بیش از یک قرن اخیر چه دستاوردی برای کردها در ایران و عراق و ترکیه و سوریه  داشته است؟ نیم نگاهی به پنج دهه گذشته مبارزه کردها به خوبی عیان می سازد که دهها و صدها و هزاران نیروی انسانی نخبه و به درد بخور ، که می توانستند جامعه کردها را به سوی پیشرفت و ترقی سوق دهند ، قربانی شدند ، دستاورد آن چه بوده است؟ نمی خواهیم فداکاری های آنان را که غالبا با نیت رهایی و آزادی و سربلندی مردمشان در میدان مبارزه حاضر شدند ،نادیده بگیریم اما می خواهیم منطقی و عقلایی بیندیشیم. گاه انسان اصل یک کار را شدنی می داند در راه تحقق آن هرچه سرمایه بگذارد سرانجام روزی به نتیجه می رسد اما گاه اصل یک روش ناکارآمد است . به نظر می رسد بی نتیجه ماندن تمام خونهایی که در بیش از یک قرن برای سربلندی کردها هزینه شده است نتیجه ای جز سرکوب و محدودیت بیشتر کردها نداشته است. برعکس تجربه نشان می دهد هر زمان کردها با مشی مسالمت آمیز و عقلایی ره در پیش گرفته اند توانسته اند حکومت ها را تشویق به خدمت کنند.مقایسه منطقه کردستان ایران با بلوچستان ایران در دهه های اخیر می تواند رابطه معنی داربین اعتماد به کردها و بلوچ ها ومیزان حضورشان در صحنه رااز سوی حکومت ایران به آنان به اثبات برساند. امروزه در حالی که دهها کرد در سمت های مهم دولتی همچون استانداری ، فرمانداری ومدیر کلی مورد اعتماد قرار گرفته اند تعداد مدیران بلوچ از تعداد انگشتان دست فراتر نمی رود، آن هم به واسطه نگاهی بود که در سال های اخیر در دولت خاتمی وجود داشت. یکی از دلایل آن را می توان مربوط به مشی کردها در بیست سال اخیر دانست که حضور درصحنه کار وتعامل با حکومت را به فاصله گرفتن از آن ترجیح دادند.

سوم شرایط جهانی و قدرت گرفتن مکانیسم های توافقی و اعتنای حکومت ها به قوانین جهانی همچون حقوق بشر و به رسمیت شناختن حقوق اقلیت ها و در کل پای به میدان نهادن یک نظارت جهانی به عرصه روابط بین الملل و پایان بی خیالی جهانیان نسبت به سرنوشت انسان ها در هر کجای عالم است. در گذشته ها هر حکومتی به هر نحو که می خواست با مردمانش ، به ویژه اقلیت های خود رفتار می کرد اما امروزه این رویه به سر آمده است و سازمان های بین المللی نسبت به احقاق حقوق شهروندان هر کشور از خود حساسیت به خرج می دهند. دخالت نیروهای بین المللی در مناطقی مثل افریقا ، اروپا و آسیا در مواقع ضروری بیانگر این قاعده نوین است.

و دلایل متعدد دیگری به چشم می خورد که نشان می دهند در روزگار ما مبارزه قهرآمیز نمی تواند به عنوان یک روش منطقی و نتیجه بخش و متناسب با حقوق بشر و کرامت انسانها و حرمت خون آنان مطرح شود. به نظر می رسد هنوزکسانی وجود دارند که به هر دلیل در سالیانی آلوده مشی مسلحانه و خشونت آمیز شده اند اکنون به جای نقد گذشته خود و تغییر در روش های ناکارآمد همچنان اصرار به اینگونه روش های کهنه و پوسیده و بی خاصیت دارند. اینان باید بیندیشند که در سالیانی که مشی مسلحانه برگزیدند چه تعداد از فرزندان این ملت را به کشتن دادند؟ مردانی که اکنون می توانستند وجود داشته باشند ، زندگی کنند و در سایه علم و دانش و فکر خود به پیشرفت و آبادانی و سربلندی مردم شان کمک کنند؟ به گمان صاحب این قلم در عرصه حیات بشری هیچ فرد و گروه و جامعه ای بری از خطا و لغزش نیست . اندکی شهامت می خواهد و صداقت که هریک به نقد و ارزیابی گذشته خود بپردازیم و هر جا دیدیم به خطا رفته ایم باز گردیم و نکوشیم با لجبازی و عصبیت هزینه های ملت را بالا ببریم. شکی ندارم مردم نه تنها ما را خواهند بخشید بلکه با اعتماد بیشتری از ما استقبال می کنند . اصرار بر ادامه روش هایی که خود می دانیم جز قهرمان نمایی نتیجه ای ندارد با رویکردهای عقلایی قرابتی ندارد. 

مشاهده نتایج یک نظر سنجی که از سوی سایت کردی – فارسی "ئاسو کورد" وابسته به اصلاح طلبان کرد ، منتشر شده است نشان می دهد کردها اکثرا به این نتیجه رسیده اند که گروه های سیاسی وابسته به آن ها با ید در مواضع و استراتژی ها و روش های مبارزاتی شان تجدید نظر کنند. در این سایت از کاربران خود خواسته شده بود در مورد اینکه در شرایط فعلی کدام روش برای احقاق حقوق شهروندی کردها مناسب تر است اظهار نظر کنند: الف) رفتارهای دموکراتیک و مبتنی بر نهادهای مدنی. ب) فعالیت های علمی ، پژوهشی و مبتنی بر آرای کارشناسی. ج) اتکای به قدرت های خارجی. د) مبارزه مسلحانه. پاسخ هایی داده شده می تواند برای همه کردهایی که در مسیر فعالیت سیاسی قرار دارند رهگشا باشد. در این نظر سنجی بیش از پنجاه درصد از کاربران رفتارهای دموکراتیک در چارچوب نهادهای مدنی و احزاب را توصیه کرده اند. بیش از بیست درصد توجه به فعالیت های علمی، پژوهشی و مبتنی برآرای کارشناسی رای داده اند. نکته جالب توجه اینکه کردها اعتنایی به حمایت خارجیان نکرده و اتکا به قدرت های خارجی را در جهت احقاق حقوق شهروندی شان موثر ندانسته اند. این مسئله نشان می دهد که کردها می خواهند بر ظرفیت ها و پتانسیل های خود متکی باشند تا حمایت های دیگران که غالبا با نیات سوء همراه بوده و کردها هیچگاه از ناحیه آنان چیزی عایدشان نشده است. و سرانجام کمتر از بیست و پنج درصد از کاربران به مشی مسلحانه رای داده اند که گرچه در مقایسه با بیش از هفتاد و پنج درصد رای به رفتارهای مدنی و کارشناسی بسیار ناچیز است اما به گمان من بازهم زیاد و خطر ساز است . البته از آنجا که سایت های اینترنتی یگانه کانال ارتباطی ممکن بین مهاجرین کرد خارج از کشور است و گروه های سیاسی طرفدار مبارزه مسلحانه نیز در این عرصه بسیار فعال تر از توده های مردم هستند این مقدار رای طبیعی جلوه می کند. و شاید برخی هم از سر ترساندن حکومت های خود چنین نظری داده باشند. در هر حال در فضای فعلی جامعه کردها در همه کشورها و به دلیل اینکه یحتمل کاربران پاسخ دهند به نظر سنجی به ویژه در بخش کردی سایت که درصد قائلین به مشی مسلحانه بیشتر بوده است از میان کردهای همه کشورها بوده اند وجود این مقدار طرفدار مشی خشونت آمیز در شرایطی که گروه های سیاسی عادت به نقد خود نداشته و گویا هنوز بر این باورند که "حرف مرد یکی است!" این ترکیب از نظریات چندان دور از واقعیات نیست.

آنچه در پایان این نوشته یادآوری آن را نامناسب نمی دانم ، ولو به تکرار، این است که ما باید در یابیم در جهانی زندگی می کنیم که رشد و ترقی روبه تزاید است . بشریت به کرامت انسانی خود پی برده است . می کوشد حرمت انسان ها را رعایت کند. با این نگاه حتی رای به ریختن خون آدمهای جنایت کار نیز نمی دهد . حکم اعدام در حال برچیده شدن از محاکم قضایی است. نه تنها انسانها بلکه حیوانات و محیط زیست هم برای خود حرمتی پیدا کرده است . در چنین فضایی که اندیشه انسانها ناب می شود ، مظاهر خشم و نفرت ، دست کم جزو آرزوهای انسانها می شود ، و در حالی که ما دریافته ایم ازکانال جنگ و خون ریزی هیچ چیز، آری هیچ چیز، نصیب کردها نشده است چرا باید به رویکردهای مدنی، دموکراتیک و مبتنی بر رعایت مبانی حقوق بشر روی خوش نشان ندهیم. مخاطب من در این جملات اقلیت کردی است که هنوز مشی خشونت آمیز را کارآمد تلقی می کنند. تفکر کنیم . گذشته را مرور کنیم . کاری نکنیم جزو آن گروهی باشیم که بارها و بارها از یک سوراخ مارگزیده شده اند!

نشانی سهراب...

  

"خانه دوست كجاست؟" در فلق بود كه پرسيد سوار.
آسمان مكثي كرد.
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن‌ها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:

"نرسيده به درخت،
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است
مي‌روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در مي‌آرد،
پس به سمت گل تنهايي مي‌پيچي،
دو قدم مانده به گل،
پاي فواره جاويد اساطير زمين مي‌ماني
و تو را ترسي شفاف فرا مي‌گيرد.
در صميميت سيال فضا، خش‌خشي مي‌شنوي:
كودكي مي‌بيني
رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او مي‌پرسي
خانه دوست كجاست.
" سهراب

شعر کردستان

کوردستان خاک و خۆڵت
تیماری ده‌ردی منه.

خۆری ئاسۆی ده‌م که‌لت
قیبله‌گای عه‌شقی منه‌.

لوتکه و شاخ و ڕووبارت
هه‌ناسه و ژینی منه.‌

مێژوو و هه‌وڵ و خه‌باتت
ڕێپیشانده‌ری منه‌.

قه‌تره‌ی خوێنی شه‌هیدت
سوێندی سه‌ر زاری منه‌.